همزیستی نیوز - زنده‌ياد ناصرعبداللهي مي‌گفت: من بچه‌ي جنوب و بندرعباس هستم و طبيعتا از سبك موسيقي موجود در اين منطقه تاثير پذيرفته‌ام. سبك موسيقي من (به اعتقاد خودم) پاپ معنوي نام دارد، سبكي كه مشتمل است بر تركيب موسيقي پاپ، موسيقي سنتي و موسيقي محلي بندرعباس.

  به گزارش ايسنا، منطقه خلیج فارس، 29 آذرماه امسال یازدهمین سالروز خاموش شدن شمع حیات ناصر عبداللهی - صدای ماندگار و جاوانه جنوب- است. اين خواننده موسيقي پاپ در گفت‌وگويي تفصيلي در اواخر سال 80، از نحوه ورودش به اين عرصه و خاطرات‌اش سخن گفته بود.

  وي در ابتدا به تولدش در بندرعباس اشاره كرده و گفته است: دهم دي ماه سال 1349، ساعت 10 صبح! درشهر بندرعباس متولد شدم؛ در يك خانواده‌ي ساده، معتقد و هنردوست. يك خواهر و چهار برادر دارم و فرزند سوم خانواده‌ام. پدرم همواره احيا كننده‌ي موسيقي در خانه‌ي ما بود و دركنار تشويق ما براي پرداختن به موسيقي، قرآن را نيز سفارش مي‌كرد و آن را با صوتي خوش تلاوت مي‌كرد.

  **** درباره‌ي سال هاي نوجواني ****

  تحصيلات خود را در بندرعباس گذرانده‌ام و از سالهاي نوجواني در صدا و سيما، در حوزه‌ي هنري سازمان تبليغات اسلامي و امور تربيتي استان هرمزگان فعاليت‌هاي هنري خود را با اجراي برنامه‌هاي هنري و فرهنگي آغاز كردم.

  بايد بگويم كه در خانواده‌اي هنر دوست زاده شده‌ام و از همين رو تك تك افراد خانواده‌ام همواره در اين زمينه حامي و مشوق من بوده‌اند.

  ***** خانواده‌ي من *****

  سال 1367 با همسرم آشنا شده و ازدواج كردم، به نظر من، شاعر بايد عاشق باشد. براي رسيدن به درونش بايد به چشمه‌ي الهي معرفت متصل شود .

  اول بار كه شعر گفتن را آموختم مربوط مي‌شد به زماني كه عاشق همسرم شدم. ديدن او حس عشق را در من تقويت كرد و مرا به شعر رساند. عشق من به همسرم كه با رسيدن به مرحله‌ي ازدواج وارد سطح تازه‌اي از آگاهي شد، طي سالهاي 70 و 71 مرا به سوي عشق اصلي‌تر، رهنمون ساخت. عشق به خدا، از آنجا به بعد بود كه تم‌هاي معنوي وارد سرودهاي من شد. من و همسرم اواخر 1375 از بندرعباس به تهران آمديم. اوايل زندگي در تهران براي ما دشوار بود اما تدريجا به آن عادت كرديم. پسر بزرگم نويد 11 ساله، دخترم نازنين 9 ساله، و پسر دومم نامي 6 ساله هستند.

  ***** به گفته‌ي مادر گرامي‌ام *****

  به گفته‌ي مادر گرامي‌ام، هنگامي كه نوزادي بيش نبودم، ايشان متوجه مي‌شود كه من هميشه با نواي موسيقي آرام مي‌شوم و بدان توجه خاصي نشان مي‌دهم. از همان دوران نوزادي، به گفته‌ي مادرم، با شنيدن موسيقي نگاهم را به نقطه‌اي مي‌دوختم و سراپا به آن گوش جان مي‌سپردم.

  ***** نخستين استاد من *******

از هنگام كودكي تا زمان حاضر، ارتباطم با موسيقي به هيچ وجه قطع نشده است و مي‌توانم بگويم كه نخستين استادم در اين زمينه، برادر بزرگ آقاي محمد طيب عبداللهي بوده است. او به ساز ملوديكا مسلط بود و آن را به خوبي مي‌نواخت. هنگامي كه او سرگرم نواختن بود، ‌من با حرص و ولع عجيبي به انگشتانش خيره مي‌شدم و با چشم و گوش فواصل موسيقيايي را درك مي‌كردم و به خاطر مي‌سپردم، از اينجا بود كه با يك ساز واقعي آشنا شدم، هر روز كه مي‌گذشت، تشنگي‌ام بيشتر و عشق من به ساز و موسيقي افزون‌تر مي‌شد.

  **** اجازه نداشتم به اين ساز دست بزنم ******

  « ملوديكا»ي برادرم برايش بسيارعزيز بود. زيرا هديه‌اي بود از سوي پدرم به او، تا بدين وسيله برادرم را به فعاليت درعرصه‌ي موسيقي بيشتر تشويق كرده باشد و الحق كه همين گونه هم شد. من كه تشنه‌ي موسيقي بودم، اجازه نداشتم كه به اين ساز عزيز! دست بزنم، گرچه برادرم از سر مهر، گاه گاهي به من اجازه مي‌داد كه از آن استفاده كنم.

  **** بزرگتر كه شدم *****

  پس از آن، به اتفاق يكي از دوستان عزيزم، آقاي عظيم قادري نژاد به تمرين موسيقي پرداختم، آن هم با سازي تقريبا همانند ملوديكاي برادرم، ولي بزرگتر و مجهزتر از اكوتوريسم، در مدرسه‌ي راهنمايي بودم كه به تشويق يكي از معلم‌هايم، عهده‌دار تشكيل گروه سرود مدرسه شدم. همزمان دوست عزيزم عبدالله سعيدي،‌ دستگاه ارگ خودش را در اختيار ما گذاشت و ما نيز با اين دستگاه به مناسبت‌هاي گوناگون به اجراي برنامه مي‌پرداختيم.

  ***** پاپ جنوب ******

  در ادامه‌ي فعاليت‌هاي موسيقيايي‌ام در بندرعباس، با شادروان استاد رضا روضه خوان واستاد احمد توحدي كه در عرصه‌ي موسيقي پاپ جنوب جايگاه ويژه‌اي دارند، آشنا شده و همكاري‌هاي مشتركي با آنها انجام دادم. بدين ترتيب، فعاليتهاي هنري من به گونه‌اي جدي‌تر ادامه يافت. من در محضر اين استادان ارجمند به فراگيري موسيقي پرداختم و پس از فراگيري متدهاي اوليه‌ نوشتن و خواندن نت و گام‌ها نزد شادروان استاد روضه خوان ريتم، را نيز نزد استاد توحدي آموختم.

  در مرحله‌اي از فعاليت‌هاي موسيقيايي‌ام احساس كردم كه بايد ملودي‌ها را براي خوانندگان گروه سرودمان زمزمه كنم و گاه گاهي با صداي بلندتر به صورت آواز بخوانم. همزمان با اين مرحله، تحت تاثير سبك موسيقي و اجراي گيتار شادروان ابراهيم منصفي قرار گرفتم كه شاعر، آهنگساز و خواننده‌اي كهنه‌كار در بندرعباس بود. آهنگ‌ها و ترانه‌هاي او غالبا محلي و بومي بودند و تاثير فوق‌العاده و خاصي بر روي من باقي مي‌گذاشتند. من ضمن علاقه‌مند شدن به گيتار، آهنگ‌هاي وي را تمرين مي‌كردم و سعي داشتم از اين استاد الگو بگيرم و سبك ايشان را دنبال كنم. با دقت در خوانندگي آن بزرگوار، متوجه ويژگي‌هاي ايشان مي‌شدم و تلاش داشتم روي همن تكنيك‌ها كار كرده و حنجره‌ام را تقويت كنم.

  ****** چرا پاپ را انتخاب كردم؟ ******

  همانگونه كه مي‌دانيد سبك‌هاي گوناگوني در موسيقي وجود دارد و هر كسي هم به فراخور ويژگي‌هاي فردي و شخصيتي‌اش به يك يا چند گونه از اين سبكها علاقه‌ي بيشتري پيدا مي‌كند. من هم از اين قاعده مستثني نبوده‌ام و طبعم بيشتر پذيراي موسيقي پاپ بود.

  ***** پاپ ايراني، يك حركت نوين *******

  موسيقي پاپ ايراني، حركت نوين و تازه‌اي است كه پويايي دارد و به جرات مي‌توان اذعان كرد كه روند اين حركت تا بدين جا خوب بوده و توانسته است جايگاه ويژه‌اي ميان جوان‌ها ايجاد كند. اين حركت در راستاي مقابله با تهاجم فرهنگي موفق بوده است و اميدوارم كه سير صعودي اين هنر، خداي ناكرده به حركتي نزولي بدل نشود.

  به گزارش ايسنا، زنده ياد ناصرعبداللهي در بخشي از اين گفت‌وگو كه به نقل از «كتاب ستارگان موسيقي پاپ» در ادامه مي‌آيد معتقد است براي پيشبرد موسيقي پاپ مي‌بايست موارد زير را در دستور كار قرارداد:

  1 - نظارت دقيق و كارشناسانه‌ در مورد اين سبك 2- تبليغ گسترده براي شناساندن جايگاه واقعي اين سبك به مردم 3- سرمايه‌گذاري يا اعطاي وام به هنرمندان مستعد و كارآمدي كه توانايي مالي براي ارائه اثر خوب را ندارند. نقطه ضعف موسيقي پاپ اين است كه بستر مشخصي ندارد و از هم گسيخته است و نقطه‌ي قوت آن نزديك بودن به سليقه و خواسته‌هاي جوان ايراني است كه بخش عمده‌اي از جمعيت ايران را تشكيل مي‌دهد.

  ***** حس ششم دارم !*****

  يك بار در دوران نوجواني براي اينكه سر به سر مادرم بگذارم، به او گفتم چند نفر دارند دنبال نشاني منزل ما مي‌گردند و قصد دارند به خانه‌ي ما بيايند بعد، همينطوري نشاني كامل اين افراد خيالي را دادم و خودم از ترس فرار كردم و به منزل دايي‌ام رفتم، بعد از يك ساعت پدرم به دنبالم آمد وگفت: ‌تو چرا خانه نيامدي كه به مادرت كمك كني؟ من از ترس دروغي كه به مادرم گفته بودم، ‌زدم زير گريه. پدرم گفت: چرا مي‌ترسي، بعدا فهميدم كه دقيقا همان افراد با همان مشخصاتي كه من داده بودم به منزل ما آمده بودند. من اين حس ششم را از همان موقع در وجود خودم شناسايي كردم.

  ***** اگر هنرمند نمي‌شدم *****

  اگر هنرمند نمي‌شدم و به موسيقي رو نمي آوردم، قطعا الان يك نجار بودم زيرا بوي چوب حس غريبي به من مي‌دهد.

  ***** محبوب‌ترين آلبوم من *****

  با نظرسنجي‌هايي كه تاكنون صورت گرفته، مشخص شده است كه محبوب‌ترين و پرمخاطب‌ترين آلبوم من "دوستت دارم" است و گمان مي‌كنم كه دليل اين محبوبيت، متفاوت بودن آن با كارهاي موجود است.

  **** ناصريا ******

  همه مي‌گويند "ناصريا" كاري اسپانيولي است و از ملودي‌هاي جيپسي كينگ برگرفته شده است، در حالي كه واقعيت غير اين است و "ناصريا" به هيچ وجه تعلقات اسپانيايي ندارد. اين كار ريتم عربي دارد، ريتمي كه بارها توسط عود، ‌دهل،‌ دف عربي نواخته شده و تاكنون هيچ گاه توسط گيتار نواخته نشده بود. اما من اين كار را انجام دادم. ملودي ترانه‌ي "ناصريا" سال 1367 ساخته شد. آن سال من به كنكاشي در مورد ظلم رسيده بودم؛ ظلمي كه در دنيا وجود داشته و دارد و براي همدردي با مظلومان جهان اين كار را ساختم. در متن شعر "ناصريا" مي‌گويم اگر كسي به اسم ناصر بودن قصد ياري مظلومي را داشت بايد سختي بسياري را متحمل شود و مبارزات بسياري با نفس خويش داشته باشد و در نهايت در سايه‌ي توجهات پروردگار پيروز خواهد شد.

  ***** پاپ چگونه به وجود آمد؟ ****

  به صورت خودرو و خود جوش، يعني در سال‌هاي بعد از انقلاب در اين دوران نه منابع تئوريكي در اختيار علاقه‌مندان قرار داشت، نه فرهنگي كه بشود براساس آن رشد كرد و به بلوغ رسيد. پس خواننده‌هاي ما با رجوع به درونياتشان، اين موسيقي را كه ريشه در پاپ سالهاي پيش از انقلاب دارد، متولد ساختند. در نتيجه اگر كسي شباهت صداي خود به يك خواننده قديمي را تقويت كرده و از اين طريق پا به عرصه‌ي موسيقي گذاشته، به سبب شرايط مورد بحث، نمي‌توان او را در اين زمينه محكوم كرد و مقصر دانست،‌ زيرا چنين هنرمندي اقتضاي طبيعت را رعايت كرده و بس.

  **** مرا هم متهم كرده‌اند *****

  من را هم به "شبيه خواني" متهم كرده‌اند! مي‌گفتند: لحظاتي از صداي تو شبيه فلان خواننده است، بعضي وقت‌ها نيز از فلان خواننده تقليد مي‌كني و مواقعي هم كارهايت شبيه كارهاي نعيم افغاني است در مقابل اين اتهامات شروع به تحقيق كردم و نهايتا به اين موضوع پي بردم كه چرا برخي اينگونه درباره‌ي صداي من مي‌انديشند. من اساسا دنبال حرفهاي تازه و كارهاي نو هستم و از تقليد و شبيه خواني خوشم نمي‌آيد.

  ***** خوانندگان محبوب من *****

  از ميان خوانندگان موسيقي سنتي دوستدار كارهاي استادمحمدرضا شجريان و عليرضا افتخاري هستم، ضمن اينكه براي من جاذبه‌ي موجود در صداي عبدالرسول كارگشا بيشتر از سايرين است. از ميان خوانندگان موسيقي پاپ نيز صداي عليرضا عصار را بيش از همه دوست دارم. كار او، ملودي‌هايش و سبك خواندنش در كاست اول نو بود، اما از كاست دومش فقط يك قطعه را پسنديدم. ملودي هاي كاست اول محمد اصفهاني در عين دلنشين بودن، غم‌انگيز و محزون بود. در آلبوم "فاصله" كارهاي قشنگ‌تري از ايشان شنيدم.

  ***** پيشگامان موسيقي پاپ *****

  فضاي كار موسيقي پاپ توسط عزيزاني همچون فريد شب‌خيز، كوروش يغمايي و علي درخشان باز شد. البته در آغاز آنچه كه اجرا مي‌شد موسيقي پاپ نبود، بلكه اجراي رديف‌هاي آواز ايراني بود، با سازهاي مدرن، از آن هنگام، من مشغول مطالعه و بررسي روي سبك‌هاي موسيقي بودم و براساس مطالعات تئوريك واحساسات دروني‌ام، پروسه‌اي را در خصوص طرح‌هاي فرهنگي و موسيقيايي در ذهنم تدوين كردم كه امروز به مسير حركت من در عرصه‌ي هنر تبديل شده است.

  **** اطباق اشعار ترانه‌هايم ******

  اشعار ترانه‌هايم را براساس مطالعاتم انتخاب مي‌كنم، در ميان شعراي معاصر آثار محمدعلي بهمني و پرويز اعتصامي را خوانده‌ام. در بين شعراي قديمي نيز عاشق آثار حافظ و مولانا هستم. تا به امروز سطح معلوماتم ايجاب نمي‌كرد از اشعار اين دو بزرگوار استفاده كنم. اما از امروز به بعد به طور قطع گريزهايي به ديوان شاعران عارفي كه بر تارك تاريخ ادبيات ايران قرار دارند، ‌خواهم زد.

  ******* ملودي‌هاي شرق من *****

  ملودي‌هاي ترانه‌هاي من شرقي هستند مثل "ياني"‌و "پيترگابريل" و ديگر استاداني كه با اين نوع ملودي‌ها در جهان مطرح شدند، دوست دارم با ملودي هاي مشرق زمين كار كرده و حرف‌هايم را بزنم.

  **** تقاضاهاي من *****

  به‌عنوان يك بندرعباسي از اهالي اين شهر مي‌خواهم "جنوبي" زندگي كنند؛ با راستي و بدور از دوز و كلك، مردم جنوب از اصالت واقعي برخور دارند، اصالت‌هايي كه پرورش آنها مي‌تواند ختم به راه معنويت شود.

  از آنهايي كه از شنيدن صدايم لذت مي‌برند و سبك مرا قبول دارند خواهشم دارم: "دعا كنند همسرم در كنارم پايدار بماند" اگر او همفكر من نبود، اصلا پيشرفت نمي‌كردم منزل جايي است كه انسان در آن رشد مي‌كند و همسر من صبورترين زني است كه تا به امروز ديده‌ام،‌ پايداري و همراهي او باعث رشد ناصر عبداللهي شده است.

  دعا كنند بتوانم در مسير ارتقا و تقويت روحي باقي بمانم تا روز به روز بيشتر و بهتر خدمتگزار خلق باشم.

  ***** كاست‌هاي بعدي ******

  طرح چهار كاست بعدي‌ام را به طور كامل در ذهن دارم. بعد از "دوستت دارم"، ‌"بوي شرجي" را وارد بازار خواهم كرد. "بوي شرجي" در بردارنده قطعاتي به سبك پاپ محلي و قطعاتي فارسي با تمي‌ شاد است. در اين كاست، از سبكي به نام "جعله" استفاده مي‌شود كه نوعي پاپ محلي است .

  جعله" يعني سفال نوازي، زماني كه موسي كمالي و احمد روان براي اولين بار در بندرعباس شروع به جعله نوازي كردند، نمي‌دانستند كه "سفال نوازي" يك هنر جهاني است و در بسياري از مناطق دنيا متداول است.

  ***** پرويز پرستويي را من انتخاب نكردم ******

  من پرويز پرستويي را براي دكلمه كردن اشعار در كاست “دوستت دارم” انتخاب نكردم، ايشان توسط موسسه‌ي فرهنگي دارينوش كه تاكنون كاست‌هاي مرا تهيه و منتشر كرده، انتخاب شدند. بعدا در حين كار،‌آشنايي بيشتري با پرويز پرستويي پيدا كردم و احترام من به ايشان چند برابر شد. زيرا او انساني است كه بي‌نهايت متواضع و فروتن است و به رغم موقعيتي كه دارد هرگز خودش را نمي گيرد و در يك جمله "خيلي خاكي" است. من معتقدم صداي پرويز پرستويي به كاست "دوستت دارم" اعتبار خاصي بخشيده است.

  ناصر عبداللهي همچنين معتقد بود: ساز وجودي مقدس بوده و اصولا موسيقي ريشه‌هاي معنوي فراواني دارد. آنچه مسلم است، زايش موسيقي يك امر الهي بوده است و براي آرامش بشر و توجه دادن او به عمق وجود و عرفان، پدران سازهاي امروزي در اعصا گذشته، ساكنين آفريقا و هند بوده‌اند، آن دسته از سازها و تم‌هايي كه روشن كننده‌ي نقاط شادي آور روح بشر هستند، از آفريقا و دسته‌اي كه نقاط معنوي روح انسان را جلا مي‌بخشند از هند و مشرق زمين مي آيند و در اين بين، موسيقي اعراب و ايران نيز جايگاه ويژه‌اي دارند.

  **** توصيه‌ به جوان ها ****

 جوانهاي علاقه‌مند به كار در عرصه‌ي موسيقي پاپ، ابتدا بايد مطمئن شوند كه آيا واقعا به اين نوع موسيقي علاقه‌مند هستند و يا فقط براي رسيدن به شهرت و معروفيت قصد فعاليت در اين سبك از موسيقي را دارند. اگر صرفا به مورد دوم (شهرت) علاقه‌مند هستند، بهتر است كه به دنبال اين كار نيايند، چرا كه به بيراهه خواهند رفت. اما اگر واقعا به اين نوع موسيقي علاقه دارند، ابتدا بايد با پشتكار‌، عزمي قوي و شكيبايي بسيار گام به جلو بگذا

همزیستی نیوز – رمان "زليخا چشم‌هايش را باز مي‌كند"به قلم "گوزل یاخینا" نویسنده روسی  با ترجمه زینب یونسی در نشر نیلوفر منتشر شده است.

حميد نامجو در روزنامه اعتماد نوشته است: رمان «زليخا چشم‌هايش را باز مي‌كند» شاهكار گوزل ياخينا كه براي نويسنده‌‌اش جايزه كتاب سال روسيه را در سال ٢٠١٥ به ارمغان آورده، اثري درخشان و گيراست. از آن دست كتاب‌هايي كه مي‌شود يك‌نفس آن را بلعيد. راوي آنقدر به زندگي قهرمان اصلي رمان يعني زليخا نزديك مي‌شود كه خواننده احساس مي‌كند اين زليخاست كه تجربه‌هاي بي‌واسطه و باورنكردني‌اش را روايت مي‌كند. زمان وقوع داستان يك دوره شانزده ساله است كه از سال ١٩٣٠ آغاز مي‌شود و تا پايان جنگ دوم جهاني يعني سال ١٩٤٦ به‌طول مي‌انجامد. اين محدوده زماني به دلايلي كه اشاره خواهد شد در تاريخ حكومت «اتحاد شوروي» و حيات اجتماعي مردم روسيه اهميت زيادي دارد.

 بعد از شكست «ارتش سفيد» از «ارتش سرخ» در سال ١٩٢١، دولت‌هاي اروپايي و امريكا تحريم‌هاي گسترده‌اي را عليه حكومت تازه‌تاسيس شوروي وضع كردند كه مهم‌ترين آنها تحريم صادرات گندم به روسيه از طرف دولت امريكا بود. ادامه اين تحريم باعث شد كه در سال‌هاي منتهي به ١٩٣٠ عملا در سفره شهرنشينان روسي ناني به هم نرسد. درحالي كه اين قحطي در روستاها چندان محسوس نبود. تنگ‌ترشدن اين تحريم‌ها سبب شد كه حكومت شوروي اجراي سياست ايجاد تعاوني‌هاي كشاورزي دولتي كه به «سالخوز» معروف بودند و همچنين تعاوني‌هاي كشاورزي متشكل مردمي كه «كالخوز» ناميده مي‌شدند را با شدت و حدت بيشتري پيگيري كند. هدف از ايجاد تعاوني‌ها مديريت‌كردن زمين‌هاي زير كشت، افزايش توليد و مكانيزه‌كردن كشاورزي بود. بديهي است كه دهقانان زمين‌دار نه‌تنها با واگذاري زمين‌ها، احشام و ابزارآلات كشاورزي خود به كالخوزها مخالف بودند بلكه عليه اجراي آن مقاومت مي‌كردند و اين مقاومت‌ها گاهي به درگيري مسلحانه مي‌انجاميد. در مقابل نيروهاي ارتش سرخ با همكاري اعضاي حزب كمونيست سركوب گسترده‌اي را عليه كشاورزان خرده‌مالك كه «كولاك» ناميده مي‌شدند آغاز كردند. در چنين شرايطي كولاك‌ها ضد انقلاب و جيره‌خوار امپرياليسم و دشمن شماره يك مردم شوروي قلمداد شده و بايد از صحنه روزگار حذف شوند.

از سال ١٩٣٠ جنگ خانه به خانه با كولاك‌ها آغاز شد. نيروهاي اعزامي حزب بعد از ورود به روستاها ميتينگي تبليغاتي برگزار كرده و سخنراني‌هاي پرشوري عليه دشمنان مردم و انقلاب ايراد مي‌كردند. اين نطق‌ها و همچنين مقالات آتشيني كه آن‌روزها عليه كولاك‌ها در روزنامه‌هاي حزبي انتشار مي‌يافت درواقع «آتش تهيه» اين جنگ نابرابر بود. سپس فتح خانه به خانه جبهه دشمن آغاز مي‌شد. در خانه‌هاي دهقانان را مي‌شكستند و اموال و احشام و انبار كشاورز را خالي كرده و واگذاري زمينش را به كالخوز صورتجلسه مي‌كردند و كشاورز و خانواده‌اش را هم به عنوان زنداني و ضدانقلاب با خود به شهر مي‌بردند تا به جزاي اعمال‌شان برسند. در چنين شرايطي هر كولاكي كه مقاومت مي‌كرد يا از واگذاري اموالش خودداري مي‌كرد حكمش درجا با شليك گلوله‌اي اجرا مي‌شد و زن و فرزندش عقوبت گناه او را مي‌كشيدند. كولاك‌ها براي بازپروري و آبديده‌شدن در شرايط كاري سخت و از دست‌دادن خوي و خصلت‌‌هاي بورژوامآبانه و بالاخره تبديل‌شدن به انسان تراز نوين جامعه سوسياليستي به سرزمين‌هاي يخ‌زده سيبري و جنگل‌هاي تايگا اعزام مي‌شدند تا ياد بگيرند كه در سخت‌ترين شرايط زيستي نان خود را به دست آورند و مشاركت در زندگي جمعي و كمك به همنوع را بياموزند. مصادره اموال كولاك‌ها و محكوم‌كردن آنان به زندگي و كار در سيبري عملا پاكسازي قومي بود و سرنوشت سوگناكي براي ميليون‌ها نفر از جمعيت روسيه رقم زد. اعزام كولاك‌ها به سيبري بايد هرچه سريع‌تر انجام مي‌شد. سواركردن اين افراد در واگن‌هاي حمل احشام بي‌هيچ روزني براي نفس‌كشيدن و بدون كمترين امكانات بهداشتي و تغذيه آنان با شورباي چغندر و شلغم باعث شد كه تعداد زيادي از كولاك‌ها در اين سفر مرگ در اثر بيماري و گرسنگي تلف شوند. نخستين قربانيان كودكان بودند. اين كوچ‌دادن اجباري درواقع پاكسازي قومي بود كه در عمل به نسل‌كشي انجاميد.

همزمان با قلع‌وقمع كولاك‌ها مبارزه عليه تكنوكرات‌هاي رژيم تزاري، روشنفكران، نويسندگان، تروتسكيست‌ها، سوسياليست‌ها، منشويك‌ها و شهرنشيناني كه گرايشات بورژوايي داشتند در جريان بود. دو سال بعد از آن تصفيه‌هاي خونين استالين از ميان اعضاي حزب كمونيست يا به اصطلاح خودي‌ها نيز آغازشد و تا ١٩٣٩ ادامه يافت. اكثر قريب به اتفاق اين قربانيان اگر اعدام نمي‌شدند به اردوگاه‌هاي كار فرستاده مي‌شدند و اغلب با كولاك‌ها همسفر بودند.

رمان «زليخا چشم‌هايش را باز مي‌كند» ماجراي زندگي و سرنوشت همسر جوان يكي از اين كولاك‌ها در «جمهوري تاتارستان» است. توالي زماني وقايع اين رمان خطي است و از روزي آغاز مي‌شود كه افسري به نام «ايگناتوف» براي مبارزه با كولاك‌ها به روستاي «يولباش» مي‌آيد و نخستين برخوردش با اهالي روستاها مواجهه با مرتضي همسر زليخاست. اين مواجهه به كشته‌شدن مرتضي مي‌انجامد. فرداي آن روز اموال زليخا و مرتضاي مرده را مصادره مي‌كنند و زليخا به «غازان» اعزام و زنداني مي‌شود تا پس از چندي به سيبري فرستاده شود. در طول داستان زليخا مصيبت‌هاي فراواني را تجربه مي‌كند. مصيبت‌هايي كه هركدام از آنها براي از پادرآوردن هر انساني كافي است اما زليخا چغر و محكم است و در بدترين شرايط از پا نمي‌نشيند. زليخا زني روستايي است و خوگرفته به فرمان‌بردن و اطاعت‌كردن. او دليل زنداني‌شدن و تبعيدش به سيبري را نمي‌داند. پرسشي هم نمي‌كند. اعتراضي هم ندارد. دنياي بيرون از روستا براي او ناآشناست و نمي‌داند دارد به كجا مي‌رود و چرا؟ مثل خوابگردها به هر فرماني گردن مي‌گذارد. اما در درونش ميل به زندگي بسيار قوي است. مثل هر موجود زنده‌اي مي‌خواهد زنده بماند. پس تا حد ممكن خودش را با شرايط زيستي جديد تطبيق مي‌دهد. درعين‌حال به ديگران هم كمك مي‌كند. نه به عنوان وظيفه يا توقع دريافت ستايش و قدرداني، بلكه صرفا براي اينكه چنين واكنشي را طبيعي مي‌داند. به همين دليل هم مورد توجه و احسان ديگران قرار مي‌گيرد. درعين‌حال در او باوري وجود دارد كه او را راهنمايي مي‌كند. گرچه اين باور به‌تدريج و با آشنايي بيشتر با جهان بيرون از روستا رنگ مي‌بازد. زليخا مثل همه تاتارها سختكوش و مقاوم است. برعكس تصوري كه تبليغات رژيم درباره كولاك‌ها راه انداخته بودند شكم سير و ظالم و استثمارگر و حقه‌باز نيست. همسر كشاورزي است كه در سرما و گرما پا به پاي شوهرش مي‌دويده و در مقابل او مطيع و منقاد بوده. علاوه بر اين مادر شوهرش را‌ تر و خشك مي‌كرده. پيرزني كروكور و زمينگير اما بدجنس و بددهن. و دور از چشم شوهرش براي راضي‌كردن ارواح خبيث نذر و نياز مي‌كرده. به‌هرحال او متهم به جرمي است كه هيچ درك و دريافتي از آن ندارد. او كولاك است. و همين كافي است كه اموالش را مصادره كنند و خودش را به سيبري بفرستند. ماجراي سفر به سيبري با قطاري با آن فضاي تنگ و خفه و پر از تعفن و مسافران عجيب و غريبش و البته با حضور تعدادي تبهكار و اوباش و شرح گرسنگي‌ها و تشنگي‌ها و مرگ‌وميرها خود به تنهايي مي‌تواند موضوع يك رمان باشد. نمايش عريان سبعيت و بي‌رحمي به بهانه سركوب دشمنان ايدئولوژيك طبقه كارگر و مبارزه با سرمايه‌داري و امپرياليسم. چنانكه خانم يوگنيا گينزبورگ همان قطار و همان سفر و همان مقصد را دستمايه خلق رماني با نام «سفري در گردباد» كرده است.

قطار مسافران سيبري با پانصد مسافر حدود شش ماه در راه است تا بالاخره به آخرين ايستگاه يعني «كراسنا يارسك» مي‌رسد. در بين راه بيش از صدنفر از مسافران از گرسنگي و بيماري مي‌ميرند. تعدادي هم در بين راه مي‌گريزند تا شايد بتوانند سرنوشت ديگري براي خود رقم بزنند. باقيمانده مسير بايد با يك كشتي فرسوده پيموده شود. تعداد مسافران چند برابر ظرفيت و توان كشتي است. كشتي در ميانه راه در آب‌هاي سرد و خروشان رودخانه «آنگارا» درهم مي‌شكند و غرق مي‌شود و تمام مسافران را به‌كام مرگ مي‌كشاند. تنها تعداد اندكي نجات مي‌يابند. فرمانده و زليخا و چند نگهبان. گروه كوچك لنينگرادي‌ها كه با كشتي ديگري سفر مي‌كنند به آنها اضافه مي‌شوند تا هسته اوليه اردوگاه ٢٩ نفري «هفت‌دستان» را تشكيل دهند. فرمانده و ٢٨ محكوم خوش‌شانس. درواقع تنها كولاك نجات‌يافته از اين سفر مرگ، زليخاست و از آن پس اقامت ١٦ ساله زليخا در اردوگاه آغاز مي‌شود و هر روز و هر ساعت آن حكايت غريبي است از ظلم و جنايت و بي‌رحمي و به بردگي‌كشيدن آدم‌هاي بي‌دفاع. قربانيان بي‌شمار رژيم پليسي و سفاك استالين.

رمان «زليخا چشم‌هايش را باز مي‌كند» بازنمايي مختصري است از آنچه در اردوگاه‌هاي كار در دوران استالين بر مردم روا مي‌داشتند. در سراسر سيبري صدها اردوگاه كار اجباري وجود داشت و قربانيان آن از مرز ٢٥ ميليون نفر هم فراتر مي‌رفت. قدري بيشتر از تمام كشته‌هاي جنگ جهاني دوم در اروپا.

درباره تاريخ مبارزه با كولاك‌ها كه براي استالين يكي از افتخارات ملي به‌حساب مي‌آمد، سال‌ها قبل رمان‌هاي زيادي از نويسندگان روس به فارسي ترجمه شده بود. اين رمان‌ها اغلب به جريان مبارزه با كولاك‌ها و ذكر دندان‌گردي و لئامت آنها و ايده‌ها و منش‌هاي ضدانقلابي آنان مي‌پرداختند. يك طرف مردم بودند و حكومت و عدالت و طرف ديگر كولاك‌ها بودند كه با انواع توطئه‌ها نه‌تنها جلوي اجراي عدالت را مي‌گرفتند بلكه با پيشرفت و تكنولوژي و افزايش آگاهي عمومي مخالف بودند. مذهبي و خرافاتي و همدست كشيشان و اربابان سابق بودند. اما اكثر آنها در اين مبارزات شكست خوردند. معروف‌ترين اين رمان‌ها «زمين نوآباد» از شولوخف و چند رمان ديگر از «فادايف» بود نظير «شكست» يا «آخرين اودگه». در اين رمان‌ها استقبال مردم از برپايي كالخوزها، افزايش راندمان كار و سرانه توليد، به‌كارگيري تكنولوژي نوين در كشاورزي، بهبود موقعيت زنان، شادي و نشاط مردم از زندگي جمعي، افزايش انگيزه‌هاي كار جمعي و احساس مسووليت افراد و بالاخره دسترسي آسان‌تر به بهداشت و تحصيل نشان داده شده بودند. اما در آن رمان‌هاي غالبا معروف و پرتيراژ حرفي از سرنوشت ميليون‌ها كولاكي كه در اثر اين سياست‌ها از خانه و كاشانه‌شان رانده شدند و در اردوگاه‌هاي كار يا در راه رسيدن به آنجا هلاك شدند حرفي نبود و كسي به حقوق پايمال‌شده آنان و به بردگي‌گرفتن آنها در آن اردوگاه‌ها اشاره‌اي نكرد. كما اينكه در تاريخ‌هاي رسمي هم نشاني از سرنوشت كولاك‌ها پيدا نيست.

 رمان «زليخا چشم‌هايش را باز مي‌كند» روايت آن بخش ماجرا است كه تاكنون روايت نشده است. اينكه كولاك‌ها چه شدند و چه سرنوشتي پيدا كردند. روايتي كه از هر تاريخ و تذكره‌اي واقعي‌تر و حقيقي‌تر است. اينكه كولاك‌ها و خانواده‌هاي آنان در چه شرايطي زندگي كردند يا چگونه مردند؟ و از آن مهم‌تر اينكه كولاك‌بودن چگونه بودني است؟ آيا به همان تيرگي و زشتي است كه در آن رمان‌ها و تاريخ‌ها مي‌بينيم يا مي‌توان جز خودخواهي و خساست و منفعت‌طلبي، سويه‌هايي از انسانيت، وفاداري، كمك به همنوع و تجربه‌هايي از عشق و ايثار را هم ديد؟ پاسخ اين پرسش‌ها را مي‌توان با تعمق در لايه‌هاي زيرين اين رمان دريافت.  درباره اردوگاه‌هاي كار در سيبري و محكوماني كه از اين اردوگاه‌ها جان به در برده‌اند كتاب‌هاي زيادي نوشته شده است. «در ماگادان كسي پير نمي‌شود» خاطرات دكتر عطا صفوي يا رمان «در دل گردباد» از يوگنيا گينزبورگ و بخش‌هايي از كتاب «اميد عليه اميد» از آن جمله‌اند. سرماي كشنده، گرسنگي، محروم‌كردن افراد از ارتباط با دنياي بيرون. رواج چاپلوسي، دروغگويي و چغلي‌كردن از ديگران به طمع به دست آوردن لقمه‌اي نان يا كاري آسان‌تر، دزدي از زندگان و مردگان و... بخشي از تجربيات مشترك ساكنان اين اردوگاه‌هاست و وجود چنين اردوگاه‌هايي دليلي قاطعي است بر فسادپذيربودن قدرت متمركز در دست يك نفر يا يك گروه خاص. گرچه آرمان آنها عدالت‌گستري و سعادت آدميان باشد. در پايان فقط بايد به نكته بسنده كرد كه ترجمه رمان «زليخا چشم‌هايش را باز مي‌كند» ترجمه‌اي روان و بي‌نقص است و بايد به اين كوشش و همت مترجم رمان يعني زينب يونسي دست‌مريزاد گفت.

سنگ‌فرش‌های اسکله٬ سندان قدم‌هایش شدند. شرجی هوا عرق تنش را سرازیر کرده بود و عرقِ سردِ افکارش را به جزر و مد می‌کشاند.

بوی دریا برای اولین بار در زندگی به مشامش رسید و حالت تهوعش بیشتر شد. در عمق دل‌آشوبیش جنبش خفیفی قلقلکش داد و فکری مثل شهاب ‌سنگ‌های تیرماه آسمان خانه‌اش از ذهنش گذشت که اوی به دنیا نیامده دختر است و از سنگینی قدم‌هایش کاسته شد.

راهش را از راه جمعیت جدا کرد تا در گوشه‌ای شاید بالا بیاورد و قدم‌هایش سبک‌تر شوند.

برای اولین بار چشمش به دریای آبی و ماسه‌زار ساحل افتاد. در زیر آفتاب ظهر تابستان دریا مثل سرابِ دور و نزدیک خانه‌اش بود و ساحل هم همان ماسه‌زار آشنا.

عرقِ سردِ افکارش رو به جزر بود و از صحنه آشنا دلش گرم می‌شد. صدای سوتی تیز بی آنکه در گوش کسی از انبوه جمعیتی که سرگرم سوار شدن به شناور بودند بنشیند عبور کرد و در گوشش نشست.

سرش به سمت صاحب سوت چرخید و هیچ سر دیگری نچرخید. مردی لاغر اندام و سیه‌چرده با زیر پیراهنی سفیدی که کهنگی‌اش از آن سوی ساحل هم پیدا بود با دست‌هایش فریاد می‌زد؛ بیا این‌جا همه غُربتیا رفتن اون‌طرف!

دوباره سرش را به پایین گرفت شاید سبک شود اما فریاد هووووو دختر غربتی.... از روی دو زانو بلندش کرد.

دستی روی صورتش کشید و از بودن پَدری روی پره دماغش مطمئن شد و دستی هم روی شکمش کشید انگار بخواهد او را هم آماده کار زارِ معرکه‌گردی کند!

نگاهی به ماسه‌زار انداخت. یاد کپرشان در وسط بیابان افتاد و شب‌های سردی که به آسمان نگاه می‌کرد و بی‌بی‌ماه که زیر گوشش زمزمه بی‌دندانی می‌کرد و می‌گفت؛ ( توی آسمون خوب بگرد تا ستاره‌ت بهت چشمک رد کنه و بهش بگی ستاره سوسو٬ منو ببر به ساحل! اون‌جا که تاجرا پول توی کاسمون بریزن و یه پتو داشته باشم که سرامون زیرش جا بشه )

دوباره سوت تیزی گوشش را محل نشستن کرد و فریاد دست‌های لاغر و عریان مرد سیه‌چرده در هوا او را به ماسه‌زار خارج از اسکله خواند٬ به سمت قایقی که روی ماسه‌ها در انتظار حادثه رسیدن به جزیره تاجرها بود.

 

 

شهره اکبری: به تیک تاک بال مرغان مهاجر آغاز فصل همیشگی بهار جزیره است

فرودت را می شناسم در هنگامه نسیم بالهایت، سایه ات مواج و حضورت آرام

شتابان می آیی چنانکه گویی قرار است فردا خلیج فارس حوض نقاشی اشی مشی ها باشد

فردا دوباره زنجیره ردپاهایم را بر روی امواج در خیال می بافم

زنجیر عمو و پرهای مرغان و قصه هایی برای درنگ ابرهای گریزپای جزیره

ساعت فرود نزدیک است و خیالم در اوج و بهار جزیره پابرجا و بهارجویان در راه

کاش مرغکان مهاجر هم مثل عموزنجیرباف نخودچی کشمش سوغات بیاورند

یک مشت برای من و یک مشت برای جوجه هایشان و مشت مشت برای بچه های جزیره

و مشتی هم برای خاطرات کمرنگ دوستی های کودکی هایمان و دوباره بخوانیم؛

عموزنجیرباف... بله!

زنجیر منو بافتی... بله!

پشت کوه انداختی... بله!

بابا اومده چی چی آورده...

نخودچی کشمش

با صدای چی؟

و من بگویم با صدای تیک تاک بال مرغکان خزان زده مهاجر

پدیده افشای تصاویر سلبریتی‌ها در فضای مجازی اصلا چیز عجیبی نیست. خیلی‌وقت‌ها تصاویر بسیار خصوصی از زندگی افراد مشهور به صورت دست به دست میان مردم می‌چرخد و این تجاوز به حریم خصوصی فرد، بسیار زشت و نازیباست اما یک وقت‌هایی هم هست که یک فرد مشهور در لحظه‌ای تصمیم به یک انتخاب متفاوت در فضایی کاملا عمومی می‌زند و حالا اگر تصاویرش در چنین فضایی توسط مردم ثبت و منتشر شد، دیگر نامش تجاوز به حریم خصوصی نیست. این یک موضوع کاملا جداگانه است و ابعاد گسترده‌تری پیدا می‌کند.

روز گذشته تصاویر غیر معمول یکی از مجریان محجبه، پرحاشیه و مشهور صدا وسیما در یک محیط باز در یکی از کشورهای اروپایی در فضای مجازی منتشر شد و اظهارنظرهای متفاوتی را از سوی کاربران شبکه‌های اجتماعی در پی داشت. خیلی‌ها او را به رفتار دوگانه محکوم کردند و خیلی‌های دیگر هم مدافع خانم مجری مشهور بودند و انتشار عکس‌هایش را تجاوز به حریم شخصی او دانستند اما این یادداشت قرار نیست، دنبال قاتل بروسلی باشد. فقط می‌خواهیم با هم راجع به جنبه‌های مختلف یک اتفاق صحبت کنیم؛ اینکه چه عواملی باعث می‌شوند یک اتفاق معمولی با این همه واکنش تند همراه شود؟

صدا و سیما و سیستم معیوب الگوپروری

یکی از عواملی که باعث شده این اتفاق در دید مخاطبان بسیار بزرگ و غیرمعمول جلوه کند، «رسانه ملی» است. در واقع این موضوع به ذهن مخاطب خطور می‌کند که «رسانه ملی» تمام این سال‌ها سعی کرده است فردی را به عنوان الگوی حجاب به دختران معرفی کند که ترجیح می‌دهد در جایی به غیر از ایران، پوششی متفاوت داشته باشد و این احساس به فرد دست می‌دهد که رسانه با او صادق نبوده است. «رسانه ملی» در راستای نیت خیرخواهانه‌اش می‌تواند فردی را به عنوان الگو به مخاطب معرفی کند که یک محجبه واقعی باشد، نه اینکه بخواهد الگوسازی کند.

هر حریمی شخصی نیست

هر رسانه‌ای می‌تواند به افراد مختلف هویت متفاوت و شهرت ببخشد. وقتی فردی آن هم از طریق صداوسیما به شهرت می‌رسد بالطبع کارش سخت‌تر است. آدم‌های مشهور می‌توانند در خانه خودشان هر سبک زندگی را که دوست دارند داشته باشند اما بالطبع جامعه، حریم شخصی هیچ‌یک از ما نیست. یعنی هر حریمی،‌ شخصی نیست. حالا وقتی یک سلبریتی در اجتماع دست به یک انتخاب متفاوت می‌زند، باید مسئول انتخابش باشد. مثلا از انتخابش دفاع کند یا درباره آن توضیح دهد؛ نه اینکه نوک پیکان را به سمت دیگران بگیرد و همه را به غیر از خودش متهم کند.

البته دست به دست کردن تصاویر آن فرد و از بین بردن آبرویش هم از نظر اخلاقی و هم از نظر شرعی در هر صورت زشت و ناپسند است.

دود ماجرا به چشم چه کسی می‌رود؟

به طور قطع بانوانی که چادر را به عنوان پوشش و لباس دائمی خود انتخاب کرده‌اند، وقتی می‌بینند از پوشش آنها استفاده ابزاری می‌شود، دچار احساس بدی نسبت به همان سلبریتی و رسانه‌ای که او را الگوی حجاب برتر معرفی کرده است، می‌شوند.

ایسنا - سهیلا صدیقی

همزیستی نیوز - مراسم معارفه رئیس جدید دانشگاه آزاد اسلامی غایبان سرشناسی داشت.

به گزارش ایسنا، روزنامه آرمان در شماره امروز خود ضمن ارائه گزارشی از مراسم تودیع و معارفه رئیس جدید دانشگاه آزاد اسلامی از غایبان این جلسه نوشت: «گر چه این مراسم به‌طور آبرومندانه‌ای برگزار شد اما با حاشیه‌هایی نیز روبه‌رو بود. مراسم دیروز پر از نیامدن‌ها بود. از عدم حضور سیدحسن خمینی، عضو هیات موسس سه‌نفره دانشگاه آزاد اسلامی در این جلسه تا نیامدن حمید میرزاده، رئیس پیشین دانشگاه آزاد که توسط هیات امنای این دانشگاه در تاریخ ۳ اردیبهشت ۹۶ عزل شد. از چهره‌های سرشناس دیگری که در این جلسه حضور نداشتند می‌توان به محمد فرهادی، وزیر علوم، تحقیقات و فناوری و سیدحسن قاضی‌زاده هاشمی، وزیر بهداشت اشاره کرد.»

همزیستی نیوز - صدا و سیما در یکی از زیرنویس‌های خبری خود، محمدجواد ظریف را وزیر امورخارجه آمریکا معرفی کرد.

 به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، سریال زیرنویس‌های اشتباه در شبکه‌های صدا و سیما همچنان ادامه دارد و امشب هم تکرار شد.

حسن شمشادی، خبرنگار صدا و سیما با انتشار مطلب و عکسی در اینستاگرامش خبر داد که بخش خبری ساعت 19 شبکه یک صداوسیما، شامگاه چهارشنبه 28 تیر در زیرنویس معرفی محمدجواد ظریف، او را وزیر امور خارجه آمریکا معرفی کرده است.

این چندمین‌بار است که تلویزیون در نگارش زیرنویس‌های اخبار مربوط به دولت دچار اشتباه می‌شود، چندی پیش نیز شبکه خبر در زیرنویس سخنان رییس جمهور، اشتباهی بسیار فاحش داشت.

نسل ما برای یادگرفتن "وحدت" با حکایت شیرینی بزرگ شد: پدری برای نشان دادن قدرت اتحاد، تکه چوبهایی به فرزندانش میداد و آنها میشکستند. وقتی دسته ای از آن چوبها را یکجا به دستشان سپرد، ناتوان ماندند از شکستن و در بستر بیماری و آخرین دقایق زیستن، به آنها آموخت: بعد از من اگر باهم و پشت هم باشید، شکست نخواهید خورد.

وقتی سر و کله نقیضه این حکایت تمثیلی، در پیامهای وایبری و تلگرامی پیدا شد، میشد بوی مضحکه شدن خیلی چیزها را استشمام کرد. نقیضه از این قرار بود:"پدری در بستر بیماری و پیش از مرگ، پسرانش را صدا زد و به هر کدام، یک تکه چوب داد و گفت آن را بشکنید. همه شکستند.بعد دو تکه چوب داد، باز هم شکستند.بعد سه تکه چوب داد و شکستند و دسته ای چوب داد و باز هم، پسران، همه چوبها را شکستند.پدر قاطی کرد و گفت فلان فلان شده ها نشکنید! میخواهم نصیحت تان کنم."

با این نقیضه، آن حکایت آموزنده و تاثیرگذار، روی چهره نسل جدیدتر جامعه، بی اثر که شده بود، هیچ، به هزل و هجوی تبدیل شده بود که داشت نه فقط "اتحاد،رمز پیروزی" که خیلی از مفاهیم و ارزش ها را به سخره میگرفت.

■■■

این چند اتفاق را مرور کنیم:

■ مجری پرمخاطب ترین برنامه چهار،پنج سال اخیر تلویزیون، هر شب فریادهای "به احترام مردم ایران بلند میشیم" و "مردم ایران ما شما رو خیلی دوس داریم"اش، گوش فلک را کر کرده، اما در دعوای خانم بازیگر و خبرنگارها، خودش را پرت میکند وسط معرکه و فایل صوتی منتشر و اصحاب رسانه را موعظه میکند که:"ننه من غریبم بازی درنیارین" و "بدم نمیاد چیزایی ارائه بدم که باعث سوزش بعضی جاهای حساس اون عزیزان (خبرنگاران) بشه" و بازیگر پرکار نقش‌های مکمل دهه 60 و 70 را هم مینوازد و چند شب بعد، "نمایش دلجویی"اش برپاست برای صفر کشکولی و همانجا "خطابه متظاهرانه بزرگواری"اش برپاتر که:"منم همه اونا که بهم توهین کردن رو میبخشم".اینهمه تناقض مگر داریم؟!

■ هم ایشان که هرشب به احترام مردم ایران بلند میشود و بلند میکند همه را و غش و ضعف میرود برای همه، چند وقت بعد در واکنش به نمایش کمدی پارتنرش، در شوخی با جلسه کنکور، جایی از فرط خنده روده بر میشود و در میان قهقهه، به نیما میگوید: "مرتیکه کثافت"! آنهم در برنامه ای تولیدی که بازبینی می‌شود و چهار بار تکرار. حتما با آرایه "طرد و عکس" برای خودشان توجیه میکنند، اما اینهمه تناقض مگر داریم؟!

■ همین شبکه و همین برنامه، چندین و چند ساز موسیقایی را چندین بار روی آنتن نمایش میدهد، نمایش ساز - با اینهمه کشمکش و بحث و حاشیه- به سه تار روی آنتن شبکه چهار هم میرسد -البته خدا را شکر- اما به پخش فقط "نمای دهان نوازنده نی"، در شبکه های یک و دو که میرسد، ممنوع میشود.پاسخ هر سوالی هم تنها دو جمله است:"آنجا فرق میکند" و "اینجا فرق دارد".

اینهمه تناقض مگر داریم؟!

■ این مثالها و قصه ها هست تا برسد به اتفاق این روزها که رکورددار جابجایی مرزهای تناقض و تضاد است: غیرمجازترین رپر زیرزمینی، با نابهنجارترین هیئت ظاهری، با آب و تاب به تولد یکسالگی "ارزشی" ترین رسانه دعوت میشود و با دستهای یکی از "پایدار"ترین افراد مبارز با هرچه و هرکه از دایره ارزشهای اسلامی بیرون میداند، "تجلیل" می‌شود و تابلو میگیرد. بیت الغزل ماجرا تازه مانده است: "آشتی کنان دو فرمانده"؛ فرمانده تتلیتی ها و فرمانده ارتش بهنوشیا.

همان دو نفری که مسواک زدن و آب پرتقال هم زدنشان، افزون بر 9میلیون نفر، دنبال کننده دارد و صدها هزار لایک.

■■■

مقصد این راه که نه، بیراهه، به ترکستان هم نیست. این روش و منش متناقض که انگشت نماهای جامعه- وقتی وزنه ها و وزین ها یا در عزلت اند یا در عسرت اند یا مغضوب اند یا ممنوع-در پیش گرفته اند، بلایی بر سر جامعه ایران خواهد آورد که آن سرش ناپیدا. نه فقط گفتمان اجتماعی-سیاسی اصیل اصولگرایی-با سردمدارانی معتقد و فکور و دلسوز- را دچار افول میکند که هر چه گفتمان و فکر و راه و رویه و اصل و اصول و تعالی و صعود و امروز و آینده و کودک و نوجوان و آموزش و تعمق و ارزش و هرچه هست و نیست را پوچ و بی مغز خواهد کرد.

اگر برای فردای این جامعه دل نگرانید، برای اینهمه تضاد و تناقض چاره کنید، پیش از آنکه از هیچکس برنیاید هیچ کار.

* روزنامه‌نگار و مجری تلویزیون 

منبع: خبرآنلاین

روزنامه اطلاعات در یادداشتی نوشت: وقتی که خانم مریم میرزاخانی در سال ۲۰۱۴ مدال نوبل ریاضیات را دریافت کرد سه‌گونه در داخل کشور انعکاس خبری داشت.

  صدا و سیما در حد خبر آب و هوای کشور، خیلی کوتاه از آن عبور کرد، آن هم نه در همه شبکه‌ها و بخش‌های خبری! اما جالب‌تر از آن روزنامه‌ای بود که این جایزه را با جوایز سینمایی برای فیلم‌سازان ایرانی مقایسه کرده بود که بوی «توطئه» می‌داد! و البته که در آمریکا که محل زندگی و تدریس خانم میرزاخانی بود از نگاه آن روزنامه همه چیز بوی توطئه می‌دهد، می‌خواهد همبرگر آمریکائی باشد یا جایزه نوبل ریاضی و یا…!

قسمت سوم هم روزنامه‌هایی بودند که خبر را به اطلاع عموم رساندند و بعضی از آنها هم کمی جرئت به خرج دادند و ابراز شادمانی و «غرور ملی» کردند! ـ همین. دیگر از سال ۲۰۱۴ تا امروز ۲۰۱۷ هرگونه اطلاع‌رسانی و یا خبری درباره مریم میرزاخانی محو شده بود!
دانشگاه او ـ «صنعتی شریف» ـ چند یادمان برای او برپا کردند؟
دانشگاه تهران و البته انجمن مفاخر و یا چهره‌های ماندگار، چند بار از او دعوت کردند و به افتخار او جلسه‌ای و یادواره‌ای برپا کردند؟! همینطور انجمن‌های ریاضیات و بنیادهای فیزیک و علمی دیگر؟! کار به جایی رسید که برخی در محافل گفتند این خانم دیگر ایرانی نیست، آمریکایی است، و گواه آن اختیار همسری است که خارجی است و البته براساس قانون دختر او نمی‌تواند شناسنامه و پاسپورت ایرانی بگیرد!!
نمی‌دانم این جملات بریده بریده از رفتار ما و مسئولین درباره مفاخر و‌اندیشمندان علمی‌مان را، چرا می‌نویسم؟ در حالیکه این روال و عادت ما است که بقول آل احمد «مرده‌پرستیم»!
نگارنده به یاد دارد که در تشییع جنازه «دکتر معین» آن ستاره ادب فارسی بیش از ۱۲ یا ۲۰ نفر شرکت نداشتند و تعدادی از آن آدم‌ها هم، همچون من بخاطر همشهری و همولایتی‌بودن با دکتر معین آمده بودند! اما بعد از چند سال تازه دریافتند که باید برای او یادمانی برپا کرد و او را چهره ماندگار تاریخ ادب ما نامید!
مریم میرزاخانی تا زنده بود کسی به سراغ خانواده‌اش نرفت و از سیر تربیتی خانوادگی او، از کودکی تا جوانی و دوران دانشجویی‌اش فیلمی، قصه‌ای و بقول امروزیها، «مستندی» تهیه نشد. اما امروز او هم، همچون دکتر معین ستاره‌ای درخشان در آسمان و تاریخ علم و ادب ایران خوانده می‌شود و در انتظار باشید که مراسم تجلیل از او با تهیه فیلم‌های مستند و یا گزارش از خانواده او و یا اساتید او در ایران و… به نمایش درآید. و البته از همین امروز که همه ایرانیان در سوگ مرگ او نشسته‌اند خبری خواهند دریافت که مریم میرزاخانی «چهره ماندگار» سال خوانده شده است!

منبع: خبرآنلاین

پیشخوان

آخرین اخبار