الهام زن سی و پنج ساله، سه ماه است که با همسر و تک فرزندش آمده‌ است استانبول تا زندگی‌اش را از این به بعد در این شهر سپری کند. بیشتر از اینکه یک مهاجر باشد، گشت و گذارش در این شهر او را به یک توریست مانند کرده است. در یکی از همین یکشنبه‌ها در «ییلدیز پارک» با او همصحبت شدم. معتقد است ایران دیگر جای زندگی نیست اما کارشان هنوز در ایران است. آنها در ایران رستوران دارند. آنجا یک نفر از اقوام را بالای سر کار گذاشته‌اند و خودشان درآمد حاصل از آنجا را در اینجا خرج و از این طریق امرار معاش می‌کنند. از این وضعیت ناراضی هم نیستند. درآمد کافی برایشان از ایران می‌رسد و زندگی نسبتا مرفهی در کشوری که حداقل آزادی‌های اجتماعی را به آنها می‌دهد، دارند.

وضعیت سارا و همسرش منصور با دوتا دخترانشان با اندکی تفاوت، همانند خانواده الهام است. آنها در ایران آتلیه عکاسی و فیلمبرداری دارند، هرچند همان آتلیه و درآمد حاصل از آن سرمایه و دلگرمی آنها برای یک زندگی راحت در استانبول است اما در اینجا نیز اقدام به تاسیس آتلیه کرده‌اند. با اینکه بیشتر مشتریانشان ایرانی است اما تصمیم دارند از ترک‌ها هم سفارش قبول کنند.

یکشنبه‌ای دیگر در پارک «چوکور بستان» با خانواده‌ای دیگر آشنا شدم. یک زن و شوهر اصفهانی که موهای سفیدشان حکایت از رد کردن میانسالی داشت، به همراه دو فرزند جوان که باید در حوالی سی سالگی باشند. در اینجا یک هتل آپارتمان زده و آن را به گردشگرانی که از ایران می‌آیند اجاره می‌دهند.

مینا زن جوانی که با پسر نوجوانش حدود دو سال پیش آمده و یک کانال فروش آپارتمان در تلگرام دارد. می‌گوید "«بیلیک‌دوزو» و «اسن‌یورت» این روزها جان می‌دهد برای کسانی که بودجه کمی برای خرید آپارتمان در استانبول دارند و به‌ زودی این دو محله پر خواهد شد از ایرانیان طبقه متوسطی که بیشترشان به خاطر آینده بچه‌هایشان به اینجا آمده‌اند". مینا یک واسطه فروش آپارتمان به ایرانیان است. هرچقدربیشتر ایرانیان را ترغیب به خرید آپارتمان کند همان‌قدر به نفع مینا است. هرچند مینا واقف است که با هر آپارتمانی که در اینجا می‌فروشد پول از کشور مادری‌اش، همانجا که هنوز زندگی مادرش و برادرانش در جریان است، خارج می‌کند. اما او دیگر قصد برگشتن به آنجا را ندارد و فعلا کمیسیونی که بابت فروش هر آپارتمان می‌گیرد زندگی او را اداره می‌کند.

ترکیه آدرسی سر راست برای کسانی است که معتقدند دیگر ایران برایشان جای زندگی نیست. کسانی که بیشترشان از طبقه متوسط و کمی رو به بالا هستند و بیشتر مواقع دار و ندارشان را جمع کرده و  برای خود در اینجا زندگی تشکیل می‌دهند.

درحالی که بیشتر کسانی که از کشورهای دیگر به ترکیه آمدند، اینجا را تنها به عنوان یک منبع درآمد نگاه می‌کنند و ماحصل کارشان در کارگاه‌های ترکیه را به خانواده‌های خود در کشور مادر خود می‌فرستند، اما وضعیت ایرانیان برعکس است. نور زنی 55 ساله از ارمنستان است. حدود هفده سال است که اینجا زندگی می‌کند و بیشتر درآمد خود را به کشورش می‌فرستد. مسعود از افغانستان جوانی است که سعی می‌کند با کمترین خرج پولش را به کشورش بفرستد. حتی اگر این پس‌انداز کردن به قیمت زندگی در یک خانه کوچک با ده نفر باشد. اولگا از روسیه و مهری از ترکمنستان نیز همینطور. درآمدشان حداقل وابسته به کشور خودشان نیست. مالیاتشان را حداقل از پولی می‌پردازند که از این کشور در می‌آورند.

اما در مورد ایرانیان این مساله برعکس است؛ بسیاری از آنها نه تنها خود مصرف کننده پولی هستند که از ایران می‌آورند بلکه ادامه حیاتشان نیز منوط به جذب پول از ایران می‌شود. چه بسیار افرادی که با فرستادن پوشاک به ایران امرار معاش می‌کنند. درحالیکه در فرودگاه‌ها تجارت چمدانی را زیر ذره بین گرفته‌اند تا از این طريق به زعم خود راه را برای ورود کالاهای ترکی بسته و از تولید داخل حمایت کنند اما با سر زدن به یکی از همین کارگوها متوجه می‌شوی که سخت گرفتن برای چند تا چمدان در فرودگاه هیچ دردی را دوا نمی‌کند.

رضا یکی از کسانی است که در «مرتر» کارگو (دفتر ارسال بار) دارد. به او مي‌گويم سی کیلو بار دارم کیلویی چند می‌بری؟ همین سی کیلو برای او کافیست تا خیلی تحویلم نگیرد. با بی‌تفاوتی گفت که دفترشان کمتر از 500 کیلو بار قبول نمی‌کند. در «مرتر» ایرانیانی که کارگو دارند زیاد است. درحالی که بعضی‌ها یک کیلو بار را هم قبول می‌کنند صاحب این دفتر به انبوه بارهایی اشاره کرد که هر روز از طرق مختلف وارد ایران می‌کنند. کسانی که بارشان را به صورت تنی می‌فرستند. چیزی که از صحبت با رضا متوجه شدم این بود که این بارها از مجرای قانونی وارد کشور نمی‌شود. هرکدام از اینها آدم‌های خودشان را دارند که بار آنها را با کمترین هزینه وارد کشور می‌کند.

موج سوم مهاجرت از ایران درحالی به مقصد ترکیه صورت گرفت که بسیاری از اینها نه تنها سرمایه‌شان را از ایران می‌آورند بلکه برای ادامه حیات چاره‌ای غیر از جذب پول از ایران ندارند. هتل آپارتمان‌هایی که اجاره کنندگان آنجا فقط ایرانیان هستند، پوشاکی که از اینجا می‌رود و بسیاری موارد دیگر سرمایه را از کشور خارج می‌کنند. اتوبوس‌هایی که تنها مسافر نمی‌برند بلکه بخشی از درآمدشان حاصل باری است که از مقصد ترکیه وارد کشور می‌کنند.

با هر مهاجری که از ایران وارد ترکیه می‌شود نه تنها باری از کشور کاسته نمی‌شود بلکه بخشی از سرمایه کشور نیز وارد کشور میزبان می‌شود. هرچند با تمام این مزایایی که یک ایرانی برای این کشورمیزبان دارد اما مردم این کشور از این وضعیت چندان دل خوشی ندارند. از آن طرف ایرانیانی که ترکیه را به‌عنوان میزبان انتخاب کردند می گویند از سر ناچاری است. آنها هم دل خوشی ندارند. اینجا نیامده‌اند که در بهشت باشند بلکه آمده‌اند تا آن را پیدا کنند، آیا موفق می شوند؟

حتی زمانی که جراحی ایمپلنت دندان خوب پیش می رود، پس از این جراحی ممکن است با شرایطی ناخوشایند مواجه باشید.
 

همزیستی نیوز - جراحی ایمپلنت دندان اقدامی نسبتا رایج است، اما کاملا بی خطر محسوب نمی شود. میزان موفقیت این عمل جراحی مربوط به دندان تقریبا 98 درصد است و همه چیز طبق انتظار پیش رفته و در نهایت بیماران ایمپلنت دندان یا دندان های جدید و محکمی را در اختیار خواهند داشت که وظیفه خود را به خوبی انجام می دهد.

به گزارش گروه سلامت عصر ایران به نقل از "اکتیو بیت"، اما جراحی ایمپلنت دندان با خطرات کوتاه و بلند مدت نیز مرتبط است. در ادامه با برخی از مهم‌ترین آنها بیشتر آشنا می شویم.

خطرات کوتاه مدت

درد یا ناراحتی

حتی زمانی که جراحی ایمپلنت دندان خوب پیش می رود، پس از این جراحی ممکن است با شرایطی ناخوشایند مواجه باشید. ایمپلنت دندان یک جراحی جدی در بخشی حساس از بدن انسان است که شامل سوراخ کردن استخوان می شود. بدون در نظر گرفتن این که عمل جراحی تا چه اندازه خوب انجام شده است، پس از آن با مقداری تورم و ناراحتی مواجه خواهید شد. این شرایطی مورد انتظار است و برای مقابله با آن معمولا می توان از داروهای مسکن استفاده کرد. اگر آستانه تحمل درد بسیار پایینی دارید ممکن است گزینه هایی قوی‌تر برای شما تجویز شود.

عفونت یا روند ضعیف بهبودی

دهان میزبان باکتری های مختلف است که در صورت عدم مراقبت دندانپزشک یا بیمار، این باکتری ها می توانند زخم های جراحی را در معرض خطر قرار دهند. دندانپزشک باید ابزار و محیط کار خود را به خوبی ضدعفونی کند. حتی زمانی که همه چیز به خوبی انجام شده است، به عنوان یک اقدام احتیاطی اضافه برای بیماران پس از جراحی ایمپلنت دندان آنتی بیوتیکتجویز می شود.

عفونت می تواند به واسطه عدم پیروی بیمار از دستورات پزشک پس از جراحی نیز شکل بگیرد. برخی عفونت ها می توانند طی یک یا دو هفته خود را نشان دهند، در شرایطی که برخی دیگر می توانند پیشرفت آرامی داشته و پس از یک ماه یا بیشتر ظاهر شوند. اگر مساله ای درست به نظر نمی رسد، بلافاصله به دندانپزشک خود مراجعه کنید زیرا تشخیص زودهنگام مشکل همچنان می تواند موفقیت جراحی ایمپلنت دندان را تضمین کند.

بیماری های فعلی

برخی افراد نسبت به دیگران نامزدهای بهتری برای ایمپلنت های دندان هستند. اگر یک یا چند دندان خود را از دست داده اید، به طور کلی گزینه ای مناسب برای ایمپلنت دندان هستید، اما برخی بیماری ها یا عوامل موجود ممکن است موجب شوند تا دوباره درباره این کار فکر کنید. پیش از هر اقدامی آگاه ساختن پزشک از این شرایط اهمیت دارد.

شرایطی مانند سرطان، اعتیاد به الکل، بیماری لثه، دیابت، سیگار کشیدن، مصرف برخی داروها، پرتوافشانی فک و برخی بیماری های دیگر می توانند توانایی فرد برای تحمل جراحی ایمپلنت دندان و مهم‌تر از آن، بهبود درست را تحت تاثیر قرار دهند. اگرچه ابتلا به یک یا تعداد بیشتری از این شرایط احتمالا دندانپزشک را از انجام جراحی ایمپلنت دندان منصرف نخواهد کرد، اما ممکن است به اقدام های اضافه پیش از جراحی برای حصول اطمینان از کسب موفقیت نیاز باشد.

مهارت جراحی

تبدیل شدن به یک جراح ماهر به گذر زمان و کسب تجربه بستگی دارد و در واقع یک تکنیک آموختنی است. با مد نظر قرار دادن این مساله، باید توجه داشته باشید که یک انسان عمل جراحی ایمپلنت دندان شما را انجام می دهد و انسان مستعد انجام اشتباه است. روند قرار دادن ایمپلنت در استخوان فک به طور طبیعی اقدامی تهاجمی است. یک جراح دندانپزشک ماهر می تواند این کار را به روشی که با کمترین میزان درد و تورم پس از جراحی همراه باشد، انجام دهد، در شرایطی که یک جراح دندانپزشک کم تجربه یا فردی که در انجام کار خود دچار اشتباه می شود می تواند موجب درد بیشتر، طولانی‌تر شدن مدت زمان بهبودی، عفونت، یا شکست کامل جراحی ایمپلنت دندان شود. پیش از انجام جراحی ایمپلنت دندان بررسی های لازم درباره انتخاب فردی که قرار است این کار را انجام دهد، ایده خوبی است. انتخاب جراحی ماهر به ویژه اگر حجم استخوان کمی دارید یا استخوان ها بسیار متراکم هستند، اهمیت بیشتری دارد.

جنبش های بسیار ریز

ایمپلنت های دندان قرار نیست هیچ گاه در جای خود حرکت کنند. پس از انجام این جراحی تقریبا به 15 تا 17 هفته زمان برای بهبودی کامل نیاز است. طی این بازه زمانی استخوان روند مدل سازی مجدد و کانی‌سازی را پشت سر می گذارد. عدم حرکت ایمپلنت طی 8 تا 12 هفته نخست پس از جراحی اهمیت ویژه ای دارد.

اگر ایمپلنت تکان بخورد، استخوان به خوبی اطراف آن شکل نمی گیرد. این می تواند به شل شدن ایمپلنت و حرکت در بافت نرم به جای سفت شدن در استخوان فک منجر شود که شرایطی بسیار دردناک است.

بر همین اساس، به طور کلی توصیه می شود که ایمپلنت های فوری صورت نگیرد. روند جراحی ایمپلنت دندان به طور معمول شامل دو مرحله است. ابتدا، پایه در استخوان فک قرار داده شده و اجازه داده می شود روند بهبودی طی شود و پس از آن دندان مصنوعی روی پایه خود نصب می شود. اگر هر دو مرحله به صورت همزمان انجام شود، احتمال این که دندان مصنوعی فشار بیش از حد روی پایه وارد کند، به عنوان مثال هنگام غذا خوردن، و موجب جنبش های بسیار ریز شود، بیشتر است. ایمپلنت های فوری با خطر بالاتر شکست جراحی همراه هستند و دندانپزشک احتمالا مصرف غذای نرم یا رژیم غذایی مایع را به مدت دو تا سه ماه برای ایمن نگه داشتن ایمپلنت توصیه خواهد کرد.

کمبود استخوان

ایمپلنت باید محکم در استخوان فک جای بگیرد تا جراحی موفقیت آمیز باشد. نه تنها استخوان فک باید قوی باشد، بلکه در حالت ایده ال استخوان بیشتری باید اطراف ایمپلنت رشد کند زیرا در غیر این صورت به احتمال زیاد جراحی موفق نخواهد بود. خوشبختانه برای مقابله با این شرایط می توان اقداماتی را انجام داد.

اگر دندان مورد نظر مدتیست که افتاده است، احتمالا استخوان کمتری در این منطقه نسبت به دندانی که به تازگی افتاده است، وجود دارد. دندانپزشک می تواند یک پیوند استخوانی انجام داده یا منطقه را به روشی تغییر دهد که رشد استخوان را تشویق کند. پیش از جراحی ایمپلنت دندان ممکن است در روندی جداگانه مجبور به انجام این کار باشید.

مراقبت نامناسب

مراقبت پس از جراحی یکی از بزرگترین عوامل برای موفقیت جراحی ایمپلنت دندان است و کنترل آن به طور کامل در اختیار بیمار قرار دارد. در همین راستا، به توصیه ها و دستورات دندانپزشک خود به دقت گوش داده و آنها را انجام دهید. دستورالعمل های مراقبت پس از جراحی معمولا ساده هستند، اما باید به دقت دنبال شوند تا موفقیت حاصل شود. پرهیز از انجام فعالیت جسمانی سنگین، تمیز نگه داشتن منطقه جراحی شده، پرهیز از مصرف برخی غذاها یا سیگار کشیدن و مصرف داروهای تجویزی از آن جمله اند.

برخی بیماران پس از چند روز احساس بهتری داشته و فکر می کنند که دیگر لازم نیست از دستورات ارائه شده توسط دندانپزشک پیروی کنند. این ایده خوبی نیست و آغاز درد و عوارض دیگر می تواند خیلی زود این افراد را متوجه اشتباه خود سازد. به دندانپزشک خود اعتماد کرده و از دستورات ارائه شده توسط وی به دقت پیروی کنید.

خطرات بلند مدت

آسیب عصبی

اگرچه شرایطی نادر است، اما ممکن است جراحی ایمپلنت دندان به یک آسیب عصبی در منطقه منجر شود. این می تواند موجب احساس درد، بی حسی، یا سوزن سوزن شدن در دندان، لثه ها، یا ناحیه چانه شود. اگر شرایط وخیم شود، ممکن است به جراحی های اضافه برای خارج کردن ایمپلنت یا تلاش برای کاهش آسیب عصبی نیاز باشد.

مشکلات سینوس

مشکلات سینوس نیز شرایطی نادر است، اما ممکن است به واسطه ایمپلنت های دندان که در فک بالایی به خوبی قرار نگرفته اند، شکل بگیرند. این شرایط می تواند موجب درد، و مشکلات دیگر در تنفس، خواب و سردرد شود.

بهداشت ضعیف دهان و دندان

اگرچه دندان ها مصنوعی هستند، اما این به معنای آن نیست که نباید آنها را به خوبی تمیز کنید. دندان های واقعی که اطراف ایمپلنت قرار دارند همچنان به پاکسازی منظم نیاز دارند. برای این که ایمپلنت یا ایپملنت ها همچنان محکم در جای خود باقی بمانند، حفظ سلامت لثه ها و ریشه های دندان ها اهمیت دارد. در برخی موارد، بیماران دندان خود را به واسطه عدم رعایت بهداشت دهان و دندان از دست داده اند و ایجاد تغییر در عادات آنها می تواند دشوار باشد.

مسواک زدن و استفاده منظم از نخ دندان را فراموش نکنید و برای بررسی شرایط دندان های خود مراجعه منظم به دندانپزشک را مد نظر قرار دهید.

فشار و استرس بیش از حد بر ایمپلنت

در شرایطی که ایمپلنت های دندان به گونه ای طراحی شده اند که محکم و قوی باشند و احساس یک دندان واقعی را در فرد ایجاد کنند، برخی عوامل می توانند موجب بروز مشکلات بلند مدت شوند. در این مورد، ما درباره فشارهای خارجی که به طور معمول از دندان های دیگر وارد می شوند، صحبت می کنیم. این شرایط به طور معمول زمانی رخ می دهد که یک دندانپزشک وظیفه قرار دادن پایه های ایمپلنت را بر عهده داشته و دندانپزشک دیگر دندان های مصنوعی را روی آن قرار داده است. اگر این دو نفر به خوبی با هم در ارتباط نباشند ممکن است دندان ها به خوبی روی پایه ها قرار نگیرند و شاید شکست جراحی ایمپلنت دندان را در پی داشته باشد.

برنامه ریزی ضعیف و قرار دادن نامناسب ایمپلنت

احتمالا ضرب المثل هر چقدر پول بدهی همانقدر آش میخوری را شنیده اید. این ضرب المثل درباره ایمپلنت های دندان صادق است. در مرحله برنامه ریزی، دندانپزشک باید از پشتیبانی بی نقص و درست ایمپلنت اطمینان حاصل کند و این که آنها بیش از حد کوتاه یا کوچک نباشند یا در زاویه ای قرار بگیرند که در آینده موجب استرس و فشار بیش از حد نشوند را باید بررسی کند. برخی شرکت های تولیدکننده ایمپلنت نمونه های ارزان‌تر را تبلیغ می کنند. در شرایطی که این نمونه ها می توانند برای برخی بیماران کارآمد باشند، اما پیش از استفاده باید پژوهش بیشتری درباره نیازهای خاص خود انجام دهید.

اگر برنامه ریزی و قرارگیری ایمپلنت به خوبی صورت نگیرد، عوارض آن می تواند تا پنج سال پس از انجام جراحی نمایان شود.

عادات بد

برخی عادات شخصی بد می توانند موجب شکست جراحی ایمپلنت دندان شوند. پیشتر به سیگار کشیدن اشاره کردیم، اما موارد دیگری مانند جویدن یخ یا آبنبات و دندان قروچه نیز می توانند به ایمپلنت ها آسیب برسانند. اساسا باید از هر چیزی که فشار بیش از حد به ایملنت ها وارد می کند، پرهیز کنید.

اگر به دندان قروچه مبتلا هستید، در پی درمان این شرایط باشید. محافظ های ویژه دهان می توانند به محافظت از دندان های طبیعی و مصنوعی شما کمک کنند. جویدن آدامس را به جای یخ یا آبنبات را مد نظر قرار دهید. ترک سیگار نیز بهترین گزینه است. فراموش نکنید که یک عمر به دندان های خود نیاز دارید و جایگزینی مداوم آنها ساده و ارزان نخواهد بود.

  • عموی من معلم بود اما در کنار معلمی‌اش همیشه کار آژانس و مسافرکشی هم کرد. یک بار که برای مصاحبه اختصاصی با معاون سیاسی استانداری استان گلستان رفته بودم، وی از عموی من به عنوان معلمشان یاد کرده و سلام گرمشان را هم رساندند. این معاون آدم خوبی بود و مصاحبه هم پربار بود و من بسیار خوشحال شدم که عمویم چنین شاگردی داشته است.
  • سوزان مادر یکی از بچه‌ها در گروه واتس‌آپی که مخصوص کلاس دوم ابتدایی مدرسه است با زهرا معلم دخترم یکی به‌دو کرد و در نهایت معلم از اینکه در گروه با او یکی به دو شده ناراحت شده و به نشانه اعتراض گروه را ترک کرد. از مسوول انجمن اولیا خواستم که همان لحظه از او دلجویی کرده و دوباره بیاورد گروه، اما فایده‌ای نداشت و او حاضر نشد در گروه باشد؛ چون او هنوز دلگیر بود. تا یک ماه گذشت و دیگر برای همه عادی شده بود که معلم در گروه نباشد و اعلامیه‌ها را از طریق واسطه به گروه ارسال شود. این هیچ خوشایند نبود. تصمیم گرفتم امضاء جمع کرده و معلم را دوباره وارد گروه کنم. یک عده موافق و عده‌ای مخالف. سوزان هم که حق به جانب. گفتم اصلا حق با شما اما معلم ما اگر ناراحت و ذهنش مشغول باشد راندمانش پایین می‌آید و این ما و بچه‌های ما هستند که ضرر می‌کنند. من نمی‌خواهم بچه‌ام به خاطر یکی به دوی تو ضرر کند. در نهایت این کار انجام و دلجویی شد. معلم خیلی خوشحال شده بود. مسلم است که معلم خوشحال راندمان کارش از معلم دلگیر و مشغول بیشتر است.‌
  • در کشوری که جمهوریتش اسلام را به یدک می‌کشد بالاتر از پیامبری مقامی نیست و این مقام چسبیده شد به شغل معلمی و شد: «معلمی شغل انبیاست». اما ما از این شباهت فقط ساده زیستی‌اش را لایق معلمان دانستیم و آن اعتبار و ارزشی که لازم بود هرگز برای آنها قائل نشدیم. زمانی به دلیل تنبیه یک و یا چند معلم کل معلمان را زیر سؤال بردیم و کاری کردیم که مدرسه‌ها دانش‌آموز محور شده و ارزش معلم بیش از بیش کاسته شود. هیچ دنبال راه چاره برای ارتقاء شان معلم نبودیم که اگر چنین شأنی بود چه بسا کمتر معلمی دست به تنبیه می‌زد. معلمان اگر چه شغلی پیامبرگونه دارند اما در دنیایی که هرچیز با عدد و مقدار سنجیده می‌شود این بی‌انصافی است که از آنها انتظار داشته باشیم که در قبال دریافتی ناچیزی که دارند عشق را هم چاشنی شغل‌شان بکنند. معلمی که درگیر زندگی روزانه‌اش است نمی‌تواند عاشقانه در کلاس حاضر شود و حتی همین مشکلات معیشتی ممکن است معلمی را که با اخلاص و عاشقانه کار می‌کند دلزده کند.
  • همیشه از ارزش قائل شدن و ارتقاء جایگاه معلم حرف زدیم اما اگر مسأله معاش معلمان حل نشود هرچه قدر هم از ارزش مقام معلم حرف بزنیم و برای ارتقاء آن بکوشیم بی فایده خواهد بود. تا زمانی که معلم دغدغه معاش دارد، تا زمانی که معلمان ما با مطالعه خود را به روز نمی‌کنند و امکان این به‌روز کردن را ندارند، نمی توان انتظار داشت به معلمی که شاگردش دکتر شده و با لباس‌های مندرس برای مداوا پیشش می‌رود به او به چشم تحقیر نگاه نکند. معلمان ما بی‌آنکه خودمان متوجه باشیم تحقیر می‌شوند. دیگر مسافرکشی توسط معلمان و داشتن شغل دوم برای آنها یک چیز عادی شده است. حتی خجالت هم نمی‌کشیم که معلممان همان که روزی برایمان در یک جایگاه رفیع بود اکنون به من دکتر، به من مهندس، به من وکیل، به من خانه دار، به من معاون و... سرویس می‌دهد تا به مقصدمان برساند.

معلمان با تک تک بچه‌های ما سر کار دارند و اگر نتوانیم شان آنها را حفظ کنیم بچه‌های ما ضرر خواهند کرد و متعاقب آن جامعه ضرر خواهد کرد.

برای ارتقاء جایگاه معلم این معلمان ما نیستند که برای آن باید تلاش کنند بلکه این جامعه است که باید چنین چیزی بخواهد. ما برای جایگاه و شان آنها در هر شغلی که هستیم باید تلاش کنیم و بگذاریم معلمانمان کارشان را انجام دهند.

  • اما یک نکته‌ای که از آن غافلیم معلمان غیرانتفاعی‌ها است. این‌ها با کمترین حقوق و مزایا کار می‌کنند در حالیکه این مدارس پولی است. چه چیز باعث می‌شود ما بچه‌هایمان را به مدرسه‌ای بفرستیم که در آن ارزش معلمش خیلی پایین است؟ آیا نمی‌شود راه‌کاری برای مدارس غیرانتفاعی تعریف کرد تا معلمان آنجا دریافتی بیشتری داشته باشند.
  • آموزش پرورش و جامعه باید راه‌کاری بیندیشند که معلم در شغل دوم به ما سرویس ندهد بلکه معلم تنها کارش به مقصد رساندن دانش‌آموزانش باشد. معلمان ما اگر بی دغدغه باشند، اگر دنبال مطالعه باشند مسلما دانش‌آموزانی اندیشمند تحویل جامعه خواهند داد و حال و روز جامعه از پی آن بهتر خواهد شد. یادمان باشد در شغلی که پیش‌نیازش عشق است، عشق کافی نیست. باید در استخدام معلم ضمن اینکه این پیش‌نیاز را در نظر گرفت در ادامه کاری باید کرد که این عشق بماند. این روز را به عمویم و پدر شوهرم که هنوز هم مشغول مسافرکشی است و همه معلمان کشورم تبریک می‌گویم.

صدیقه جاذبی- استانبول

ارمغان زمان فشمی: 

پسربچه دست و پای مسافرهای مترو را می‌بوسد و جعبه کوچکش را نشان می‌دهد تا شاید چیزی بخرند. یکی از زن‌ها می‌گوید:«اینها پاکستانی‌اند، دستفروش‌های پاکستانی این کار را می‌کنند!»

کسی روی خوش نشان نمی‌دهد. تقریبا همه اخم می‌کنند و یک‌نفر او را به‌تندی پس می‌زند. من از آن گوشه که نشسته‌ام می‌بینم که پسربچه چطور این واکنش‌ها را ذره‌ذره به خود جذب می‌کند و عضلات صورتش منقبض می‌شوند؛ انگار که هر اخم و هر کلمه ناخوشایند، مثل وزنه‌ای سنگین بر جانش می‌نشیند و راه‌رفتن را برایش دشوارتر می‌کند.

آرام به طرف در واگن می‌رود. صبر می‌کند تا قطار مترو در ایستگاه متوقف شود. درست لحظه‌ای پیش از آن‌که در باز شود و او از واگن بیرون می پرد، رو می‌کند به طرف مسافرها و ناسزای رکیکی نثار همه ما می‌کند.

انگار در یک سکانس کوتاه نشانم داده‌اند که چگونه فقر، تبعیض و عدم درک توسط دیگران می‌تواند به خشم فروخورده‌ای تبدیل شود و در یک لحظه سر باز کند.

استفاده از عباراتی مانند «پاکستانی‌ها»، «معلولان»، «عرب‌ها»، «دستفروش‌ها»، «گداگشنه‌ها» و هر واژه و اصطلاح دیگری که با برچسب‌زدن به یک گروه اجتماعی خاص، آن را متمایز از دیگران و شایسته نسبت‌دادن یک صفت منفی مشترک به همه اعضای آن سازد، از جمله مصادیق خشونت به حساب می‌آید و نتیجه‌اش نیز از پیش مشخص است: تقویت احساس موردتبعیض قرار گرفتن و ایجاد خشم و خشونت در آن گروه اجتماعی.

۲۷ آذرماه، سالروز روزی است که نطق حسن روحانی، رییس‌جمهور ایران در سازمان ملل درباره جهان عاری از خشونت و افراطی‌گری مورداقبال قرار گرفت و مصوبه‌ای دراین رابطه به اتفاق آرا به تصویب رسید. این روز در تقویم ایران روز مبارزه با خشونت و افراطی‌گری نامیده شده است.

شایسته است کشوری که مبدع پیشنهاد برای مبارزه با خشونت در سطح جهان می‌شود، بیش از پیش در فرهنگسازی برای حذف خشونت از در و دیوار خانه خود بکوشد.

خشونت فقط در آزار جسمی و روانی دیگران خلاصه نمی‌شود. درباره آنچه خشونت خانگی خوانده می‌شود، بسیار دیده و شنیده‌ایم. خشونت علیه زنان و کودکان و اقشار ضعیف جامعه را همه متهم می‌کنند اما انواع دیگری از خشونت هم وجود دارد که روزبه‌روز گسترده‌تر می‌شوند و مدام خود را بازتولید می‌کنند اما کمتر موردتوجه و بحث قرار گرفته‌اند.

خشونت می‌تواند پله‌ها و میله‌هایی باشد که در کوچه و خیابان روبه‌روی ویلچرها سبز می‌شوند و ادامه حرکت را برایشان دشوار می‌کنند. خشونت می‌تواند نگاه معنادار بعضی افراد به کفش‌های قرمز یک زن جوان باشد. خشونت خودروی روباز طلایی پسر فلان مقام مسئول است که اختلاف طبقاتی و ژن خوب صاحبش را به‌رخ می‌کشد و می‌گذرد. خشونت در جایی اتفاق می‌افتد که اگر پول نداری و بیماری، باید بمیری. خشونت در سفره خالی پدربزرگی معنا می‌شود که پیش نوه‌هایش شرمنده است و در جیب خالی کارگری معنا می‌شود که همسرش به‌خاطر نداشتن صدهزارتومان پول، روبه‌روی چشم او جان باخته است. خشونت یعنی پذیرش دانشجو با توصیه‌نامه عمو و عمه، یعنی استخدام با توصیه‌نامه پدر و پدربزرگ، یعنی مهاجرت با رانت مادر و مادربزرگ.

خشونت یعنی نگاهی که جامعه مردسالار به زنان دارد و آنان را جنس دوم می‌پندارد؛ نگاهی که حضور یک زن را فقط در کنار یک مرد به رسمیت می‌شناسد و در برخی فضاها مانند ورزشگاه حتی با همراهی یک مرد نیز او را نمی‌پذیرد.

خشونت یعنی توقعی که جامعه مردسالار از مردان دارد، ‌طوری که آنان را همواره قوی و مسئول حل مشکلات می‌داند و در عرصه زندگی به بهانه مرد بودن تنهایشان می‌گذارد. خشونت در مردی تبلور پیدا می‌کند که اجازه ندارد گریه کند، اجازه ندارد به‌راحتی از احساساتش حرف بزند و اجازه ندارد کم بیاورد.

خشونت این است که فقط خودت را قبول داشته باشی و خیال کنی در جامعه جایگاهی بالاتر از بقیه داری. یعنی به دیگران از بالا نگاه کنی و ظاهر و باطن و عقایدشان را به سخره بگیری، بی ‌آن که دلت بخواهد یا قصد داشته باشی آنها را برای بهتر شدن یاری کنی.

خشونت هرآن چیزی است که فضای رشد و پیشرفت را برای یک گروه از جامعه تنگ کند، انسانیت و اخلاق را به چالش بکشد و عدالت اجتماعی را زیرسوال ببرد.

خشونت‌های پنهان را دریابیم!

همه‌چیز از آن عصر یکشنبه، بعد از مراسم کلیسا، شروع شد . داشت از کلیسا به خانه برمی‌گشت که مارتین را جلوتر از خود توی راه دید . او هم در راه خانه بود .

پدر مارتین، با گام‌های محکم یک کشاورز پولدار، کنار دخترش راه می‌رفت . زیر بالاپوشش، نیم‌ تنه‌ ای خاکستری پوشیده بود و کلاه شاپویی با لبه‌های بزرگ به سر داشت . مارتین هم با کرست کمر , تنگی که تنها هفته‌ای یکبار تنش می‌کرد، شق و رق راه می‌رفت .

کلاهی گل‌آذین ساخت ایوتو ، بر سر داشت که پشت گردن پر و گرد و نرمش را آشکار می‌کرد که در هوای باز آفتاب‌سوخته شده بود و رویش طره‌ ای از مو افشان بود .

بنوا مارتین را فقط از پشت سر می‌دید، اما چهره‌اش را خوب می‌شناخت؛ هرچند تابه‌حال او را این‌همه از نزدیک ندیده بود . ناگهان گفت : “وای خدا، چه دختر نازیه این مارتین” راه رفتنش را نگاه کرد و یک‌ هو عاشقش شد؛ انگار که هوس گرفتنش را داشته باشد. نه، لازم نبود چهره‌اش را دوباره ببیند . به اندامش خیره شد و باز به خودش گفت : “وای خدا، چه دختر نازی”

مارتین راهش را به راست کج کرد تا وارد “لا مارتینیر”، مزرعه‌ی پدرش ژان مارتن، شود. همین که آمد بچرخد نگاهی به پشت سر انداخت و قیافه‌ی مضحک بنوا را دید . گفت : “روز به‌خیر بنوا” بنوا جواب داد : “روز به‌خیر مارتین، روز به‌خیر ارباب مارتن” و رد شد .

وقتی به خانه رسید، سوپ روی میز حاضر بود . روبه‌ روی مادرش، کنار کارگر مزرعه و نوکرشان نشست . کلفت رفت شراب سیب بیاورد . چند قاشق سوپ که خورد بشقابش را کنار زد . مادرش پرسید : “حالت خوب نیست؟”

جواب داد : “نه، یه چیزی ته دلمو بهم می‌زنه . پاک بی‌اشتهام کرده”

غذا خوردن بقیه را نگاه می‌کرد و گاه‌ گاهی برای خودش تکه نانی می‌برید و بی‌حوصله به دهان می‌گرفت و آرام می‌جوید . به مارتین فکر می‌کرد : “چه دختر نازی” و در این فکر بود که چطور پیش‌تر این را نفهمیده و حالا چه ناگهانی این فکر به سراغش آمده  و طوری هم آمده که دیگر غذا هم نمی‌تواند بخورد .

به راگو لب نزده بود . مادرش گفت : “بیا بنوا، سعی کن یک کم بخوری . گوشت گوسفنده، خوبت می‌کنه . وقتی اشتها نداری باید خودتو مجبور کنی یه چیزی بخوری”

چند لقمه پایین داد و باز بشقابش را کنار زد . گفت : “نه، دیگه اصلا نمی‌تونم بخورم”

بعد از غذا، وقتی همه از سر میز بلند شدند، گشتی در مزرعه زد و به کارگر مزرعه گفت که مرخص است و می‌تواند برود، چون خودش حیوان‌ها را برای چرا بیرون خواهد برد .

دهکده در آن روز تعطیل خلوت بود . گاوها گوشه و کنار مزرعه‌ ی شبدر لمیده بودند و با شکم‌های پر، زیر آفتاب، غذایشان را نشخوار می‌کردند . چند گاوآهن در آخر شیارهای شخم رها افتاده بود و خاک زیر و رو شده و آماده‌ی بذرافشانی، پر بود از کاهبن‌های خرمایی‌ رنگ و کلش‌های زرد گندم و جوی تازه دروشده . باد خشک پاییزی که از دشت می‌گذشت، خبر از غروبی خنک می‌داد که با رفتن آفتاب سر می‌رسید . بنوا کنار نهر آب نشست و کلاهش روی زانوهایش گذاشت ـ انگار می‌خواست کله‌اش کمی باد بخورد ـ و در سکوت دهکده با صدای بلند گفت : “دختر ناز می‌خواستی؟ این هم دختر ناز”

شب که به تختش رفت و صبح که از خواب بیدار شد، باز در همین فکر بود . ناراحت نبود، ناراضی نبود؛ نمی‌دانست چه‌ ش بود . هرچه بود رهایش نمی‌کرد و به ذهنش چنگ انداخته بود . فکری بود که از سرش نمی‌افتاد و دلش را می‌لرزاند .

گاهی پیش می‌آید که خرمگسی توی یک اتاق گیر می‌افتد . صدای وزوزش را که دور و برت می‌شنوی؛ عذاب می‌کشی و اعصابت به‌هم می‌ریزد . ناگهان صدا قطع می‌شود . فراموشش می‌کنی . اما باز از نو، صدا می‌آید و مجبور می‌شوی دنبالش بگردی . نه می‌توانی بگیری‌اش، نه بیرونش کنی؛ نه می‌توانی بکشی‌اش، نه ساکتش کنی . همین که یک لحظه آرام می‌شود، دوباره وزوزش به هوا می‌رود .

حالا هم مثل همان مگس توی اتاق، یاد مارتین ذهن بنوا را می‌آشفت .

بنوا دید خیلی دلش می‌خواهد مارتین را باز ببیند . برای همین چند باری از جلوی مارتینیر گذشت . سرانجام او را دید؛ داشت رخت‌ها را روی بندی پهن می‌کرد که که بین دو درخت سیب بسته بودند روز گرمی بود . مارتین فقط یک دامن کوتاه تنش بود و شمیزی که انحناهای بدنش را حسابی نشان می‌داد، به‌خصوص وقتی حوله‌ها را روی بند می‌انداخت . بنوا همان‌جا پشت پرچین‌ها پنهان شد و یک ساعت تمام، حتی بعد از رفتن مارتین، آنجا ماند . و بعد، گرفتارتر از قبل، برگشت .

یک ماه تمام همه‌ی فکر و ذکرش مارتین بود . هر وقت اسم او را جلویش می‌آوردند، می‌لرزید . غذای چندانی نمی‌خورد و شب‌ها آن‌قدر عرق می‌کرد که نمی‌توانست بخوابد .

یکی از یکشنبه‌ ها، در مراسم دعا، چشم از مارتین برنداشت . مارتین هم متوجه شد و لبخندی زد .

سرانجام یک روز غروب، او را در راه دید . وقتی مارتین متوجه بنوا شد لحظه‌ای ایستاد . بنوا به طرفش آمد و با این‌که از ترس و هیجان زبانش بند آمده بود، عزم کرد دیگر حرفش را بزند . من‌من‌کنان گفت : “ببین مارتین، این‌طوری دیگه نمی‌شه”

مارتین که انگار می‌خواست سربه‌سرش بگذارد گفت : “چی این‌طوری دیگه نمی‌شه بنوا؟”

بنوا گفت : “که من همه‌ ی ساعت‌های روزم رو به تو فکر کنم”

مارتین دست به کمر زد : “من که مجبورت نکردم”

بنوا با لکنت گفت : “چرا، کردی . نه می‌تونم بخوابم، نه استراحت کنم، نه بخورم، نه هیچی دیگه”

مارتین آرام پرسید : “حالا که چی؟”

بنوا با دست‌های آویزان، چشم‌های خیره و دهان باز، ساکت و بی‌صدا ایستاد .

مارتین بی‌هوا مشتی به شکمش زد و فرار کرد .

از آن روز به بعد لب جاده، توی کوچه پس‌کوچه‌ها و کنار مزرعه ـ وقتی هوا گرگ و میش بود و بنوا اسب‌هایش را به اصطبل می‌برد و مارتین گاوهایش به طویله ـ همدیگر را می‌دیدند .

بنوا حس می‌کرد میل شدیدی، از تن و جانش، او را به طرف مارتین می‌کشد . دلش می‌خواست مارتین را در آغوش بگیرد، بفشارد، بخورد و تکه‌ای از خودش کند . وقتی به این فکر می‌افتاد که همه‌ی مارتین را ـ جوری که یکی شوند ـ برای خودش ندارد، از ضعف و بی‌تابی و جنون می‌لرزید .

مردم دهکده برای‌شان حرف درآوردند . گفتند نامزد کرده‌اند . همین‌طور هم بود؛ بنوا از مارتین پرسیده بود آیا همسرش می‌شود، او هم جواب داده بود : “بله” حالا منتظر فرصتی بودند که قضیه‌ی ازدواج را با خانواده‌هایشان مطرح کنند .

اما، ناگهان، مارتین دیگر سر ساعت همیشگی سر قرار نیامد . بنوا هرقدر دور و بر مزرعه پلکید، دیگر اثری از او ندید . فقط در مراسم دعای یکشنبه توانست یک نظر ببیندش . و سرانجام یکی از یکشنبه‌ها، کشیش بعد از موعظه، خبر از ازدواج ویکتوار-آدلد مارتن و ژوزفین‌-‌ایزیدور والن  داد .

انگار یک سطل آب یخ روی سر بنوا ریخته باشند . گوش‌هایش زنگ می‌زد . چیزی نمی‌شنید . و بعد از مدتی دید اشک‌هایش دارد روی کتاب دعا می‌ریزد .

یک ماه تمام خودش را در اتاق حبس کرد . بعد سر کار و زندگی‌اش برگشت . اما خوب نشده بود . ذهنش همچنان درگیر بود . از راه‌هایی که به خانه‌ی مارتین می‌رسید دوری می‌کرد تا چشمش حتی به درختان حیاطشان هم نیفتد . برای همین مجبور بود راه زیادی را صبح و عصر اضافه برود .

مارتین حالا دیگر زن والن، ثروتمندترین کشاورز منطقه، شده بود . بنوا و والن، هرچند از کودکی دوستِ هم بودند، دیگر با هم حرف نمی‌زدند .

یک روز غروب که بنوا از نزدیکی فرمانداری می‌گذشت، شنید مارتین آبستن شده . به‌جای این‌که غمگین شود، دید برعکس، احساس آسودگی می‌کند . تمام؛ حالا دیگر همه‌چیز تمام شده بود . این اتفاق، بیش‌تر از خود ازدواج، آنها را از هم جدا می‌کرد . بنوا واقعا هم همین را می‌خواست .

ماه‌ها و ماه‌ها گذشت . بعضی وقت‌ها مارتین را می‌دید که با گام‌هایی سنگین‌تر از قبل به دهکده می‌رود . هروقت بنوا را می‌دید سرخ می‌شد، سرش را پایین می‌انداخت و قدم‌هایش را تندتر می‌کرد . بنوا هم راهش را کج می‌کرد تا سر راه مارتین نباشد، مبادا که چشم‌شان به چشم هم بیفتد . از این فکر که روزی رودررو شوند و مجبور شود حرفی بزند، می‌ترسید . حالا، بعد از همه‌ی آن حرف‌ها ـ که پیش‌ترها موقع گرفتن دستش و بوسیدن موهای کنار گونه‌اش زده بود ـ دیگر چه می‌توانست بگوید؟ بیش‌تر وقت‌ها به آن دیدارهای کنار جاده‌شان فکر می‌کرد . بعد از همه‌ی آن قول و قرارها، مارتین کار زننده‌ای کرده بود .

کم‌کم غم و غصه از دلش رفت و تنها ناراحتی مختصری به جا ماند . روزی راهی را پیش گرفت که از محل زندگی تازه‌ی مارتین می‌گذشت . از دور سقف خانه‌اش را دید . خودش بود، همان‌جایی که او با دیگری زندگی می‌کرد . درختان سیب شکوفه کرده بودند و خروس‌ها روی تـلی از کود می‌خواندند . خانه به‌ کل خالی از سکنه به نظر می‌رسید . کشاورزها برای رسیدگی به کشت بهاره‌ شان رفته بودند . بنوا دم ورودی مزرعه ایستاد و نگاهی به حیاط انداخت . سگ توی لانه‌اش خواب بود و سه تا گوساله پشت سر هم آرام به سمت آبگیر می‌رفتند . بوقلمون نر بزرگی جلوی در می‌چرخید و مثل خواننده‌های اپرا، برای بوقلمون‌های ماده خودنمایی می‌کرد .

بنوا روی چارچوب دروازه خم شد . حس کرد بی‌قرار گریه است . اما، ناگهان صدای جیغی شنید؛ کسی از درون خانه جیغ می‌زد و کمک می‌خواست . وحشت‌زده به نرده‌های دروازه چنگ انداخت و با دقت گوش داد . جیغ دیگری شنید؛ ناله‌ای دلخراش و طولانی که به عمق پوست و گوشتش نفوذ کرد . مارتین بود که این‌طور ناله می‌کرد . بنوا به سرعت خودش را تو کشید، از چمن‌ها گذشت و در را هل داد . مارتین را دید که روی زمین افتاده بود و از درد زایمان پیچ و تاب می‌خورد . صورتش کبود شده و چشمانش گود افتاده بود .

بنوا لرزان و رنگ‌پریده‌تر از مارتین ایستاد و با لکنت گفت : “من اینجام، من اینجام مارتین”

مارتین بریده بریده جواب داد : “وای، تنهام نذار، تنهام نذار بنوا”

بنوا نگاهش کرد، نمی‌دانست چه بگوید و چه بکند . ناله‌ی مارتین باز به آسمان رفت : “آی، آخ، مردم از درد . آه بنوا” به طرز وحشتناکی به خود می‌پیچید .

بنوا ناگهان احساس کرد باید به مارتین کمک کند تا دردش آرام بگیرد . خم شد، بلندش کرد و آرام روی تخت گذاشت . مارتین هم‌چنان ناله می‌کرد . بنوا ژاکت، دامن و زیردامنی او را از تنش درآورد . مارتین دست‌هایش را گاز می‌گرفت تا جیغ نزند . بنوا همان کاری را کرد که بارها برای وضع حمل گاوها و میش‌ها و مادیان‌ها کرده بود . در زایمان کمکش کرد و نوزاد درشت گریانی را بیرون کشید . نوزاد را خشک کرد و در حوله‌ای که جلوی آتش انداخته بودند پیچید و روی لباس‌هایی که برای اتو کردن روی میز گذاشته بودند خواباند . و خودش باز پیش مادر نوزاد برگشت . بلندش کرد و دوباره روی زمین گذاشت، بعد رختخواب‌ها را عوض کرد و او را سر جایش روی تخت برگرداند .

مارتین بریده بریده گفت : “ممنونم بنوا، تو خیلی مهربونی” و اشکش سرازیر شد، گویی از کرده‌اش پشیمان بود .

بنوا دیگر حتی ذره‌ای مارتین را دوست نداشت . همه‌چیز تمام شده بود . چرا؟ چطور؟ نمی‌دانست . اما آن‌چه اتفاق افتاده بود بهتر از ده سال دوری تسکینش می‌داد .

مارتین بی‌رمق و لرزان پرسید : “بچه چیه؟”

بنوا آرام گفت : “یه دختر خیلی ناز”

باز هر دو ساکت شدند . چند لحظه بعد، مادر با صدایی کم‌ جان گفت : “بهم نشونش بده بنوا”

بنوا نوزاد را مانند تحفه‌ای مقدس در بغل گرفته بود و داشت به مارتین نشانش می‌داد، که در باز شد و ایزیدور والن تو آمد .

اول نفهمید اوضاع از چه قرار است اما ناگهان از قضیه سر درآورد . بنوا حیرت‌ زده و با لکنت گفت : “من داشتم، داشتم از اینجا رد می‌شدم که صدای جیغ شنیدم و اومدم تو… این بچه‌ ته والن”

شوهر با چشمانی گریان جلو آمد و کوچولویش را از بنوا گرفت و بوسید . تا چند لحظه از شدت احساسات نمی‌توانست حرف بزند . بعد بچه را روی تخت گذاشت و دست‌های بنوا را در دست گرفت و گفت : « دست بده بنوا . دیگه چیزی بین ما نیست . اگه تو بخوای، دوست می‌مونیم، دو تا دوست واقعی” و بنوا پاسخ داد : “معلومه که می‌خوام . حتما، حتما ”

 گی دو موپاسان

Guy de Maupassant

مترجم : دامون مقصودی

منبع: parsseh.com

همزیستی نیوز - چرا گاهی اوقات خیلی از ما احساس می‌کنیم در طول روز برای انجام کارهایمان وقت کم می‌آوریم؟ چرا مدام احساس مشغول بودن می‌کنیم اما در نهایت به خروجی و دستاورد قابل توجهی نمی‌رسیم؟‌ آیا این طرز فکر صحیح است که فکر می‌کنیم هیچ‌وقت برای انجام همه کارهایمان وقت کافی نخواهیم داشت؟

به گزارش فرادید، حقیقت این است که افراد موفق بسیار زیادی هستند که نه تنها به همه کارهایشان می‌رسند و وقت کم نمی‌آورند بلکه زمان مناسبی را هم به تفریح و سرگرمی اختصاص می‌دهند. اما کلید رسیدن به چنین سبک زندگی رعایت نظم و انضباط است.

البته اشتباه نکنید. ما اصراری نداریم که همه افراد باید از اصول مشابه و یکسانی برای منظم شدن استفاده کنند. در واقع از نظر تیپ‌شناسی نوین، منظم بودن یک تعریف واحد ندارد. بلکه ما معتقدیم هر کس ممکن است روشِ منحصر به فرد خودش را برای افزایش عملکرد و استفاده صحیح از وقت داشته باشد.

اما به هر حال به این هم اعتقاد داریم که برخی اصول مشترک وجود دارند که ممکن است برای بسیاری از افراد مفید و مناسب باشد. 

با مطالعه این راهکارها، لزوما قرار نیست سبک زندگی خودتان را با آن‌ها منطبق کنید تا نتیجه بگیرید. شکی نیست که ممکن است شما راهکارهای متفاوت و منحصر به خودتان را داشته باشید. 

اما در ادامه سعی می‌کنیم تعدادی از راهکارهای افزایش بهره‌وری را با هم مرور کنیم. سعی کنید راهکارها را بخوانید و آن‌هایی که احساس می‌کنید برای شما مناسب است را در زندگی روزمره‌تان به کار بگیرید. دقت کنید هیچ لزومی ندارد که حتماً مقید به همین راهکارها شوید، ممکن است روش شما متفاوت باشد.

 
مجله اینترنتی موفقیت آمریکا (Success) در مصاحبه‌ای که با دوازده نفر از اعضای انجمن کارآفرینان جوان انجام داده است، از آن‌ها پرسیده است که برای مدیریت وقتشان چه کار می‌کنند؟ پاسخ‌ها را در دوازده راهکار زیر بخوانید:

۱. جایی که لازم است، «نه» بگویید
خیلی اوقات پیش می‌آید که اطرافیان ما، درخواست‌های مختلفی از ما دارند. اگر حجم این درخواست‌ها آن‌قدر زیاد است که از کارهای ضروری خودتان عقب می‌افتید، خیلی ساده به درخواست آن‌ها نه بگویید.

مشکل جایی شروع می‌شود که سعی می‌کنیم به هیچ درخواستی دست رد نزنیم تا کسی از ما ناراحت نشود. در این صورت به سادگی ممکن است از اولویت‌های خودمان عقب بیفتیم. 

در چنین شرایطی اگر قرار باشد مدام به کارهای بقیه رسیدگی کنید، زمان انجام کارها و مسئولیت‌های خودتان مرتب به تعویق می‌افتد و کار خودتان سخت‌تر می‌شود.

پس اگر دعوت یا درخواستی از شما شد که با اولویت‌های شما سازگار نبود خیلی راحت و مؤدبانه آن درخواست یا دعوت را رد کنید یا این که صبر کنید و موضوع را بیشتر بررسی کنید. لزوما لازم نیست همه درخواست‌ها را خیلی سریع رد یا قبول کنید. 

گاهی زمان بخرید و اولویت‌هایتان را بررسی کنید تا بتوانید بهترین تصمیم را بگیرید.

۲. اولویت‌بندی کارهایتان را جدی بگیرید
این مسئله آن‌قدر به عناوین مختلف در کتاب‌ها و سمینارهای موفقیت تکرار شده که انگار اثربخشی خودش را از دست داده!

اما واقعاً باید این موضوع را جدی بگیرید. اصلا هم سخت نیست، کافی است چند دقیقه از وقتتان را به این اختصاص دهید و فکر کنید که اولویت‌های شما در زندگی چیست؟ چه چیزهایی واقعاً برای شما مهم است؟ چه چیزهایی را دوست دارید پنج سال بعد یا ده سال بعد در زندگی‌تان داشته باشید؟ 

همه اولویت‌های ممکن در زندگی خودتان را لیست کنید، برای نمونه ما چنین لیستی را آماده کردیم:

وقت گذاشتن با خانواده، تفریح و گردش، مطالعه کتاب و رشد فردی، کسب درآمد، ورزش و تندرستی و ...

حتماً موارد بسیار بیشتری هم به این لیست می‌توانید اضافه کنید. از طرفی این لیست خیلی کلی بود. می‌توانید موارد شفاف‌تری متناسب با زندگی شخصی خودتان اضافه کنید. اما نکته مهم این است که این لیست را درست کنید و همه موارد از پر اهمیت‌ترین تا کم اهمیت‌ترین را برای «خودتان» مشخص کنید.

داشتن لیست اولویت‌ها چه کمکی به ما می‌کند؟‌ یکی از مزایای آن این است که ما را از دام کمال‌گرایی رها می‌کند. وقتی لیست خودم را تهیه می‌کنم دیگر از انجام نشدن کارهایی که اولویت کمتری دارند سرخورده نمی‌شوم و راحت‌تر می‌توانم به کارهای کم‌اهمیت لیست نه بگویم. 

۳. فعالیت‌هایتان را مثل یک کارآگاه زیر نظر بگیرید!
وقتی آمار چیزی را داشته باشید، راحت‌تر می‌توانید مدیریتش کنید. این موضوع در مورد مسائل قابل اندازه‌گیری مثل پول و وقت بسیار کاربردی و صحیح است.

اگر می‌خواهید زمانتان را مدیریت کنید، اول باید ببینید آن را خرج چه مواردی می‌کنید؟ بزرگ‌ترین دلیلی که باعث می‌شود از وقتمان استفاده بهینه نکنیم، این است که اصلا نمی‌دانیم آن را کجاها داریم تلف می‌کنیم!

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم کلی کار انجام داده‌ایم، اما حقیقت این است که اگر یک ذره‌بین دستمان بگیریم و مقدار زمانی که صرف هر کار می‌کنیم را کنترل کنیم، می‌بینیم که درصد قابل توجهی از این زمان دارد جاهایی تلف می‌شود که نباید بشود.

وقتی زمانی که صرف می‌کنید را زیر ذره‌بین می‌گیرید، دقیق‌تر می‌توانید مدیریتش کنید. فعالیت‌های بی مورد که وقت زیادی هم از شما می‌گیرد را شناسایی کنید و یا حذفشان کنید یا به مرور از زمانی که به آن‌ها اختصاص می‌دهید کم کنید.

۴. از شب قبل، برای فردا برنامه‌ریزی کنید
وقتی بدون برنامه‌ریزیِ قبلی یک روز را شروع می‌کنید، درست مثل یک کشتی که بدون مقصدی مشخص در آب حرکت می‌کند، بی‌هدف و بی مسیر خواهید بود.

در این صورت اجازه داده‌اید که وزشِ باد برای مقصدِ شما تصمیم بگیرد و تضمین می‌کنم که زمان زیادی را از دست خواهید داد. این با اصول بهره‌وری و افزایش عملکرد در تضاد است. 

مطمئنا هر روز به محض این که از خواب بیدار می‌شوید گوشی شما پر است از پیام‌های نخوانده تلگرام و پست‌های جدید اینستاگرام و ایمیل‌های چک نشده از شب قبل و در صورتی که بخواهید همه این‌ها را یکجا چک کنید، معلوم نیست این چرخه شما را تا کجای روز درگیر خواهد کرد. 

اما اگر از شب قبل برای فردایتان زمان‌بندی کرده باشید حتماً مدیریت بهتری روی این موضوع خواهید داشت و اجازه نخواهید داد هر صدای نوتیفیکیشنی شما را از اولویت‌های آن روزتان دور کند. 
چطور از وقتمان استفاده بهتری بکنیم؟
۵. همه کار را خودتان انجام ندهید
در هر جایگاه و سمتی که باشید می‌توانید انجام بخشی از کارها را به دیگران واگذار کنید. در مجموع سعی کنید کارهایی که جنبه عمومی‌تر دارند را به همکاری و مشارکت دیگران انجام دهید. مثلا در خانواده یا محل کار حتماً می‌توانید بخشی از کارها را به دیگران واگذار کنید و بخواهید در انجام دادن کارها به شما کمک کنند تا وقت آزادتان بیشتر شود.

البته طبیعتا این مدل کارها باید جنبه عمومی داشته باشد تا تقسیم‌ کار در مورد آن معنا پیدا کند. در غیر این صورت چندان خوشایند نیست که انجام کارهای شخصی خودتان را به دیگران واگذار کنید!

نگاهی به لیست کارهایی که باید انجام بشوند بیندازید و ببینید کدام مسئولیت را می‌توان به دیگران واگذار کرد. 

۶. استفاده از شبکه‌های اجتماعی را بسیار محدود کنید
ورود به شبکه‌های اجتماعی مثل وارد شدن به یک هزارتو (maze) است. شاید وارد شدن به آن دست خودتان باشد اما خارج شدن از آن دست شما نیست!

گذشته از این شوخی، کم نیست زمان‌هایی که به چک کردن تلگرام و اینستاگرام و ... اختصاص می‌دهیم و گذر زمان از دستمان در می‌رود. 

هر چقدر زمان کم‌تری را به چک کردن شبکه‌های اجتماعی و پیام رسان‌ها اختصاص دهید زمان بیشتری برای انجام کارهای مفید‌تر خواهید داشت.

من یک جمله دارم که وقتی به آن فکر می‌کنم خیلی انگیزه می‌گیرم و از طرفی به من کمک می‌کند زمان کمتری را در شبکه‌های اجتماعی تلف کنم. آن جمله این است: «وقتی همه دارند در تلگرام وقت تلف می‌کنند، تو یک کار مفید انجام بده!»

البته می‌توانید در روز، زمان یا زمان‌های مشخص و محدودی را برای چک کردن شبکه‌های اجتماعی‌تان اختصاص دهید. اما کلید همین است: استفاده از شبکه‌های اجتماعی را «محدود» کنید.

در واقع راندمان شما نسبت معکوسی دارد با مقدار زمانی که در شبکه‌های اجتماعی می‌گذرانید.
 
چطور از وقتمان استفاده بهتری بکنیم؟ 

۷. زمان مشخصی را برای انجام کارها در نظر بگیرید
داشتن یک زمان روتین و یک بازه زمانی تکرارشونده در طول روز برای انجام کارهای مشخص، ایدهٔ خیلی خوبی است. 

مثلا مدتی بود که من بعد از ناهار و استراحت و از ساعت ۳ به بعد (تا حدود عصر) را فقط به کتاب خواندن اختصاص داده بودم. این کار باعث شده بود تمرکزم از حالت عادی بیشتر شود و انگار ذهنم شرطی شده بود که در آن بازه زمانی، من باید کتاب بخوانم. 

فرقی ندارد چه زمانی را به چه کاری اختصاص می‌دهید. این بستگی به خودتان دارد. اما اگر در طول روز کارهای ثابت و مشخصی را انجام می‌دهید، سعی کنید این کارها به صورت روتین در ساعات مشخصی از شبانه‌روز انجام شوند.

۸. ببینید چقدر کشش دارید
موقع انجام کارهای مختلف، مهارت و پایداری خودتان را ارزیابی کنید. معمولا یک حد بهینه و طلایی برای عملکرد هر کس وجود دارد. سعی کنید آن حد بهینه را برای خودتان پیدا کنید.

مثلا من فهمیده‌ام که در هر ساعت می‌توانم حدود ۲۰ صفحه کتاب بخوانم. من نقطه بهینه و طلایی خودم را پیدا کرده‌ام. اگر در یک ساعت تعداد صفحات کمتری بخوانم یعنی وقتم را تلف کرده‌ام، اگر تعداد صفحات بیشتری را بخوانم یعنی بدون دقت کافی و خیلی سریع مطالعه کرده‌ام.

این برای من یک معیار شده است. برای هر کاری، نقطه بهینه و طلایی خودتان را پیدا کنید  مهم این است که در همان بازهٔ طلایی باقی بمانید. بهره‌وری شما زمانی اتفاق می‌افتد که در محدوده نقطه طلایی خودتان باشید. 

۹. اضافه‌ها را دور بریزید!
هر چیز اضافه یعنی اتلاف وقت. اگر لیست کانال‌های تلگرامتان زیاد شده است، از آن‌ها لفت دهید و بیرون بیایید. اگر ایمیل‌های اسپم اینباکس شما را اشغال کرده است، آن‌ها را لغو اشتراک (unsubscribe) کنید، اگر کمد لباستان پر است، آن را خالی کنید، میز کار، اتاق و ... هم همینطور. 

اضافه‌ها را دور بریزید تا متمرکزتر شوید. خلوت بودن فضای بهتری برای تمرکز کردن ایجاد می‌کند و وقتی روی کارتان متمرکز باشید، عملکردتان به طرز فوق‌العاده‌ای بهتر خواهد شد.

۱۰. صبح‌ها زودتر از خواب بیدار شوید و چند دقیقه تمرکز کنید
صبح‌ها قبل از این که مشغول انجام کارهای روزمره شوید، اندکی تامل کنید و در یک جای آرام و در وضعیت بدنی مناسب قرار بگیرید و فقط تمرکز کنید. افکارتان را آرام کنید و رفته رفته خودتان را از نظر ذهنی برای انجام مسئولیت‌ها و کارهایی که قرار است انجام دهید آماده کنید.

همین کار ساده اگر به صورت آیین یا روتین در بیاید در بلند مدت اثرات باورنکردنی روی ذهن و عملکرد شما خواهد داشت. 

۱۱. نکته آخر
نمی‌شود در مورد افزایش عملکرد و راهکارهای آن حرف زد ولی در مورد کیفیت خواب و ساعت خواب چیزی نگفت.
ما در این مقاله قصد ورود به این موضوع را نداریم اما نکته‌ای که می‌خواهیم روی آن تاکید کنیم این است که شاید خیلی مهم نباشد که شب‌ها کِی می‌خوابید و روزها چه ساعتی بیدار می‌شود.

حتی شاید این هم در شروع کار آن‌قدر مهم نباشد که چند ساعت در روز می‌خوابید، بلکه مسئله‌ای که بسیار مهم‌تر است این است که در ساعت‌هایی که بیدارید چقدر موثر و با کیفیت کار می‌کنید؟

 آرسام هورداد

 

مدتها پیش، در مترو، با شخصی که کنارم نشسته بود، تصادفاً وارد گفتگویی شدیم. موضوع تفاوت درس و تحصیلات در قدیم و دوران حاضر بود. او گفت که چند روز پیش رفته بودم نان سنگک خریده بودم و یک سطل ماست و در مسیری که پیاده تا منزل طی می‌کردم، از روی کنجکاوی وارد یکی از این مراکز آموزش عالی جدید شدم. رفتم تا برای پسرم پرس‌و جو کنم ببینم سال دیگر که دیپلم می‌گیرد، ممکن است بیاید اینجا که هم علمی است و هم کاربردی و بلکه چیزی یاد بگیرد…؟

 وقتی وارد ساختمان مندرس و بشدت محقر آنجا شدم، آن آقایی که پشت‌میز بود گمان کرد من برای خودم آمده‌ام ثبت‌نام. اصرار و اصرار که همین الآن ثبت‌نام کن. من هم گفتم نه، من شاغلم، برای فرزندم می‌خواستم بپرسم. او هم، اکنون مدرسه می‌رود. اما آن متصدی گفت حالا فرزندتان برای بعد، الان خودتان ثبت‌‌نام کنید. گفتم من از صبح تا شب سر‌کار هستم. گفت: اینجا اصلاً برای همین افراد به‌وجود آمده. کلاس‌های ما فقط پنجشنبه‌، جمعه‌ها تشکیل می‌شود. طوری برنامه‌ریزی می‌کنیم که فقط پنجشنبه‌ها بیایید. گفتم: پنجشنبه‌ها هزار گرفتاری دارم. گفت اشکالی ندارد، یکی در میان بیایید. اینجا کسی به خاطر غیبت رفوزه نمی‌‌شود.

خلاصه از او اصرار و از من انکار… بالاخره گفتم: آقاجان راستش اصلاً من دیپلم ندارم. مدرک من سیکل است. من قانوناً نمی‌توانم ثبت‌‌نام کنم. گفت:‌ اصلاً اشکالی ندارد! شما ثبت‌نام کن. بعداً دیپلم می‌گیری! گفتم مگر می‌شود بدون دیپلم در دوره لیسانس ثبت‌نام‌کرد؟! گفت: آقا در این کشور، کار نشد ندارد. شما ثبت‌نام‌کن بعد برو یکی از این مؤسساتی که فوری دیپلم می‌دهند و تبلیغ هم می‌کنند دیپلمت را بگیر. این که اینقدر استخاره ندارد…!

واقعش، وقتی آن همشهری همسفر، آن ماجرا را گفت باور نکردم و در دلم گفتم عجب آدم لاف‌زنی است. مگر چنین چیزی ممکن است؟!… اما مدتی بعد کم‌کم پیامک‌های «دیپلم‌فوری» را روی گوشی خودم دریافت کردم و دیگران هم گفتند که خیلی زیاد تبلیغ می‌شود… کم‌کم به شک افتادم که نکند راست می‌گفت؟ اما هفته پیش که صفحه و پروفایل رسمی عضو هیأت علمی یکی از بزرگترین دانشگاه‌های کشور، دست‌به‌دست در شبکه‌های اجتماعی چرخید و همه کشور و بلکه جهان را درنوردید، مطمئن شدم که آن همشهری ما، آدم صادقی بوده است و بی‌جهت درباره او گمان بد کرده بودم. هم می‌شود بدون دیپلم، لیسانس و احیاناً دکترا گرفت و هم می‌شود استاد دانشگاه شد و در صفحه رسمی دانشگاه طرح‌های اجرایی ارائه کرد، از جمله تکه‌تکه کردن کره‌زمین، حمل مسافر با ابر، انتقال‌کوه‌ها و جالب‌تر از همه ایده مدیریت بی‌برنامه با تکیه بر متون دینی!

ممکن است برخی کسانی که صفحه رسمی این استاد را در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست کرده‌اند، قصدشان تفریح و خنده باشد، اما واقعاً این رخداد به تنهایی گواه فاجعه‌ای بزرگ در آموزش عالی این سرزمین نیست؟

از زمانی که افراد برای رفتن به دانشگاه رقابت می‌کردند و در آموزش عالی، شأن و جایگاهی وجود داشت بیش از دو دهه نگذشته است. اما، به نظر می‌رسد تفکری که منشاء و خاستگاه فکری آن، نظام سرمایه‌داری مبتنی بر رقابت‌کامل و بدون نظارت است، رقابت‌ را از تقاضا برای تحصیل، به سمت عرضه انفجاری خدمات تحصیلی غیر رایگان و غیر انتفاعی، با هدف درآمدزایی از تقاضای انباشته موجود در جامعه سوق داد. رقابت‌ برای بیزنس تحصیل چنان بالا گرفت که در برخی مناطق تعداد دانشگاه‌ها از دبیرستان‌ها بیشتر شد و کار تا بدان پایه پیش‌رفت که مازاد صندلی‌های خالی دانشگاه‌های نورسته به نسبت متقاضیان به قریب یک میلیون صندلی اضافه رسید!‌ آش به‌حدی شور شد که این دانشگاه‌ها با راه‌اندازی اتحادیه صنفی، از دولت تقاضا می‌کردند که هر طور ممکن است به آنها دانشجو برساند تا زیان‌ده نشوند! پس از آن، حرف‌های عجیب و غریبی درباره نحوه آموزش و مدرک دادن این مراکز منتشر شد و نهایتاً دولت و مراجع‌عالی تصمیم‌‌گیری، تصمیم گرفتند به نحوی این وضع را سامان دهند. معاون وزیر علوم همین چند هفته پیش اعلام کرد که ما توانسته‌ایم تعداد دانشگاه‌های کشور را از ۲۸۰۰ واحد در سال ۹۲ به ۲۲۲۰ واحد در سال جاری برسانیم!

آشکار است که فربگی سرطان‌گونه شمار مراکز آموش‌عالی که صندلی‌هایی به مراتب بیشتر از تعداد فارغ‌التحصیلان دبیرستانها خلق کرده‌اند، زمینه انواع روش‌های جذب رقابتی برای به‌دست آوردن انتفاع را بوجود می‌آورد و این امر خود به‌ خود، با هدف اصلی و بنیادین آموزش‌عالی دچار تضاد می‌شود. یکی از بزرگترین نمونه‌های بارز و آشکار این تضاد، کارنامه‌های آزمون ورودی‌های این دانشگاه‌هاست. کسانی که با نمرات صفر در دروس ریاضیات، فیزیک و شیمی وارد رشته‌های مهندسی می‌شوند و بعد از چند سال به عنوان مهندس، مهندسی امور را به دست می‌گیرند! (شمار زیادی از نمونه‌های این کارنامه‌ها در دسترس است)*

تجاری‌شدن آموزش‌عالی، بدون‌تردید نشانه استیلای ارزش‌های نظام سرمایه‌داری در این بخش است. نظامی که رابطه دانشجو‌، دانشگاه و جامعه را صرفاً براساس میزان عایدی برای مراکز تجاری‌ای می‌بیند که نام و عنوان دانشگاه بر خود گذاشته‌اند. موضوع اصلی در این پارادایم، آن است که آن مراکز «اقتصادی» عمل کنند، یعنی بتوانند هزینه‌ـ فایده کنند نه اینکه فرایند آموزش را به تمامی براساس اهداف و اسلوب به‌جا آورند. برای همین است که افرادی را با نمره صفر در رشته‌های مهندسی، علوم طبیعی و علوم انسانی پذیرش می‌کنند مبادا شمار دانشجویان از حدنصاب پایین‌تر آید و «بنگاه» غیراقتصادی شود! این عین منطق حاکم بر این بخش از آموزش‌عالی این سرزمین است. تفکر بخش خصوصی، عدم دخالت دولت و بازار رقابت کامل در نظام اقتباس‌شده از تفکر سرمایه‌داری مبتنی بر بازار باز!‌ در چنین تفکری، آنچه اهمیت دارد «کمیت» است. کمیت است که می‌تواند میزان شهریه و نهایتاً درآمد را افزایش دهد. کمیت است که می‌تواند بنگاه را سودده کند!

شاید از نگاه اقتصاد مبتنی بر سرمایه، این اتفاق منطق اقتصادی درستی داشته باشد بدین‌صورت که: افرادی مؤسسات آموزشی راه می‌اندازند، گروهی در این مؤسسات ثبت‌نام می‌کنند. اگر کار آنها رضایت‌بخش بود که تقاضا زیاد می‌شود و رونق می‌گیرد اما اگر آموزش نازل بود، تقاضا کم می‌شود و خود به خود تعطیل می‌شوند!

اما موضوع این‌گونه نیست. وقتی این تحلیل درست است که کار ویژه این مؤسسات «آموزش» باشد. در این‌صورت کسانی که صرفاً به علم‌آموزی علاقه دارند این بازار را جهت می‌دهند. اما موضوع آنجاست که قدرتی پشت این مراکز قرار می‌گیرد و با آنها آمیخته می‌شود که کار ویژه‌شان را تغییر می‌دهد. به گفته یکی از مسئولان از ۲۹۰ نماینده یک دوره مجلس، ۲۷۰ نماینده مجوز دانشگاه گرفته بودند . در چنین ساز و کاری، دولت مجبور است مدرک این بنگاه‌ها را به رسمیت بشناسد. آنگاه بازار عرضه و تقاضا، به هم می‌خورد. افراد نه برای علم که برای گرفتن گواهی‌ای که احیاناً برای استخدام یا ترفیع به کارشان می‌آید، مراجعه می‌کنند و همین عامل است که در رابطه عرضه و تقاضا دخالت می‌کند و گونه‌ای محترمانه از خرید و فروش مدرک را شکل می‌دهد.

به هر روی، این نظام آموزشی، مانند بسیاری از نظامات دیگر، مبتنی بر منافع است و نظامی که منفعت‌محور باشد، قطعاً نمی‌تواند علم‌محور باشد. در این نظام است که فارغ‌التحصیلان مجدداً به منافع می‌اندیشند. منافع ملی قربانی منافع فردی و سازمانی می‌شود و نهایتاً همین دانش‌آموختگان تولید و همین چرخه منافع به جای دانش، بازتولید می‌شود. این چرخه، بصورتی کاملاً خودکار برتر بودن و اولویت داشتن منافع و ثروت بر علم را تئوریزه می‌کند. در این چرخه، ظهور هپروت‌اندیشانی که باد را لگام می‌زنند و سوار بر ابر می‌شوند و کوه را جابه‌جا می‌کنند، دیگر دور از ذهن نخواهد بود…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*نگارنده در سرمقاله مورخ ۲۹ آبان سال ۱۳۸۹ با عنوان «ورود به آموزش‌عالی با نمره صفر!» شماری از کارنامه‌های پذیرفته‌شدگان در رشته‌های مختلف با نمره صفر یا منفی را منتشر کرد که اصالت آن توسط سازمان سنجش تأیید شد. اما همچنان در بر همان پاشنه می‌چرخد!

** سردبیر روزنامه اطلاعات

 منبع: روزنامه اطلاعات 30تیر97

Email this page

اثرات افسردگی می‌تواند از سلامت روان و احساسات فرد فراتر رفته و سلامت جسمی او را نیز تحت تاثیر قرار دهد.

به گزارش ایسنا، افسردگی یک وضعیت پیچیده سلامت روان است که باعث می‌شود خلق و خوی فرد تنگ شده و احساس ناراحتی یا ناامیدی مداومی داشته باشد.

علائم افسردگی می‌تواند تجربه‌ای موقت در پاسخ به یک غم یا آسیب روحی (تروما) باشد. اما زمانی که علائم طولانی تر از دو هفته شود می‌تواند نشانه اختلال افسردگی شدید باشد. این علائم همچنین می‌تواند نشانه‌ای از نوعی وضعیت سلامت روانی دیگر مانند اختلال دو قطبی یا استرس پس از سانحه (PTSD) باشند.

راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی علائم زیر را برای افسردگی ذکر کرده است:

- خلق و خوی افسرده از جمله احساس غم یا پوچی در اکثر روزها

- از دست دادن لذت در فعالیت‌هایی که پیش‌تر برای فرد لذت بخش بوده‌اند

- خواب بیش از حد یا کمتر از میزان لازم

- کاهش یا افزایش وزن ناخواسته یا تغییر در اشتها

- آشفتگی جسمی یا احساسی و کرختی

- کاهش انرژی یا خستگی

- احساس بی اهمیت یا گناهکار بودن

- مشکلات در تمرکز یا تصمیم‌گیری

- افکار ناخوانده‌ی مرگ یا خودکشی

این علائم بین افراد متفاوت بوده و ممکن است با گذر زمان تغییر کند. برای تشخیص افسردگی توسط پزشک پنج مورد یا بیشتر از این علائم باید طی یک دوره دو هفته‌ای در فرد وجود داشته باشد.

علائم فیزیکی افسردگی

مستندات بسیاری نشان می‌دهد که افسردگی از راه‌های زیر می‌تواند سلامت جسمی را نیز تحت تاثیر قرار دهد:

- افزایش یا کاهش وزن: افراد مبتلا به افسردگی ممکن است تغییرات اشتهایی را تجربه کنند که می‌تواند به کاهش یا افزایش وزن ناخواسته منجر شود. متخصصان علوم پزشکی ارتباط افزایش وزن مفرط را با بیماری‌های مختلفی از جمله دیابت و بیماری‌های قلبی کشف کرده‌اند. کمبود وزن نیز می‌تواند علاوه بر آسیب رساندن به قلب بر باروری تاثیر گذاشته و باعث خستگی شود.

- درد مزمن: افراد مبتلا به افسردگی ممکن است درد یا تیر کشیدن‌های ناشناخته‌ای از جمله دردهای مفاصل یا عضلانی، حساسیت‌های پستان‌ها و سردرد را تجربه کنند. علائم افسردگی فرد به علت دردهای مزمن می‌تواند تشدید شود.

- بیماری قلبی: افسردگی می‌تواند انگیزه فرد را برای انتخاب تصمیم‌های مثبت در سبک زندگی کاهش دهد. در نتیجه با انتخاب رژیم‌های غذایی نامناسب و سبک زندگی بی تحرک خطر ابتلا به بیماری‌های قلبی افزایش می‌یابد. افسردگی خود ممکن است یک عامل خطر مستقل برای مشکلات سلامت قلب باشد. براساس یک تحقیق منتشر شده در سال ۲۰۱۵ یک پنجم از افراد مبتلا به نارسایی‌های قلبی یا بیماری‌های قلبی – عروقی دچار افسردگی هستند.

- التهاب: تحقیقات نشان می‌دهد افسردگی و استرس مزمن با بروز التهابات مرتبط بوده و ممکن است سیستم ایمنی بدن را تغییر دهد. برخی تحقیقات دیگر نشان می‌دهد که افسردگی می‌تواند ناشی از التهابات مزمن باشد. افراد مبتلا به افسردگی احتمال بیشتری برای ابتلا به بیماری‌های التهابی یا اختلالات خودایمنی مانند سندرم روده تحریک پذیر (IBS)، دیابت نوع دو و آرتروز دارند. با این حال هنوز مشخص نیست که‌ آیا افسردگی باعث التهاب مزمن می‌شود یا این التهابات هستند که باعث افسردگی می‌شوند و برای درک بهتر ارتباط بین این دو تحقیقات بیشتری لازم است.

- مشکلات در سلامت جنسی: افراد مبتلا به افسردگی ممکن است با کاهش میل جنسی روبرو شوند. همچنین برخی افراد به دلیل افسردگی دچار مشکلاتی در روابط خود می‌شوند که می‌تواند بر فعالیت جنسی آنها تاثیر بگذارد.

- تشدید بیماری‌های مزمن: افرادی که به بیماری‌های مزمن مختلف مبتلا هستند در صورت ابتلا به افسردگی ممکن است علائم‌شان تشدید شود. بیماری‌های مزمن خود باعث احساس تنهایی و استرس زایی شده و افسردگی ممکن این احساسات را تشدید کند. همچنین فرد افسرده ممکن است به دنبال درمان نرفته که این نیز علائم بیماری را تشدید می‌کند. افرادی که در عین ابتلا به بیماری‌های مزمن به افسردگی نیز مبتلا هستند باید در مورد هر دو بیماری با پزشک مشورت کنند. حفظ سلامت روان می‌تواند سلامت جسمی را بهبود بخشد و مدیریت بیماری مزمن را تسهیل کند.

- مشکلات خواب: افراد مبتلا به افسردگی ممکن ست احساس بی خوابی یا خواب آلودگی داشته باشند. این وضعیت می‌تواند باعث ایجاد خستگی در فرد شده و سلامت جسمی و روانی او را کنترل کند.

پزشکان کمبود خواب را عامل مجموعه‌ای از مشکلات سلامت می‌دانند. به همین ترتیب تحقیقات، کمبود خواب طولانی مدت را با مشکلاتی همچون فشارخون بالا، دیابت، مسائل مربوط به وزن و برخی انواع سرطان مرتبط می‌دانند.

- مشکلات گوارشی: افراد مبتلا به افسردگی اغلب مشکلات گوارشی و معده‌ای مانند اسهال، استفراغ، حالت تهوع یا یبوست را گزارش می‌دهند. بعضی افراد مبتلا به افسردگی به بیماری‌های مزمن گوارشی همچون سندرم روده تحریک پذیر (IBS) نیز مبتلا می‌شوند. براساس تحقیقات منتشر شده در سال ۲۰۱۶ این ممکن است به این دلیل باشد که افسردگی پاسخ مغز به استرس را با سرکوب فعالیت در هیپوتالاموس، غده هیپوفیز و غدد فوق کلیه تغییر می‌دهد.

به گزارش مدیکال نیوز تودی، افسردگی قابل درمان بوده و پزشک می‌تواند با رویکردی ترکیبی با استفاده از دارو، روان درمانی و تغییر سبک زندگی و با حمایت درست، اثرات جسمی و روانی افسردگی را مدیریت کند.

بعضی‌ها منفی‌بافند، عادت دارند از هر ماجرای مثبتی حتی همین اعترافات تلویزیونی دختران رقصنده در اینستاگرام القائات مسموم از خودشان صادر کنند؛ غافل از آن‌که این ماجرا تبعات مثبت بسیاری داشته که از چشم کوردلانی که همیشه عادت دارند منفی‌بافی کنند پنهان مانده است، از جمله:

-گروهی که قبلاً متاسفانه آگاهی و شناختی نسبت به پدیده‌ی مشئوم رقص در اینستاگرام نداشتند و از تاثیرات مخرب آن غافل بودند توانستند این چند روز با واکاوی دقیق فیلم‌های این دختران قادر به کسب آگاهی عمیق و درک ابعاد گوناگون مسائلی شوند که تا حالا به خاطر چسبیدن به جیفه‌ی ناچیز دنیوی و دغدغه‌های پست نانِ شب و آبِ روز از آن‌ها غافل و نسبت به آن‌ها بی‌اطلاع بودند.

-گروهی که سال‌ها بود به خاطر تماشانکردن برنامه‌های سیما باعث شده بودند آمار تماشاگران این رسانه از آمار مراجعه‌کنندگان به کانال‌های درپیتی ماهواره هم پایین‌تر بیاید در همین چند روز با دیدن چندباره‌ی این اعترافات تلویزیونی، آمار تماشای برنامه‌های سیما را مقادیر معتنابهی بالا بردند.

-گروهی که مدت‌هاست منتظر اعلام اسامی اختلاسگران مؤسسه‌های مالی و اعتباری و اخلالگران بازار ارز و سکه هستند چندروزی مسائل پست دنیوی را فراموش کردند و به موضوعاتی پرداختند که تا پیش از این نه تصوری از آن داشتند و نه حتی فکرش را کرده بودند و بدین‌وسیله گذاشتند تا احساسشان هم هوایی بخورد!

-گروهی که نگران نام کشورشان در رسانه‌های خبری دنیا بودند از خماری درآمدند و دیدند که چگونه اخبار ایران از رهگذر انعکاس این ماجرا مورد توجه بسیاری از رسانه‌های خبری دنیا قرار گرفت.

-گروهی خودشیفته که فکر می‌کردند می‌توانند با خودنمایی برای خودشان فالوئر کسب کنند و دیده شوند، از سرگذشت این دختران عبرت گرفتند و دستشان آمد دیده‌شدن، غایت و هدف آدمیزاد نیست و چه بسا عزیزانی که تلاشی برای دیده نشدن انجام دادند و خوشبختانه روی آنتن سیما هم نرفتند، نمونه‌اش آقایانی که ماجرای ایرانشهر و بعضی جاهای دیگر را به وجود آوردند و خوشبختانه تا کنون اصلاً دیده نشده‌اند.

-گروهی که فکر می‌کردند شادی خوب و افسردگی بد است در یک قرائت لاهوتی و ناسوتی و تلویزیونی دستشان آمد که شادی دنیای دون و پلید اعتباری ندارد و پشت هر خنده و حرکت موزونی یک گریه است که ممکن است تا ابد هم کش بیاید.

-گروهی که فکر می‌کردند در جامعه ما ممکن است سبک زندگی‌های دیگری هم وجود داشته باشد دستشان آمد که هیچ همچین خبری نیست و خوشبختانه همه یکدستند و اگر واقعیات جز این را می‌گوید باید واقعیات را یکدست کرد (ولو شده با عجزولابه).

در هر حال این کم دستاوردی نیست و چه بسا اگر غربی‌ها ریگی به کفششان نبود می‌بایستی آن‌را در عداد رکوردهای گینس در زمینه‌ی فعالیت‌های مؤثر فرهنگی-تبلیغی- فکری– اخلاقی و سایر وجوه جوامع بشری ثبت کنند...

رویا صدر

منبع: ایسنا

خاطرات دوران کودکی ام را فراموش نکرده ام اما اصلاً يادم نمي‌آيد گرمای هواي50 درجه آبادان اذیتم کرده باشد، روياي كودكي ام در آن دوران همیشه با من است، آرزوی بارش برف، پناه ‌گرفتن زير ميز تحرير به همراه يك پتو و چند بالش، جلوي دريچه كولر گازي"اوجنرال" پنجره‌ايي، لرزیدن از شدت سرما و لذت يخ‌ زدن و سؤال از مادر كه چرا در آبادان برف نمي‌آيد و دريافت اين پاسخ از مادر كه "چون آبادان كوه ندارد".

مدرسه ما حياطي داشت بزرگ، كلاس ها را با گرما به ياد نمي‌آورم، اصلاً چيزي به نام گرما و عطش در خاطرات كودكيم جايي ندارد، عجیب است، حتي با وجودي كه آن وقت‌ها، تاكسي‌هاي آبادان اكثراً پيكان بودند و بدون كولر. هر چه يادم مي‌آيد سبزي باغ خانه ها و شمشادهاي سبز محاط بر دور آنها.

تابستان‌ها از اول مردادماه مرخصي پدر و روزشماري من و برادرم براي آغاز سفري شيرين و پرخاطره با ماشين پدر، پدری كه حالا از او جز جسمي ضعيف و دستاني لرزان و حافظه‌اي كوتاه و زباني الكن و فراموش‌كار اما چشماني همچنان پر از نگراني و پرسش براي فرزندانش، باقي نمانده است از آن روزها.

پدر آخر تيرماه تدارك سفر مي‌ديد، آنهم سفري طولاني براي يك ماه در شهرهاي ايران و ما با شوق و ذوق كودكانه براي سفر آماده مي‌شديم و مادر در تدارک ملزومات سفر!

در مسیر سفر وقتی در آفتاب سوزان و گرماي خشك تابستان، آب این شهرها را مي‌نوشيدم و از پدر و مادر می پرسیدم كه چرا آب اينجا شور است يا طعم دارد، با اين جواب روبرو مي‌شدم كه هيچ جا «آب آبادان را ندارد» و اين شهرها از آب چاه استفاده مي‌كنند و براي همين آبشان «خوش‌طعمي و گوارايي آب آبادان نيست.

از نوشيدن آب در طول سفر حتي‌الامكان خودداري مي‌كردم، چرا كه طعم و گواراي آب شهرم را نداشت و من در عالم كودكي اين تفاوت را به‌خوبي احساس و ادراك مي‌كردم.

 در خيابان، خوردن آب از شيلنگ كه در باغچه رها بود، اصلاً جايز نبود، چرا كه در شهرم مطمئن بودم اين آب، آبي غيرآشاميدني است، ما عادت داشتيم از دو سيستم لوله‌كشي آب در خانه استفاده كنيم، يك سيستم كه به آن آب شط مي‌گفتيم و با آن حياط شستشو و باغچه آبياري مي‌شد و يك سيستم آب تصفيه كه مانند اشك چشم زلال و البته خوش‌طعم و گوارا بود، به يادماندني و متمايز از طعم آب تصفيه شده شهرهاي ديگر مانند شيراز و اصفهان

در خيابان اگر تشنه مي‌شديم و به اصرار مادر قرار بود از شيلنگ باغبان مهربان در حال آبياري آبي بنوشيم با تعجب مي‌پرسيدم مگر آب شط نيست و باغبان مهربان پاسخ مي‌داد آب تصفيه است، بنوش! و من با ترديد و با نگاهي به مادر از آب مي‌نوشيدم و باز هم طعم متفاوت اين آب، سؤال بزرگ پيرامون اين تفاوت را در ذهنم تداعي مي‌كرد.

دوران كودكي سپري شد، خاطرات خوش درس خواندن، تشويق و توجه مادر و پدر و سفرهاي پرخاطره به اراك، همدان، تهران، شيراز، تبريز و... و دلتنگي براي شهرم در اين سفرها و در بازگشت شنيدن اين جملة زيبا كه "هيچ جا خانة خود آدم نمي‌شود" و هيچ جا آبادان نمي‌شود.

‌امروز اما آبادان آب ندارد، نزديك 38 سال است كه از آبادان بيرون آمده‌ام،‌ باورم نمي‌شود با اين همه پيشرفت صنعت و تكنولوژي، علم، ‌تسلط بشر بر دانش و اسرار طبيعت، شهرم از آنجا به اينجا رسيده باشد؟

رود كارون را در خرمشهر زيبا به ياد مي‌آورم كه كنارش تفريحگاه شبانه آباداني‌ها بود، تلؤلؤ رنگ چراغ‌هاي رنگي روي آب رودخانه (كه به دليل عظمت مانند دريا بود) بازي رقص‌گونه زيبايي را به تصوير مي‌كشيد، حجم آبش را يادم نيست اما امروز كه كنارش مي‌روم مي‌بينم كه اين آب آن آب نيست و در بسترش  چیزی جز كشتي‌ها و لنج‌هاي خراب و به جا مانده از جنگ و تخريب.

امروز بار ديگر آب آبادان مثال‌زدني شده است، اما نه از خوش‌ طعمي و گوارايي، بلكه از شوري و تلخي و غيرقابل شرب بودن و حال در ذهنم در54سالگي‌ام، شبانه‌ روز اين سؤال در چرخش و دوران است كه: آبادان، چي بود و چه شد، از كجا به كجا و چگونه و چرا شهر من آب ندارد!

نسرین نورشاهی

 

 

پیشخوان

آخرین اخبار