(الأجل فریدالدین افتخارالافاضل ابوحامد ابوبکر العطار النیشابوری٬ سالک جاده حقیقت و ساکن سجاده طریقت... ) محمد عوفی در کتاب لباب‌الاباب٬ عطار نیشابوری را چنین بی‌محابا معرفی می‌کند٬ انگار تردید ندارد گفته‌هایش اغراق نیستند!

‌محمدرضا شفیعی کدکنی استاد مسلم ادبیات کلاسیک و فاخر ایران که دست بر قضا همشهری عطار نیشابوری هم هست نیز لقب (ابر ابهام) را به او می‌دهد! استاد شفیعی کدکنی در شرحی بر منطق‌الطیر این لقب را برازنده او می‌داند و شخصیتش را پیچیده در ابهامات بسیار می‌بیند.

اما راضیه تجار نویسنده صاحب‌نام ادبیات داستانی کشور در کتاب (از خاک تا افلاک) در تلاشی موفق با شمه‌های داستانی به لایه‌های زندگی این (ابر ابهام) وارد می‌شود و خواننده را با خود به قرن ششم هجری و شهر باستانی (کدکن) می‌برد. راضیه تجار داستان را این‌گونه آغاز می‌کند؛ (نرمه بادی که از روی مزارع روستای کدکن بر می‌خاست، عطر داروهای گیاهی را از عطاری ابوبکر ابراهیم بن اسحاق در فضا می‌پراکند و آرامشی به جان‌های خستة دردمندانی می‌داد که در طلب شفا مقابل دکان داروفروشی صف بسته بودند و به انتظار رسیدن آن دمی٬ لحظه‌شماری می‌کردند که حکیم عیادتشان کند.

پیرزنی لنگان‌لنگان پیش آمد و در جلوی صف ایستاد.

صدای اعتراض منتظران برخاست.

چرا نوبت را رعایت نمی‌کنی؟!

مادر تو دیگر چرا؟!

از صبح علی‌الطلوع روی پا ایستاده‌ایم. این بی‌انصافی است که از گرد راه نرسیده، بیایید و حقّمان را ضایع کنید...)

عطار نیشابوری مانند همه شاعران قرون گذشته این دیار در چندین زمینه دارای تخصص بوده و ظاهرا در گوشه‌ای از خطه خراسان دکانی داشته مملو از داروها.

منطق‌الطیر نامی‌ترین کتاب شیخ عطار است که خواننده را به عالم عرفان برده و در آن هفت وادی؛ (طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت و فقر) را به همراه مرغان سرگشته طی می‌کند تا به سیمرغ برسد. نام این کتاب به عربی (زبان مرغان) معنی می‌دهد اما در حقیقت سیر و سلوکی در وادی خودشناسی است و کنایه از امیال آدمی دارد که نهایتا هم به فنا می‌رسد٬ اما نه فنا به معنای نیستی که به معنای کشف سیمرغ و وحدت وجود.

در داستان منطق‌الطّیر، گروهی از مرغان برای جستن پادشاه‌شان یعنی سیمرغ، سفری را آغاز می‌کنند. در هر مرحله، گروهی از انبوه مرغان به بهانه‌هایی پا پس می‌کشند، تا این که پس از عبور از هفت وادی، (سی مرغ) باقی می‌مانند و با نگریستن در آینه حق در می‌یابند که سیمرغ در وجود خود آن‌هاست. در نهایت مرغان جذب جذبه خداوند می‌شوند و حقیقت را در وجود خویش می‌یابند.

(عطار سر بلند کرد. از پس دسته‌های مویی که روی چشمانش ریخته بود، نگاه کرد و گفت: ای سرباز ترک! مرا به این قمیت مفروش که خریدار بیش از این دارم.

کسی به قهقهه خندید.

او را نکش! یک توبره کاه می‌دهم.

شیخ تکانی خورد و گامی پیش رفت.

بفروش که بیش از این نمی‌ارزم!

و شمشیر مغول به خون شیخ آب داده شد.)

این پایان را راضیه تجار برای شیخ عطار می‌آورد که در حقیقت هم عطار نیشابوری در هنگامه حمله مغول‌ها به ایران به قتل می‌رسد.

برخی از تاریخ‌نگاران بر این باورند که میان مولانا و شیخ عطار ملاقاتی صورت گرفته٬ چه این فرضیه حقیقی باشد چه نباشد حکایت از عرفان و رمز و راز شیخ دارد!

اگر خداوند توفیق مطالعه متون فاخر ادبیات را به ما ارزانی دارد٬ شیخ عطار آن‌قدر کتاب نوشته که سال‌ها دل‌مشغولش باشیم و به دنبال سیمرغ در عوالم گوناگون پر و بال بزنیم.

شادباش و تهنیت و سال تولد و مرگ و تسلیت و تعزیت را هم می‌گذاریم برای بعد از مطالعه منطق‌الطیر توسط هر ایرانی و به بسنده کردن مطالعه پراکنده در فضای مجازی یک نه بزرگ می‌گوییم!

 

چشم از خورشید نارنجی‌رنگ در حال غروب برنمی‌داشت٬ خورشید تابستانی که انگار نگاهشان به هم گره خورده بود و قصد باز کردنش را هم نداشتند!

سعی می‌کرد منظره را برای بهترین تابلوی نقاشی زندگی‌اش به خاطر بسپارد٬ تابلویی که حاصل یک سفر به شرق بود٬ جایی که خورشید طلوع می‌کند.

از اروپا برای باور کردن آفتاب همیشه تابان جزیره آمده بود و با فکر این‌که الآن در کشورش خورشید در حال طلوع بی‌رمقی است لبخندی زد و نگاهش را به اطراف چرخاند و به طرف نیمکتی که رو به جزیره‌ای دیگر بود به راه افتاد.

یک مرد ژاپنی هم آن‌ طرف‌تر با کت و شلوار مرتب و کلاهی بر سر در ساحل قدم می‌زد و خورشید شعله کشیده در گوشه صحن آسمان را تماشا می‌کرد و به سرودن شعری برای این منظره فکر می‌کرد٬ هایکویی که بتواند تأثیر عمیقی بر شنونده بگذارد.

او هم از فکر این‌که الآن در کشورش نیمه‌‌شب است و خانواده‌اش در خواب هستند٬ لبخندی زد و با دیدن مرد اروپایی که تنها روی نیمکتی رو به دریا نشسته بود به سمتش رفت و به آرامی سلامی گفت و کنارش نشست.

انگار غیر ایرانی بودن هر دویشان در یک جزیره ایرانی نقطه‌ای باشد برای یک شروع٬ شاید شروع یک تجربه جدید در زندگی. هرچند که در چهره هر دویشان آثار خستگی از حمل کوله‌بار سنگین تجربه به خوبی نمایان بود اما باز هم ‌آماده تجربه کردن بودند.

صدای آرام امواج و منظره‌ طلوع ماه و روشن شدن اولین ستاره در آسمان و جزیره‌ای که در روبرو هر لحظه در صفحه دریا محوتر می‌شد٬ ‌همه نشانه‌های خوبی برای شروع یک تجربه محیطی بودند.

هر دو با خود دوربین عکاسی داشتند٬ اما هربار که دستی وسوسه می‌شد تصویری از منظره روبرو تهیه کند پشیمان می‌شدند و دستور عقب‌نشینی صادر می‌شد! انگار می‌خواستند این منظره را در ذهنشان ثبت کنند نه بر روی تصویری بر روی یک عکس.

روبرویشان اطلسی از آب پهن بود٬ وسیع و براق چون فرشی ابریشمی در سرزمین شرق طلایی!

صدای موتور یک کشتی که به آرامی از میان دو جزیره عبور می‌کرد با صدای موتور قایق‌های ماهی‌گیری که با هیجانی ماجراجویانه در رفت‌وآمد بودند به هم گرفته بود. بالای سرشان مرغان دریایی لحظه‌ای در تاریکی پدیدار می‌شدند و لحظه‌ای دیگر ناپدید و عابرین سرگرم تماشای همه این مناظر گاهی از جلوی نیمکت رو به دریا و جلوی این دو ناظر ساکت می‌گذشتند.

مرد اروپایی به انتخاب یک رنگ آبی براق برای نقش دریای تابلوی نقاشی‌اش فکر می‌کرد و به رنگ خاکستری وهم‌گونه‌ای برای به تصویر کشیدن شبح کوه‌های جزیره‌ی روبرو و به چگونگی ترسیم سپیدی بال مرغان دریایی!

انگشتانش را به قدر قرار گرفتن سایه‌‌روشن جزیره روبرو در قاب نگاهش باز کرد. منظره را چندین‌بار از آن قاب تماشا کرد و گفت:«امیدوارم این منظره با تمام جزئیاتش یادم بماند٬  تا وقتی که به خانه بر‌گردم و بتوانم نقاشی‌اش کنم!»

مرد ژاپنی که خیلی متوجه حرف‌های مرد اروپایی نشد به زبان ژاپنی آمیخته به انگلیسی گفت:«همین الآن چند شعر برای این منظره سرودم می‌خواهی یکی را برایت بخوانم؟» و بدون این‌که منتظر جواب بماند شعرش را به زبان ژاپنی خواند و لبخندی از رضایت بر چهره‌اش نشست!

مرد اروپایی هم هرچند زبان ژاپنی نمی‌دانست اما لبخند زد. گویی از مسیر نگاه مرد ژاپنی تصویر هایکویش را کشف کرده بود!

ستاره‌ها در آسمان یکی‌‌یکی روشن می‌شدند و چراغ‌ها در جزیره‌ی روبرویشان. پسربچه‌ای جست‌وخیزکنان زیر نور چراغ‌های سبز ساحل با هیجان سعی می‌کرد به خرچنگ‌ها غذا بدهد اما خرچنگ‌ها فرار می‌کردند و لابلای صخره‌ها پنهان می‌شدند.

پسربچه لحظاتی دیدشان را محدود به خودش کرد. با نزدیک شدن مادر پسربچه٬ مرد اروپایی کمی فکر کرد و برای ثبت اسم محل در پای تابلوی نقاشی‌اش پرسید:«ببخشید خانم اسم این ساحل چیست؟»

زن با مرور خاطرات تحصیلی‌اش جواب داد:«سینما دریا!» و لحظه‌ای فکر کرد و ادامه داد: «یعنی سینمایی که همیشه یک فیلم نمایش می‌دهد٬ فیلمی زیبا از یک منظره!» و با دستش به منظره دریا اشاره کرد.

مرد ژاپنی هم برای قرار دادن اسم محل در هایکویش و عمیق‌تر کردن اثر آن بر خواننده پرسید:«اسم آن جزیره محو در رازهای افق چیست؟!»

زن رهگذر چون حدس می‌زد هایکویی در ذهن این مرد ژاپنی نقش بسته است به فارسی گفت:«جزیره لارک!»

بلافاصله مرد ژاپنی هایکویی به ژاپنی خواند و در پایانش با لهجه‌ای ژاپنی گفت:«جزیره لارک!»

پسربچه که با تعجب نگاه می‌کرد پرسید:«مامان! سینما دریا به انگلیسی چی می‌شه؟»

Cinema sea یا sea cinema?

و با این سؤال همگی رو به دریا و جزیره لارک لبخند زدند.

برگرفته کتاب «تابستان با طعم اکسیژن»

مردم در یک محیط غیر دولتی حرف‌های خود را راحت‌تر بیان می‌کنند. مسأله مهم در اینجا احساس امنیت اجتماعی است. یعنی مردم باید به پیام رسانی اعتماد داشته باشند که حرفشان بعداً مورد سوء‌استفاده قرار نگیرد.

به گزارش ایسنا، محمدامین قانعی راد، جامعه شناس، در سرمقاله روزنامه ایران نوشت: «موضوع فیلترینگ تلگرام مبهم است. در  یک سو دولت و شخص آقای روحانی قرار دارد که به‌طور مشخص مخالفت خود را با این مسأله ابراز کرده است. اما در طرف دیگر برخی افراد در نهادهای دیگر موافق مسدود‌سازی هستند. با این حال به نظر می‌رسد این بحث بعد از اعتراض‌های دی ماه ۹۶ جدی شده که تلگرام  با مسأله امنیتی و اعتراض‌های مردمی پیوند داده شد. نگاه رئیس جمهوری مبتنی بر نوعی رقابت در عرصه جهانی است و بر همین اساس هم گفته‌اند که هدف از ایجاد پیام رسان‌های داخلی نه فیلترینگ بلکه رفع انحصار باید باشد. این موضع بخصوص از آن جهت قابل ارزیابی و تأمل است که تجربه‌های پیشین در مورد فیلترینگ قرین موفقیت نبوده است. کما اینکه همین الآن هم فیلتر برخی سایت‌ها انجام می‌شود اما به موازات آن رجوع به فیلترشکن هم بسیار زیاد شده است به گونه‌ای که فیلتر کردن عملاً بی‌معنا شده است. در حقیقت این سیاست هزینه‌ای را برای حاکمیت ایجاد کرده بدون آنکه نتیجه رضایت بخشی هم در پی داشته باشد. در مورد فیلتر کردن تلگرام هم می‌توان همین پیش‌بینی را داشت.

هدف از فیلترینگ گسترش پیام رسان‌های داخلی اعلام شده است. اما  باید دید با طرح اینترانت یا شبکه ملی ارتباطات که مطرح شد و طراحی موتور جست وجوگر داخلی، چه مقدار موفقیت حاصل شد؟ مقدار زیادی پول هزینه شده، و پروژه‌های بسیار بزرگی در این زمینه اجرا شده، اما خوب است که ببینیم نتیجه‌اش چه شد و کجا می‌توان شبکه ملی ارتباطات را پیدا کرد و وارد آن شد و از امکانات آن استفاده کرد. بیشتر در حد پروژه و حرف و اقدامات اولیه باقی مانده است و اگر دستاوردی هم داشته، نتوانسته در جامعه رواج یابد.

در مقایسه با طرح اینترانت و شبکه ملی ارتباطات، امکان طرح موفقیت پیام رسان‌های داخلی هم از آن طرح‌ها به مراتب کمتر است. زیرا در اینجا مردم پیام‌های خود را در جایی می‌گذارند و از سیستمی برای انتقال پیام‌ها استفاده می‌کنند که به گردانندگان آن پیام رسان‌ها اعتماد داشته باشند. اما چطور مردم به گردانندگان شبکه‌های پیام رسان داخلی اعتماد کنند که طبیعتاً نهادهای دولتی و حاکمیتی خواهند بود. یعنی همه حرف‌های دل خود را در شبکه‌ای بگذارند که به راحتی قابل دسترسی و اطلاع‌یابی و کاوش از سوی نهادهایی است که بعضاً مردم یا به آنها اعتماد ندارند یا از آنها احتراز می‌کنند. معمولاً مردم در یک محیط غیر دولتی حرف‌های خود را راحت‌تر بیان می‌کنند. مسأله مهم در اینجا احساس امنیت اجتماعی است. یعنی مردم باید به پیام رسانی اعتماد داشته باشند که حرفشان بعداً مورد سوء‌استفاده  قرار نگیرد.

با وجود این پیام رسان‌های داخلی در شرایط فعلی اگر کارکرد اقتصادی و اداری  برای خود تعریف کنند می‌توانند موفق هم بشوند چنانکه دولت الکترونیک طرح موفقی بود و همکاری مردم و دستاوردهای آن موفق بوده است. امروز صدور پاسپورت در دو سه روز صورت می‌گیرد. طبیعتاً دولت الکترونیک می‌تواند به اطلاعات مردم دسترسی داشته باشد، اما مردم اعتماد می‌کنند و می‌دانند این اطلاعات فردا موجب دردسر آنان نمی‌شود. یعنی مردم به یک اجماعی در این حد رسیده‌اند که دولت حق دارد به برخی اطلاعات شهروندان دسترسی داشته باشد اما این حق را خیلی برای حوزه‌های شخصی نمی‌پذیرند. بنابر این حکومت در توسعه شبکه‌های اجتماعی خیلی موفق نخواهد بود. چون اینجا فضایی برای تبادل نظرات به صورت آزادانه و به دور از هراس‌های امنیتی است. این نکته هم البته قابل توجه است که حکومت‌ها اتفاقاً باید از چنین فضاهایی استقبال هم بکنند که در حکم یک سوپاپ اطمینان عمل می کند و اگر بسته شود چه بسا برخی مسائل اصطلاحاً زیرزمینی و برای کشور هزینه زا شود. بنابر این به نظر می‌رسد پیام رسان‌های داخلی به میزانی که اعتماد مردم را جلب می کنند و کارکردهای خاصی همچون حوزه اقتصادی و تولید و اشتغال را مد نظر قرار می دهند موفقیت‌هایی خواهند داشت و در شرایطی جایگزین موارد مشابه هم خواهند شد اما در حال حاضر به نظر می‌رسد این اعتماد هنوز وجود ندارد. قطعاً این اقدامات اگر در فضای متعادل‌تر که برخی آزادی‌های اجتماعی تضمین بود انجام می‌شد شاید راه به جایی می‌برد.»

زنده رود من کجایی؟ قدم زدن با تو روح و جسمم را ترانه عاشقانه ای بود.

 اکنون که نای گلو تر کردن نداری من با کدامین جرعه تو را حیات بخشم؟

 دل تو دل های این مردم است.

 کهنسالی شده ای که افسوس روزگار جوانی به سر دارد اما به چشم من حالا هم زیبایی.

 سرشار از اندوخته های گذشته. رنگ قدمت و سرسبزی بر تنت هویداست.

 هنوز هم صفای درون داری..هنوز هم مادر این شهری. قدرت زایش داری...

 دامنت بارور باد.

 نگار خزان

 

 

  کوره خورشید٬ آفتاب مذاب را بی‌محابا بر تن شهر روان می‌کرد٬ بی‌اعتنا به عرق پیشانی مردم کوچه و خیابان و چشم‌های تنگ شده عابران. خورشید وسط آسمان را نشان کرده بود و بالا می‌آمد٬ انگار می‌خواست مانند مردمک چشم آسمان٬ شهر را به نظاره بنشیند٬ کوره‌ای جوشان که هوس دیدن داشت!

  از فراز تپه مشرف به شهر هم جمعه به چشم می‌آمد. شهری کوچک که هیچ‌وقت برایم معلوم نبود پدرانم چرا این گوشه از کویر را برای ماندن و خانه ساختن انتخاب کرده‌اند؛ دامنه کویر و ماسه‌زارهای بی‌انتها٬ تندبادهایی که ذرات ماسه را مانند ساچمه‌های آتشین بر سیمای شهر می‌نواختند٬ شب‌های سرد و روزهای داغ و باریکه آبی که با رشته قناتی طولانی از دل کوه بیرون کشیده بودند و به شهر می‌رسید٬ از نظر من این‌ها همه دارایی‌های شهرم بودند.

  گلدسته‌های مساجد هنوز طنین اذان صبح را داشتند و بی‌تاب ظهر بودند. بجز گلدسته‌ها و چند درخت و چند عابر٬ نشان دیگری از حیات در شهر نبود انگار شهر آهسته آهسته در آفتاب مذاب کوره خورشید ذوب می‌شد!

  یاد خاطرات بچگی‌ام و اردوهای مدرسه در روزهای جمعه افتادم که تا فراز همین تپه هم بوی نان تنورهای چوبی مشام گرسنه و خسته‌مان را برای برگشتن به خانه قلقلک می‌داد. از فراز همین تپه ده‌ها و صدها بار نخل‌های نخلستان‌مان را در حاشیه شهر کوچک‌مان شمرده بودم و گاهی به باغ‌های همسایه که درخت‌هایشان بیشتر بود حسادت کرده بودم٬ ولی حالا می‌دیدم که نخلستان‌ها کم و کوچک و رنگ‌پریده شده‌اند.

  سؤالی که مدت‌ها ذهنم را اشغال کرده بود دوباره از گوشه ذهنم بالا می‌آمد و پررنگ می‌شد٬ مثل آفتاب روز جمعه. برای اولین‌بار خیمه سنگین سؤال بی‌جواب زندگی‌ام لرزید!

  قدم‌هایش مواج در باد آمد و لبخندش سراپرده‌ای بر افکارم کشید. امواج حضورش در باد و آفتاب سایه‌ای امن بر نگاهم انداخت و پرسید: «به چی فکر می‌کنی؟ نیم ساعته ساکت به شهر خیره شدی!»

  با لبخندی ساختگی اما به خنکای حضورش جواب دادم: «به اولین کسی که به این گوشه کویر اومد و خونه ساخت و بعد قنات کشید و بعد درخت کاشت و بعد خودش هم هم‌پای درخت‌ها ریشه کرد و حالا همه ریشه‌ها با هم دارن خشک میشن٬ ریشه درخت‌ها و اجدادمون توی این شهر!»

  نگاه دیگری به شهر انداخت٬ نه از جنس نگاهی که ناچار شود در حضور پر حجم خورشید چشم تنگ کند. نگاه دیگرش را در شهر چرخاند و گفت: «بیا یه جور دیگه به مسأله نگاه کنیم!»

  از روی تکه سنگی که نشسته بودم بلند شدم٬ اما دلم می‌خواست هم‌چنان در سایه پر موجش باشم. ذهنم را هم‌چنان در سراپرده حضورش نگاه داشتم و چهره‌ام را به باد و ماسه‌های ساچمه‌سان و آفتاب سپردم و گفتم: «خودم این‌قدر به این مسأله فکر کردم که دیگه صورت مسأله کهنه شده٬ شما بگو!»

  بعضی کلماتش را باد می‌برد به سمت درخت سدر پیر شهر در همسایگی چند گلدسته و یک گنبد سبز٬ جایی که نگاهش زیارت می‌کرد. همراه با موسیقی باد می‌شنیدم که شهرمان اول خانه نبوده٬ شهرمان اول درخت و یک قبر گمنام بوده و بعد خانه و خشت. شنیدم که می‌گفت؛ شهر پیری دارد که حکایت گلدسته‌ها و گنبد و درخت پیر شهر را می‌داند. صدایش با باد مرا به دیار بچگی و گذشته برد. او می‌گفت و من پیر شهر را به یاد می‌آوردم و تجسم می‌کردم٬ سال‌ها بود که ندیده بودمش از اوایل جوانی که از شهر برای تحصیل و کار رفته بودم. در فکرم می‌دیدمش با همان شال سبز و ریش سفید و عبای پشمینه‌اش٬ با همان لبخند آرام که مردم شهر در هر نوبت نماز می‌گفتند؛ سلام سید خضرة! و اسمش هم مانند خودش سبز بود و با ریشه.

باد موج حضور را به یادم آورد و کلام را پی گرفتم٬ کلامی که در باد و با باد قصه آشنایی می‌گفت؛ بیابانی بود و درختی که بی‌حضور آبیِ ‌آب٬ سبز بود و تپه‌های رونده ماسه آزارش نمی‌دادند٬ شاخسارش آشیانه پرنده‌ها و سایه‌اش پذیرای زائران مزار بی‌نام و نشان کنارش بود. هرکس که دلش یک گریه بی‌بهانه می‌خواست از دور و نزدیک زیر سایه درخت می‌آمد و دل سبک می‌کرد و می‌گریست بی‌آن‌که بداند برای چه٬ بی‌آن‌که غمگین شود٬ بی‌آن‌که...

  روزی که یکی بود و یکی نبود٬ کسی آمد که دلش از گریه سیراب نمی‌شد٬ خواست بماند و هر روز ببارد تا دلش سبز بماند٬ پس به مانند هاجر سعیِ آب کرد و چون پدرش قنات کشید و آب آمد و خاک خشت شد. برای کعبه دلش گنبد ساخت و بعد خانه‌ای و بعد کتیبه‌ای نوشت و آب را وقف سبزی دل زائران درخت و مزار بی‌نام و نشان کرد. یک روز صبح که هوای گریه دلش را می‌فشرد برخاست و دید گنبد دل‌ساخته‌اش سبزرنگ شده. کم‌کم مردم آمدند و خشت ساختند و خانه کردند و مزارع و نخلستان و... خلاصه سایه درخت و گنبد شد شهر مردمان دل‌سبز.

  داستان در باد طواف می‌کرد و چشم‌هایم برای شنیدنش٬ زائر گنبد سبز شهر بود٬ زیارتی که طوافش با سکوت پایان داستان همراه شد٬ بی آن‌که کلاغی خواب کبوتری را برآشوبد!

  نگاهش کردم و گفتم: «کاش همت سید خضرة دوباره کمک کنه و بی‌آبی تموم بشه!»

  این‌بار خندید و گفت: «من از بچگی توی همین شهر بزرگ شدم مثل خودت٬ نه آب قنات کم شده و نه بیشتر. سید خضرة میگه آب کم نشده٬ طمع باغ‌ها زیاد شده. سید خضرة میگه بالای کوهی که توی دلش قنات زدن نه برف هست و نه بارون زیادی میاد اما قنات همیشه آب داره. سید خضرة میگه چشمه‌ای که وقف گنبد بی‌نام و نشونه که خشک و کم‌آب نمی‌شه!»

  به اطراف نگاه کردم٬ به دریچه‌های قنات که مثل قطار خفته در ایستگاه ابدی از فراز تپه مشرف به شهر در چشم می‌نشست٬ انگار باز هم سید خضرة درست گفته بود. حالا با تمام درس‌های دانشگاهی که خوانده بودم و تجربیاتم می‌دانستم چشمه این قنات از جایی به ‌غیر از آب سفره‌های زیرزمینی و آب برف و باران می‌جوشد و این شهر دامنه کویر را سیراب می‌کند٬ تازه می‌دیدم از جایی در باور وقف‌کننده قنات٬ این چشمه جوشش دارد٬ مثل چشمه زمزم!

  حالا به نظرم آفتاب ظهر جمعه٬ شهر را ذوب نمی‌کرد٬ شهر همان شهر بود با همان آدم‌های آرام و صبور!

ساکت و مواج در باد از شیب تپه به پایین می‌رفت. نزدیک از دست رفتن صبوری گلدسته‌ها بود. در باد صدای جوشیدن چشمه قنات به گوشم می‌آمد و دسته‌ای پرنده که آب می‌خوردند. جایی در گوشه ذهنم کسی می‌گفت؛ گوش کن... صدای جوشیدن چشمه زمزم و خنده‌های اسماعیل(ع) را می‌شنوی؟! و من بودم در میان صدای شیرین شدن خرماهای روی نخل و صدای نعلین‌های سید خضرة در تنگِ آخرین پیچِ کوچه گنبد قبر گم‌نام و صدای سبز شدن دوباره باورها!

  گلدسته‌ها خطبه زمزمه می‌کردند٬ اما حالا می‌دانستم گلدسته‌ها نوای شبستان را در باد به دست قاصدک‌ها می‌سپارند و دویدن ممکن است خواب باورها را بر هم بزند!

 

 

جزیره قشم یکی از معدود نقاط کشور است که بقایای حضور اروپایی‌ها در آن به چشم می‌خورد و می‌توان جزیره را از چشم اولین فرنگی‌هایی دید که به مرزهای (مرز پرگوهر) قدم گذاشته‌اند!

جزیره قشم اولین نقطه‌ای از کشور است که شاهد حضور بیگانگانی بوده که به قصد استعمار آمدند و دیگر بازنگشتند و به خشم امامقلی خان سردار ایرانی گرفتار شدند و آنانی هم که بازگشتند متأثر از فرهنگ جزیره بودند!

مهاجمان پرتغالی در یورش به خلیج فارس نه تنها نتوانستند به عنوان قوای اشغال‌گر به گسترش فرهنگ خود در جزیره بپردازند٬ بلکه تحت تأثیر فرهنگ این منطقه معماری خود را نیز ترک کردند و به دژهایی پناه بردند که ایرانیان باستان می‌ساخته‌اند! احتمالاً دریانوردان پرتغالی آن دوران مطالبی راجع به تأثیر فرهنگ یونان بر ایران شنیده بوده‌اند و آمده بودند که این‌بار تاریخ بجای دوره هلنیسم به دوره پرتغالیسم دلالت کند که رشته‌هایشان پنبه شد!

خلیج فارس یکی از مهم‌ترین آبراه‌های جهان است که در طول تاریخ چشم طمع بسیاری از قدرتمندان جهان را به خود خیره کرده. اگر در زمان کنونی خلیج فارس به دلیل وجود منابع عظیم نفت و گاز در جهان اهمیت دارد٬ در زمان‌های دور اهمیت تجاری بالایی داشته؛ هم‌چون تجارت ادویه٬ نمک٬ شکر٬ ابریشم٬ پنبه و... و البته انباشت سرمایه، و گاهی هم به عنوان دروازه ورود به فلات ایران و آناتولی و پامیر شمرده می‌شد.

خلیج فارس یادمان بسیاری از جنگ‌ها را دارد٬ جنگ‌هایی با مهاجمانی که از سرزمین‌های دور و با مطامع گوناگون به این نقطه از جهان آمده‌اند و جزیره قشم اولین نقطه‌ای است که حضور بیگانگان را بر نمی‌تابد.

پرتغالی‌هایی که به عنوان پیش‌قراولان اروپای پس از رهایی از دوره قرون وسطا توانسته بودند به شرق طلایی برسند به مدد مجهز بودن به سلاح گرم چند صباحی را در جزیره قشم سپری کردند و پس از آنان٬ اسپانیایی‌ها و سپس انگلیسی‌ها و... از راه رسیدند اما امامقلی خان٬ طعم اولین شکست را به پرتغالی‌ها چشاند و بعد از او ادامه‌دهندگان راه بیگانه‌ستیزی در خلیج فارس هم‌چنان رشادت کردند و حماسه آفریدند.

شش قرن پیش٬ پیش‌قراولان استعمار اروپا در ساحل قشم پیاده شدند و به زور تفنگ سر پر و توپ‌هایی که هنوز در جزیره باقی مانده‌اند از راه رسیدند.

حضور اروپایی‌ها در جزیره بسیاری از اولین‌ها را به دنبال دارد؛ اولین حضور استعماری اروپایی‌ها در ایران٬ اولین رویارویی مردم و ارتش ایران با قوایی که مسلح به سلاح گرم بودند٬ اولین و البته آخرین مهاجمانی که توانستند در خاک ایران اسلامی پایگاه نظامی بسازند و...

قلعه پرتغالی‌های شهر قشم و چند قلعه دیگر در جزایر اقماری‌اش تنها یادگارهای این تهاجم هستند.

در اطراف قلعه پرتغالی‌های قشم تعدادی از توپ‌های جنگی از آن روزگار به یادگار مانده‌اند و خود قلعه مکانی برای گردشگران و البته عبرت کسانی است که به این دیار چشم طمع دارند.

در میان مردم محله قلعه پرتغالی‌های قشم داستان‌های زیادی راجع به آثار بجا مانده از آن وجود دارد. این داستان‌ها بویژه در زمان شکل‌گیری منطقه آزاد تجاری قشم در حدود بیست و پنج سال پیش و رشد ناگهانی جمعیت و تقاضای روزافزون برای مسکن شکل گرفتند. زمانی که بیشتر خانه‌های این محله بازسازی شدند و یا صاحبان زمین‌های خالی مشغول ساخت خانه شدند و بقایای زیادی از آن زمان کشف شد.

به اعتقاد مردم این محل در زیر قلعه چند تونل وجود دارد. تونلی که از زیر دریا به جزیره هرمز کشیده شده است و یا تونلی که به سمت غرب و روستای رمچاه می‌رود و یا تونل‌هایی کوتاه که به ساحل ختم می‌شوند.

داستان‌های بسیاری دهان به دهان میان مردم این محله می‌چرخد٬ داستان‌هایی که بیشتر ریشه در افسانه‌پردازی‌ دارد و شنیدن‌شان هم‌ خالی از لطف نیست!

از روزی که امامقلی خان مهاجمان را از این دیار اخراج کرد بیش از چهارصد سال می‌گذرد. زمانی که به نظر کافی است تا نفرت‌ها تبدیل به‌ داستان شوند٬ داستان‌هایی که گاه با شاخ ‌و برگ بسیار٬ رنگ و بوی افسانه به خود می‌گیرند.

داستان‌هایی شنیدنی از کشف بقایای حضور این مهاجمان اروپایی در همین محله که گاه جادویی می‌شوند تا بقایای کشتی‌های جنگی غرق شده آن‌ها در قعر آب‌های خلیج فارس و...

قشم یادگاری از حماسه‌سازان گمنامی است که در طول تاریخ آمده‌اند و شیاری بر خاطر خلیج فارس انداخته‌اند و رفته‌اند.

یادشان گرامی٬ راهشان پر رهرو و درود ما به روان پاک‌شان.

 

زندگی‌اش مثل شعری از دفتر اشعار خودش است!

در آخرین ماه هر سال می‌آید و در آغازین روزهای فروردین هر سال می‌رود چنان‌که گویی آمدن و رفتنش شوخی روزگار بوده!

۳۵ سال بیشتر نتوانست اشک یتیمان را تحمل کند و شعر اشک یتیم را گفت و رفت.

نه می‌توان تولدش را شادباش گفت و نه می‌توان فقدانش را تسلیت٬ که آمدن و رفتنش مثل عاشقانه‌های شقایقی غریب در دشت ادب بود.

در حرم مطهر حضرت معصومه (س) در قم که بروی زمزمه‌ای می‌شنوی؛

این‌که خاک سیه‌ش بالین است       اختر چرخ ادب پروین است

پانزدهم فروردین ماه پایانی بر یک عاشقانه از عاشقانه‌های بی‌پایان شقایق‌های ادب این دیار را به اطلاع ادب‌پروران می‌رسانیم و زمزمه می‌کنیم...

زادن و کشتن و پنهان کردن           دهر را رسم و ره آیین است

خرم آن کس که در این محنت‌گاه         خاطری را سبب تسکین است

 

زندگی مردم جنوب با نخل گره خورده و انگار این مردمان در هیچ کجا دوری‌اش را طاقت ندارند!

مردم جنوب ایران تا هر کجا که آفتاب تابان اجازه بدهد که به آن بگوییم جنوب، بسیاری از اشیاء و لوازم زندگی را از برگ‌های این درخت بهشتی می‌سازند.

آری میوه نخل کام‌ها را شیرین می‌کند و سبزی‌اش رونق به کویر می‌بخشد و حضورش بهشت را مجسم می‌کند و گاهی هم برگ‌هایش سرپناه کویرنشینی می‌شود و گاهی سایه‌اش سراب‌واره‌ای برای بیابانگردی و گاهی هم به قول جزیرتی‌ها ( کُنَغ ) موسم نوروز را به یاد می‌آورد و گاهی هم برگ‌هایش دستمایه جزیرتی‌ها می‌شود تا بافته‌ای شود به نام حصیر و سبد....

حصیربافی و سبدبافی در جزیره قشم نیز پیشینه طولانی دارد که شاید پیشینه‌اش برسد به روزی که چشم زنان جزیرتی برای اولین بار به برگ‌های شاخه‌شاخه نخل افتاد و دست‌هایشان خواهش ساخت دست‌بافته‌ای برای زندگی کویری‌شان را داشت.

حصيربافي از صنايع رایج قديمي است كه در حال حاضر هنوز هم در جزيره قشم به چشم مي‌خورد. متأسفانه در سال‌های اخیر به علت گرایش عمومی به مصرف کالاهای ساخته شده از مواد مصنوعی و کارخانه‌ای باعث شده این صنعت تا حدی رو به فراموشی برود.

اما هنرمندان جزیره که شاهد این اتفاق بوده‌اند و به اصالت این هنر وقوف داشته‌اند دست به کار شدند و توانستند با بهره‌گیری از قدرت خلاقه خود محصولات ظریف و زیبایی بسازند که هر انسان شهرنشینی را نیز به خریدش وسوسه کنند و حتی با بهره‌گیری مبتکرانه از سایر عناصر طبیعی مانند رنگ٬ پاسخگوی سلیقه‌های مدرن شده‌ی جامعه هم بشوند تا جایی که این محصولات کم‌کم جایگاهی برای خود در بازارهای داخلی و خارجی دست و پا و به روزهای خوب خود باز گردند.

این هنر به ظاهر ساده دارای ظرافت‌های بسیاری است و اگر پای صحبت زنان جزیرتی بنشینیم هزاران نکته باریکتر از موی نهفته در آن را می‌گویند و از استحکام و عطرافشانی همیشگی این دست‌بافته‌ها و راز تازه ماندن نان در آن ها خواهند گفت و اگر به ادامه کلام هم برسیم خواهیم شنید چگونه این برگ هایی که بهشت برین را در یاد دارند گرمای تابستان را به کام صیادان ساحل خنک می‌کنند و جعله‌های آب را گوارا نگه می‌دارند و....

آری همین حصیر و سبد ساده را می گویم که به نظر کالای ارزانی است و...

 

ساخت آلات موسیقی از جمله رشته‌های صنایع دستی است که علاوه بر نیاز به خلاقیت دست نیاز به خلاقیت شنیداری هم دارد و یکی از صنایع پیچیده جهان محسوب می‌گردد.

ساز زهی ( عود ) از زیرمجموعه سازهای زهی محسوب می‌گردد و بسیار مورد توجه موسیقی جنوب ایران و به طور مشخص موسیقی سواحیلی است.

ساخت این ساز با خلق ظریف‌ترین و بدیع‌ترین دست‌سازه‌ها توأم است و به استمرار بخشیدن و غنی‌تر شدن و شکوفایی هنرهای سنتی دیگر کمک شایانی می کند.

برای ساخت یک ساز خوش آوای عود٬ مهارت دست و تجربه ساخت و شناخت نواهای اصیل و آشنایی با طراحی کهن و در عین حال ابتکار در شکل‌گیری طرح بدنه چوبی آن نقش اساسی دارد.

نوارهای چوبی تدارک دیده شده از جنس چوب‌های مرغوبی مانند گردو و افرا به ترتیبی خاص بر روی ( قالبِ ساز ) با ظرافت چیدمان می‌شوند.

رنگ‌های درخشان و متنوع طبیعی، روح رنگین کمان را در عود ساخته شده به دست استادکاران سواحیلی به یادگار دارد و جلوه‌ای بی‌بدیل از هنر جنوب را به نمایش می‌گذارد.

پس از ساخت و تکمیل بدنه و پرداخت نهایی ( سمباده کاری ) از لاک الکل لایه‌ای نازک و ابریشم‌گونه را روی عود می‌اندازند و استادکاران سیم‌های مخصوص این ساز را که برخی از آن ها از جنس ابریشم طبیعی است را به عنوان زه روی آن نصب می‌کنند و بر اساس جنس چوب و ضخامت و جنس زه‌ها و... آن را کوک می‌کنند و امواج را به سکوت می‌خوانند و یک آوای محلی می‌نوازند تا خستگی‌ها را از جان مردمان سختکوش سواحیلی به در کنند و شب‌هایی به یاد ماندنی را در ساحل به یادگار بگذارند.

 

«گیریم که معجزه‌ای اتفاق افتاد اساسا و به طور کل فضای مجازی نابود شد ولی آنها از خود نمی‌پرسند که با مخاطبان میلیونی فضای مجازی چه می‌خواهند بکنند؟»

به گزارش ایسنا، صادق زیباکلام در روزنامه «آرمان امروز» نوشت: «در واپسین روزهای سال ۹۶ برخی از احتمال فیلتر شدن تلگرام خبر می‌دادند اما موضوع فیلترینگ که همواره مورد رصد مردم قرار می‌گیرد، در ایام عید به سردی گرایید تا این که چند روز پیش رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس از خداحافظی با تلگرام تا پایان فروردین ماه سخن به میان آورد. آقای علاءالدین بروجردی دلایل امنیتی را از جمله علت‌های تصمیم برای فیلترینگ تلگرام عنوان کرده است؛ دلیلی که البته موجب واکنش بسیاری از اصحاب سیاست و رسانه از جمله نمایندگان مجلس و وزیر ارتباطات شد.

به نظر می‌رسد مساله‌ای به نام تلگرام و به عبارت دقیق‌تر فیلترینگ آن به مساله جدی در جامعه بدل شده است؛ مساله‌ای که همه از آن سخن می‌گویند. برخی در این مساله در رسانه‌های مختلف از جمله شبکه‌های مجازی و خود همین تلگرام پای رئیس جمهور را به میان می‌کشند و از ایشان انتظار مداخله دارند. برخی نیز تحلیل می‌کنند که این مساله از دستور کار دولت خارج شده و دولت روحانی دیگر مسئولیتی در این زمینه ندارد.

حتی اگر فرض بگیریم که آقای روحانی مخالف فیلترینگ تلگرام باشد اما همه از راست و چپ، اصلاح‌طلب و اصولگرا دانشجو و کارمند، می‌دانند که رئیس جمهور به لحاظ قانونی و قدرت‌ تاثیرگذاری، توانایی کافی را ندارند که در مقابل این تصمیم ایستادگی کرده و جلوی فیلترینگ تلگرام را بگیرد. نه ایشان، نه مجلس شورای اسلامی نه مجمع تشخیص مصلحت نظام و نه هیچ نهاد دیگری در ساختار قدرت در جایگاهی نیست که بتواند مانع از بسته شدن و فیلترینگ تلگرام شود. حتی با این فرض که آن نهاد مخالف اصل فیلترینگ هم باشد. به‌ نظر می‌رسد آقای حسن روحانی صرف‌ نظر از این که موافق این تصمیم‌گیری باشند یا موافق آن نباشند، باید مانند بقیه ۸۰ میلیون ایرانی و حدود ۴۰ میلیون کاربر تلگرام صرفا از این تصمیم تمکین کنند.

اما مساله اساسی‌تر و بنیادی‌تر آن است که آیا بستن تلگرام در عرصه‌های مختلف اثری دارد؟ آیا اساسا امکان آن به صورت مادام در جهان امروز که عصر عبور از رسانه‌های جمعی است و رسانه‌های فردی هم از قدرت اثرگذاری برخوردارند، صحیح است؟ جدا از بحث درباره امکان داشتن یا نداشتن آن، مانند زمان حوادث دی ماه با فیلترشکن می‌توان از تلگرام استفاده کرد. ضمن این که تجربه چند ساله آن است که معمولا رسانه‌ای را که به هر دلیلی مورد استفاده مردم قرار گرفته یا مورد اعتماد عمومی مردم قرار گرفته، به راحتی قابل انسداد نیست و نمی‌توان جلوی آن ایستاد. دقیقا مانند آبی که جایی سرازیر شده و گیریم که جلوی آن سدی بسازند چند لحظه دیگری از نقطه دیگری خواهد جوشید و به مسیر خود ادامه خواهد داد.

موضوع تلگرام در حقیقت مساله‌ جدیدی نیست. بیش از دو سال پیش یعنی در اسفند۹۴ که در جریان انتخابات مجلس شورای اسلامی آن حادثه باور نکردی اتفاق افتاد و حتی یک نفر از اصولگرایان مطرح نتوانستند در مجلس شورای اسلامی و حتی در مجلس خبرگان رهبری موفق شوند، جز آن اصولگرایانی که مورد تایید لیست اصلاح‌طلبان در مجلس شورای اسلامی و خبرگان رهبری بودند، اصولگرایی نتوانست به این مجالس وارد شود، بعد از آن پیروزی شگفت‌انگیز و شکست حیرت‌انگیز اصولگرایان نگارنده سوالی را مطرح کرد که چه کسی اصولگرایان را شکست داد؛ تلگرام یا اصلاح‌طلبان؟ و در آن مقاله که برای روزنامه «آرمان» نوشتم، نتیجه‌گیری کرده بودم که بر خلاف نظر بسیاری، این اصلاح‌طلبان نبودند که آن شکست سنگین و باور نکردنی را به اصولگرایان وارد ساختند، بلکه این فضای رسانه‌ای جدید و تلگرام بود که علت اصلی شکست اصولگرایان بود. آن چه خیلی جدی می‌توان اعلام کرد آن است که در ظرف ۲ سال گذشته به تدریج اصولگرایان بعد از آن شکست‌ها که آخرین آن انتخابات ریاست‌جمهوری و انتخابات شورای شهرها بود، به این نتیجه رسیدند که علت‌العلل شکستشان نه دگراندیشان هستند، نه اصلاح‌طلبان و نه روشنفکران و نه طرفداران غرب و نه مخالفان غرب، بلکه مشکل اصلی شکست آنها و حذف واقعی آنها از صحنه سیاسی ابزاری است تاثیرگذار به نام تلگرام. ابزاری که در انتخابات‌‌های قبلی آنها را شکست داد و دومینوی آن نشان می‌داد که در انتخابات‌های بعدی نیز به طور یقین شکست خواهند خورد. منتهی، آنچه مخالفان تلگرام به آن توجه ندارند آن است که گیریم آنها در یک روز توانستند با قدرت خود تلگرام را به طورکامل ببندند اما با فضایی که به‌ وجود آمده و با وجود جوانان و نسل‌های بعد از انقلاب چه متاعی توسط اصولگرایان تهیه خواهد شد؟ گیریم که معجزه‌ای اتفاق افتاد اساسا و به طور کل فضای مجازی نابود شد ولی آنها از خود نمی‌پرسند که با مخاطبان میلیونی فضای مجازی چه می‌خواهند بکنند؟ با میلیون‌ها متولد دهه ۶۰، ۷۰ و حتی دهه هشتادی‌ها چه می‌خواهند بکنند؟ آیا در عالم واقع این امکان وجود دارد که آب رفته را به جوی و سرچشمه خود بازگرداند. اصولگرایان همواره عادت دارند که به جای حل مساله که چرا مردم هر روز به فضای مجازی اقبال بیشتری نشان می‌دهند مانند همیشه صورت مساله را پاک کنند. به راستی آنها چرا نمی‌اندیشند که اگر این فضا را در فرض محال از جوانان بگیرند آثار اجتماعی و سیاسی آن در آینده نه‌ چندان دور چه خواهد شد. تا چه زمانی اصولگرایان قصد دارند به ادامه فعالیت‌های خود بدون توجه به تبعات آن ادامه دهند؟ بیاییم عاقلانه‌تر بیندیشیم و قبل از انجام هر اقدامی آثار احتمالی آن را دقیق‌تر بررسی کرده و بعد تصمیم بگیریم. تلگرام حدود۴۰ تا ۵۰ میلیون عضو در کشور دارد و این سوال مطرح می‌شود که با مخاطبان تلگرام در صورت فیلترینگ آن، چه خواهید کرد؟»

پیشخوان

آخرین اخبار