درآستانه روز پدر که بعضی از مراجعه کنندگان به خانه کتاب  درغرفه «کتاب های نفیس» دنبال کتاب های مناسب برای هدیه روز پدر بودند که کارشان هم بسیار تحسین برانگیز بود، من دنبال کادوی روز پدر نه در قفسه های کتاب  که در قفسه های اسباب بازی های غرفه به قول خودمان دخترانه ها، بودم و آن، عروسکی هست که آرام توی کالسکه اش خوابید است.

هرموقع این عروسک را می بینم به کودکی ام سفر می کنم. زمانی که با روپوش طوسی و مقنعه سرمه ای کیف بدست به کودکستان می رفتم. یک روز سرد زمستانی که راننده سرویس کودکستان دنبالمان نیامده بود، پیاده به خانه برگشتم. و بطوراتفاقی جلوی یک مغازه اسباب بازی فروشی، عروسکی را در یک کالسکه پلاستیکی دیدم. آن سال ها تازه جنگ تمام شده بود و کشورمان تازه داشت زیر بار سنگین فشارهای اقتصادی بعد از جنگ و تحریم ها قدعلم می کرد. مردم ساده زندگی می کردند و کالاهای لوکس در مغازه ها وجود نداشت. اجناس فله ای و مردم کالاهای ضروریشان را با کوپن تهیه می کردند و با همه این اوصاف برای من که تازه وارد پنج سالگی شده بودم، این اولین اسباب بازی لوکسی بود که می دیدم.

چقدر برایم جذاب بود، وقتی به خانه رسیدم با آب و تاب تعریف کردم که چه عروسک شیکی دیدم و از بابا خواستم آنرا برایم بخرد. چند روزی گذشت و من به عشق عروسک کالسکه دار، پیاده به خانه می آمدم. تا اینکه یک روز عصر با بابا به آن مغازه رفتیم و ....

و حالا من صاحب آن کالسکه قرمز پلاستیکی و عروسک چاق و بامزه اش بودم.

دوستانم مرا خوشبخت ترین دختر محله نامیدند، چون صاحب همچین عروسکی بودم.

سال ها گذشت، چرخ های قرمز کالسکه از چرخش روزگار فرسوده شد و از بین رفت و عروسکش هم با ورود به مرحله نوجوانی ام به دست فراموشی سپرده شد.

************************************

دانشجوی ترم آخر بودم که مامان بر حسب اتفاق برایم تعریف کرد که آن روزهایی که در آرزوی داشتن آن عروسک و کالسکه اش بودم بابا تحت فشار شدید مالی بوده و چقدر ناراحت و نگران از این بابت بوده که چه زمان می تواند آرزوی مرا تحقق ببخشد. و با اولین پولی که به دستش آمده بجای اینکه برای خودش کفش بخرد برای من عروسک و کالسکه را خریده بود. اشک در چشمانم حلقه زد نمی دانستم اشک شوق بابت عشقی که بابا به من داشت بود یا عذاب وجدانم بابت غصه هایی که بابا از این بابت خورده بود.

آن عروسک و کالسکه قلب پرمهر بابا بود و که برایم ارزشمندترین چیز دنیاست. همیشه با خودم می گویم:

مرد بودن خیلی سخت است و پدر بودن از آن سخت تر. پدرها بی صدا می شکنند و بدون اشک گریه می کنند و برای دیدن لبخندی بر لبان بچه هایشان تمام بلاها را به جان می خرند.

چه خوب که یک روز به نام پدر در تقویم داریم تا از یاد نبریم الانی که دراین جایگاه ایستاده ایم کمر چه کسی خم شد و پای چشم های چه کسی چروک افتاد تا ما .........

پدرم! نمی خواهم برایت کادو بخرم، می خواهم برایت تمام دنیا را بخرم! می دانم دنیا برای تو، موفقیت های من است.

و دوست دارم آنقدر موفق باشم و بدرخشم که تمام سختی هایت را فراموش کنی!

پدرها و مردهای عزیز! دوست تان داریم! ما فرزندان پشت همه این کادوها و کیک ها، دوست داریم بهترین فرزند برایتان باشیم. گرچه گاهی دم از این می زنیم که شما بی احساس هستید و ما را درک نمی کنید، ولی وجود دست های قدرتمند و شانه های محکم شماست که ما را به ادامه زندگی امیدوار و تحمل مشکلات را برایمان آسان می کند.

روزت مبارک پدر! و روزتان مبارک همه پدران خوب این سرزمین!

هاجر مظاهری

از زمانی که به یاد دارم چون ماهی قرمزی که از دریا رانده شده در این بیابان بی آب و علف رها شده بودم . نه می دانستم کیستم و نه می دانستم اینجا کجاست. به راستی که برایم اهمیتی هم نداشت . کمرم را به زمختی زمین عادت داده بودم . روزها زیر آفتاب سوزان و شب ها در سرمای بیابان به خود می پیچیدم اما همین که جایی برای خوابیدن داشتم و گودالی آبی که هر چند وقت یکبار آسمان مرحمت می نمود و با سخاوت آن را پر می کرد ، برای رضایتم کافی بود . آب قبله ی من بود و دلیل جریان زندگی در وجودم و آسمان، منبع این بخشش .

شکرگزار بودم و روزگار می گذراندم تا زمانی که آسمان درهایش را به رویم بست و ابرهای تیره دیگر گذارشان به این حوالی نیفتاد . روزها به انتظار نشستم و سجده ها کردم اما افاقه نکرد که نکرد. دیگر جانی در بدن نمانده بود و ذخیره ی آب گودالی که روز به روز کمتر می شد، نهایتا توسط خورشید تا آخرین قطره مکیده شد .

 حاال نا امید، چشم به آسمان دوخته ام و افکاری در سر می پرورانم که ناخودآگاه مرا می ترسانند . شنیده ام چاه آبی در این حوالی است با ذخیره ای تمام نشدنی از آب که مقصد مسافرانی است که به دنبال حیاتی دیگر، از این صحرا می گذرند . گفته می شد درون چاه حیاتی دیگر در جریان است. درست یا غلطش را نمیدانم اما بنظر می رسد تنها راه نجات من در این وادیه همین چاه باشد .

شاید فرصت خوبی باشد تا به پاهای بی مصرفم راه رفتن را بیاموزم. ترس از رفتن، پاهایم را به لرزه در می آورد سعی اولم برای ایستادن بر روی دو پایم با شکست مواجه می شود . تلاش می کنم تا با مجسم کردن حیات ته چاه انگیزه ای برای خودم دست و پا کنم .

سعی دوم و اینبار موفق می شوم .

 آرام آرام به پیش می روم . برق آفتاب فرق سرم را نشانه گرفته اما من فقط در فکر یک چیزم و بس. آب

... در همین لحظه چیزی در دوردست نظرم را به خود جلب می کند . زیباترین منظره ای است که در تمام عمرم دیده ام. کرانه ی ساحلی که ابدا قابل قیاس با گودال من نبوده و نیست . همچنان می دوم اما او دورتر می رود و جایی در آن دوردست ها از نظرم ناپدید می شود . درباره ی حقه های بیابان شنیده ام. رهگذران صحرا، سراب خطابش می کنند.

 پاهایم به لرزه افتاده اند. در جایم محکم می شوم تا از سقوط احتمالی جلوگیری کنم . در پس سرابی که ناپدید می شود ، این بار سرابی به شکل چاه ظاهر می گردد .

 « صحرای ظالم » زیرلب می غرم به سمتش حرکت می کنم اما این بار هر چه نزدیک تر می شوم تصویر چاه در نظرم واضح و واضح تر میشود . سمتش می دوم . در هر قدمم امید، هزاربار می میرد و زنده می شود و وقتی به یک متری چاه می رسم، امید جان سالم به در می برد . برای اولین بار است که صدای قهقهه ام را می شنوم و وقتی سنگی پرتاب می کنم و صدای برخوردش را با سطح آب می شنوم ، دیگر سراز پا نمی شناسم . بر روی لبه ی چاه می ایستم و به عمق سیاهی زیر پاهایم نگاه می کنم . ماهی اگر تشنه باشد، تشتی آب هم برایش مانند دریای رحمت است .

 نه ترسی در دل دارم و نه تردیدی. راه رفتم، دویدم و اکنون موقع پریدن است. چشم هایم فقط یک چیز

 را می بیند. می پرم. سیاهی و دیگر هیچ ...

 جای بسیار عجیبی است. محفظه ای تاریک و در عین غوطه ور بودن در آب بسیار تنگ است. زنجیری محکم که به شکمم بسته شده اجازه ی حرکتی اضافه تر را نمی دهد. هر چه فکر می کنم چیزی به خاطر ندارم. که هستم؟ از کجا آمده ام؟ اما تصور می کنم این مکان برایم آشناست . شاید قبلا اینجا بوده ام و خود نمی دانم . با کش و قوسی که به دست ها و پاهایم می دهم چرخی می خورم و

در آب لغزنده بالا و پائین می شوم . ناگهان محفظه تکان شدیدی می خورد و آرام به پائین می لغزم . محفظه هر لحظه تنگ تر می شود و تحمل من کمتر. می خواهم فریاد بزنم تا کمکی بگیرم اما هر چه تلاش می کنم کمتر موفق به باز کردن دهانم می شوم . لگدی می پرانم و دوباره به جای قبلی ام باز می گردم . همین که آرام می گیرم صداهایی می شنوم .بنظر می رسد از بیرون محفظه باشد . تلاش می کنم چیزی متوجه شوم که نوری شدید مرا به عقب می راند و باعث می شود چشمانم را برای لحظه ای طولانی ببندم .

دستی مرا به بیرون می کشد و از پا آویزانم می کند . می خواهم فریاد بزنم . با ضربه ای که به پشتم وارد می شود این بار بغضم می ترکد و فریادی سر می دهم. از بلندی صدایم می ترسم و شدیدتر از قبل گریه می کنم. ناخودآگاه لای چشمانم را باز می کنم و نوری شدید اولین چیزی است که در دیدم قرار می گیرد و بعد آن طرف تر چهره ی زنی را می بینم که آرام روی تختی دراز کشیده است . در سکوت و از لابلای اشک هایم به اطراف نگاهی می اندازم . به گمانم اینجا را بشناسم .

مهرانه نائینی

خونه ای کاهگلی توی یک کوچه بن بست قدیمی تمام دنیای ما بود. عاشق این بودیم که کف حیاط و دیوارهایش را با آفتابه آب بپاشیم تا بوی کاه گل تمام فضا را پر کند و بعد نفس های عمیق بکشیم تا بوی کاه گل را به اعماق جان مان بفرستیم و لذت ببریم.

خانه پر بود از بوها و صداهایی که پر از زندگی بود.

بوی علف های تازه توی دالان. صدای گاوهای داخل طویله. بوی گل های باغچه. بوی شیر تازه که روی اجاق گاز قل قل می کرد و بوی گردوهای پوست سبز کنار حیاط و صدای خنده ها و بازی های ما بچه ها. انگار خونه مادربزرگ آهنربایی بود که همه ما رو گرد هم جمع می کرد. تا صدای دعای قبل از اذان از بلندگوهای امامزاده به گوش می رسید مادربزرگ چادر گل گلی اش را دور سرش می بست و با سطل قرمزش به سراغ گاوها می رفت تا شیرشان را بدوشد. سفره های ما پر بود از ماست و سر شیر و ... که مادربزرگ با مهارت تمام درست کرده بود.

روزها از پی هم می آمدند و می رفتند و گردش روزگار هر بار چیزی را از گردونه خاطراتمان بیرون می کرد. گاوها فروش رفتند و علف های توی دالان هم به دنبالش جمع شدند.

دیگر شیری روی اجاق گاز قل قل نمی کرد واز سطل های ماست توی آشپزخانه خبری نبود.

خانه کاه گلی روز به روز فرسوده تر می شد و ما روز به روز بزرگ تر و پر مشغله تر.

و دیگر حیاط پر گل و حوض از صدای بازی ها و شادی های ما کر نمی شد. اما در این بین این پدر بزرگ و مادربزرگ  بودند که روز به روز پیرتر و کم توان تر می شدند.

آخرین باری که دیدمشان پدربزرگ ساکت و آرام روی تختش خوابیده بود و مادربزرگ سوپش را می خورد. چقدرغم انگیز بود. ماه محرم بود و مداح امام حسین دیگر صدایی برای نوحه سرایی نداشت و مادربزرگ در هزار توی آلزایمر ما را از یاد برده بود. ولی لبخند همیشگی اش چهره پیر و چروک شده اش را معصوم تر کرده بود.

 مادربزرگ عزیز که همیشه یار و غمخوار پدربزرگ  بود و مثل پروانه گرد شمع وجود پدربزرگ می چرخید دراوایل پاییز  همراه با برگ های خزان زده زندگی زمینی اش را بدرود گفت و به سوی ابدیت پر کشید.

و خاطرات و عکس های زیبایش را برای ما به یادگار گذاشت.

مادربزرگ ها می روند ولی همیشه رد پاهای شان در زندگی های مان و یاد های شان در قلب های ماست. روزی ما خود نیز پدربزرگ و مادربزرگ می شویم و گردانه زمان جوانی و طراوت مان را به یغما می برد، اما ای کاش ما هم بتوانیم خاطره ای شیرین در ذهن نسل های مان به جا بگذاریم....

هاجر مظاهری

در کتاب آسمانی قرآن کریم از تفاوت انسان ها در رنگ پوست، نژاد، قومیت، زبان و نظایر اینها سخن گفته شده وعلت آن شناخته شدن انسان ها از یکدیگر عنوان شده است. دراین کتاب از قول ذات اقدس تعالی آمده که «ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیره‌ها و قبیله‌ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛ (این‌ها ملاک امتیاز نیست) گرامی‌ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست؛ خداوند دانا و آگاه است!».( آیه ۱۳ سوره الحجرات)

اما چه شد که با رشد عقل انسان ها و به تبع آن پیدایش علم و دانش، انسان ها به همان میزان که در شکل و ظاهراز یکدیگر فاصله گرفتند درنحوه زندگی و برخورداری آنها از مواهب دنیا نیز شکاف ایجاد شد و هرچه دنیا پیشرفت کرد این شکاف عمیق و عمیق تر شد!

این شکاف بین انسان ها با گذشت زمان و با تشکیل طبقات انسانی به شکاف طبقاتی تغییر شکل یافت و انسان ها براساس منافع مشترک در طبقات مختلف جایگزین شدند و از این به بعد تفاوت انسان ها نه درافراد بلکه در طبقات خودش را نشان داد.

جامعه شناسان برای توصیف وضعیت افراد هر جامعه انسان ها را به طورکلی در سه طبقه اجتماعی ممتاز، متوسط و پایین طبقه بندی می کنند و در اکثریت قریب به اتفاق جوامع امروز دنیا، این تقسیم بندی طبقاتی وجود دارد و فقط ممکن است درصد جمعیت هریک از این طبقات متفاوت باشد.

وجه مشترک این طبقات درهمه جوامع این است که درصد جمعیت در طبقه پایین که از آن به عنوان طبقه کارگر هم نام برده می شود بسیار بالا و بیشتر از مجموع جمعیت دو طبقه ممتاز و متوسط  هم است و متاسفانه دنیا دراین معادله همچنان با افزایش جمعیت طبقه پایین روبروست.

در طبقهٔ ممتاز کهٔ بخشِ کوچکی از جمعیت هر جامعه را تشکیل می‌دهد(حدودِ ۱۰ درصد) اشرافِ زمین‌دار و کسانی است که از راه مالکیت بر زمین، تجارت، مستغلات و امثالِ آن ثروتمند می شوند و مستخدمانِ عالی رتبهٔ دولت نیز در این طبقه قرار می گیرند.

درطبقهٔ متوسط (میانی) نیز متخصصین و کارمندان از جمله معلمان، پزشکان، استادانِ دانشگاه، مدیرانِ کارخانه‌ها، کارکنانِ دفتری، مستخدمانِ دولت و غیره حدود 40 درصد از جمعیت هر جامعه ای را شامل می شود که از 10 درصد طبقه ممتاز ثروت کمتری داشته و از 50 درصد طبقه فقیر جامعه، ثروت بیشتری در اختیار دارند.

درطبقهٔ پایین (کارگر) هم  کارکنانِ خدمات و کارگرانِ یدی مثلاً پیشخدمت، آشپز، مکانیکِ اتوموبیل، بنا، رفتگر، کارگرانِ کارخانه‌ها و غیره قرار می گیرند که حدود 50درصد جمعیت هر جامعه را تشکیل می‌دهند.

روابط این طبقات با یکدیگر درهمیشه تاریخ محل نزاع بوده و گرچه افرادی از هر طبقه ممکن است به دلایل مختلف تغییر طبقه بدهند ومثلا فردی از میان طبقه پایین خود را به طبقه متوسط و حتی طبقه ممتازبرساند و یا برعکس افرادی از طبقات متوسط و ممتاز به طبقه پایین سقوط کنند، ولی آنچه که در این تغییر طبقات و ارتباط بین آنها مورد غفلت قرار می گیرد دستگیری از یکدیگر و توجه به نیازهای افراد هرطبقه از سوی افراد طبقات دیگر است.

به عنوان مثال افراد طبقات ممتاز که دراکثر جوامع جایگاه شان مرهون زحمات و تلاش های افراد طبقه پایین و طبقه متوسط است درحالی که امکانات و قابلیت حمایت از افراد این دو طبقه را دارا هستند کمتر به این اقدام مبادرت می کنند و ترجیح می دهند بر میزان ثروت شان بیافزایند تا اینکه دست مستمندان و افراد فرودست را در این دو طبقه بگیرند.

گرچه دین مبین اسلام و سیستم های حکومتی در دنیا برای جلوگیری از عمیق تر شدن شکاف طبقاتی و خفظ توازن بین طبقات راهها و مکانیزم هایی از جمله پرداخت خمس و زکات و اخذ مالیات از ثروت و درآمدهای افراد طبقه ممتازو حقوق بگیران طبقه متوسط درنظر گرفته اند ولی این راهها نتوانسته است مانع گسترش فقر در طبقه پایین جوامع شود و به همین دلیل این فاصله و شکاف طبقاتی بسان غده ای چرکین چهره انسانیت و مدنیت را در دنیا زشت و مخدوش کرده است.

برای اینکه به عمق این درد بی درمان(البته فعلا) یعنی فقر در جوامع انسانی پی ببریم کافیست به آمارهای رسمی سازمان ملل در خصوص تعداد افرادی که در دنیا از شدت فقر می میرند توجه کنیم و به یاد بیاوریم که اگر روزی یک نفر در طبقه ممتاز از درد پرخوری و چاقی می میرد در مقابل، هزاران نفردر طبقه پایین روزانه بخاطر نداری و گرسنگی می میرند و این نابرابری و تبعیض همچنان بر جامعه بشری سایه انداخته است.

به مصداق ضرب المثل مشهور« سواره از پیاده خبر ندارد؛ سیر از گرسنه » سایه این نابرابری هم فقط بر دوش افراد تهیدست و گرسنه سنگینی می کند و اکثریت افراد متمکن و شکم سیر در زیر این سایه به عیش ونوش مشغولند.

برای حل این معضل نابرابری چکار باید کرد؟ راقم این سطور معتقد است که برای حل این معضل به جای طرح ها و برنامه های موقت، موردی و زودبازده از قبیل کمک های ناچیز نقدی و توزیع یارانه به افراد ضعیف جامعه، دولت ها باید در پی ایجاد شغل پایدار برای این افراد از طریق شکوفا ساختن اقتصاد باشند. بدیهی است اقتصاد هر جامعه زمانی شکوفا خواهد شد که قانون، شفافیت و عدالت حرف اول را در مدیریت آن جامعه بزند.

همانطور که آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب فرمودند «علاج فقر به شکل اصولی در هر جامعه‌ ای از راه استقرار عدالت اجتماعی و نظام عادلانه در محیط جامعه است... این یک وظیفه دولتی و حکومتی است؛ اما مردم هم به نوبۀ خود وظیفه سنگینی بر دوش دارند. اجرای برنامه‌های اجتماعی فقط در بلند مدّت و میان ‌مدّت و به تدریج امکان‌پذیر است؛ اما نمی‌شود منتظر ماند تا برنامه‌های اجتماعی به ثمر برسد و شاهد محرومیت محرومان و فقر گرسنگان در جامعه بود. این وظیفه خودِ مردم و همه کسانی است که می توانند در این راه تلاش کنند.» (بیانات معظم له در خطبه‌های نماز عید فطر 15/09/81)

 حاجی گلدی کر                       

 

 

زنان هنگام بارداری از نظر خونریزی لثه و بیماری لثه بیشتر در معرض خطر هستند.همچنین عادات غذایی شما هم ممکن است تغییر کند و باعث تغییراتی در بهداشت دهان شما گردد. معمولا بهتر است برای مراجعات لازم طی سه ماهه دوم بارداری خود برنامه ریزی کنید. حالت تهوع صبح معمولا در سه ماهه اول رخ می دهد و در سه ماهه آخر ممکن است نشستن در یک محل برای مدت طولانی برایتان خیلی راحت نباشد.

 در صورتی که در طول دوران بارداری با وضعیت «اضطراری» مانند درد بدون دلیل یا ورم صورت مواجه شدید فورا باید با دندان پزشک خود تماس بگیرید. همیشه بیاد داشته باشید که قبل از مصرف هر گونه دارو، دندانپزشک خود را در جریان بارداری خود قرار دهید.

تحقیقات نشان داده است زنان مبتلا به بیماری لثه ممکن است با مشکلاتی در هنگام بارداری مواجه شوند و امکان دارد زودتر فارغ شوند و وزن نوزادان آنان در بدو تولد کمتر بوده و با خطر نارس بدنیا آمدن نوزاد مواجه می باشند.  

دلایل متعددی برای لزوم مراقبت از دندان ها در طول دوران بارداری وجود دارد.خوب است بدانید که رشد دندان در جنین از پنج یا شش هفتگی اغلب قبل از اینکه بارداری تایید شده باشد، در رحم مادر شروع می شود.

 بافتی که در دهان شما وجود دارد هنگام باردار شدن بسیار حساس می شود. دراین زمان بیشتر به دندان پزشک خود مراجعه کنید تا روش تمیز کردن و رعایت بهداشت دندان در منزل را به شما آموزش دهد.

دکتر سحر طهرانی

جراح - دندانپزشک

 

 

سیگار عامل اصلی سرطان دهان است که اغلب مردم از آن بی اطلاعند و در سال هزاران نفر به این علت می میرند. تقریبا 30000 مورد جدید ازسرطان دهان در هرسال گزارش شده است. سرطان دهان٬ لب ها ،زبان، غدد بزاقی و کف دهان را نیزشامل می شود که بیشتراز ۹۰ % سرطان درمردها و ۶۰ % سرطان در زنان دیده شده است.

زردی دندان های افراد سیگاری به علت نیکوتین موجود در آن است. در کوتاه مدت دندان ها رنگ گرفته می شوند و به رنگ قهوه  ای در می آیند .سیگاری ها استعداد بیشتری برای تشکیل پلاک باکتریایی اطراف دندانهای شان دارند که به علت کمبود انتقال اکسیژن در عروق خونی در افراد سیگاری روند ترمیم بافتی لثه نیز دچار مشکل می شود.

سیگاری ها به علت بیشتر در معرض بیماری بودن باید هر 6 ماه یکبار به دندانپزشک مراجعه کنند تا دندانپزشک علاوه بر دندان ها، ٬ لثه٬، سلامت بافت های مخاطی، لب ها، گونه ها و زبان را نیز چک کند.

بسیاری از سیگاری ها نسبت به بی حسی موضعی مقاوم هستند و با وجود تزریق ماده بی حسی دندانپزشکی، همچنان درد را حس می کنند. استفاده از خوش بو کننده ها برای از بین بردن بوی بد دهان و خمیردندان های خاص که رنگ دندان ها را می گیرد ٬تنها کاربرد موقتی داشته و باعث از بین رفتن عامل بیماری نمی شود.

دکتر سحر طهرانی

جراح - دندانپزشک

  1. استفاده از نخ‌دندان می‌تواند سبب کاهش بوی دهان گردد.
  2. بسیاری از دندان‌هایی که به مرحله کشیدن می‌رسند، به علت استفاده‌ نکردن از نخ دندان است.
  3. حتی هنگامی که بطور منظم از نخ‌دندان استفاده می‌کنید، لازم است هر شش ماه یکبار برای معاینه به دندانپزشک مراجعه نمائید.
  4. استفاده از نخ‌دندان جهت تامین سلامت لثه‌ها امری ضروری می‌باشد. کسانی که از نخ‌دندان جهت نظافت بین دندان‌ها استفاده نکنند، ممکن است دیر یا زود دچار بیماری لثه شوند. همچنین کسانی که در حال درمان بیماری لثه خود می‌باشند، لازم است جهت تسریع و بهبودی و جلوگیری از بروز مجدد بیماری همواره از نخ‌دندان استفاده نمایند.
  5. یکی از دلائل عدم توانایی در نخ‌زدن دندان‌های آسیا آن است که نخ را بطور صحیح بر روی ناحیه تماس دندان‌ها قرار نمی‌دهند .
  6. اگر نخ دندان از لای دندانهای شما رد نمی‌شود، نباید باعث آن گردد که استفاده از نخ را منتفی بدانید جهت بررسی و یافتن علت این مسئله لازم است حتما با دندانپزشک خود مشورت نمائید.

          

دکتر سحر طهرانی

جراح- دندانپزشک

در آشپزخانه فردی موشی بود. این موش همیشه با ترس در رفت و آمد بود؛ اما یک روز این موش جسور شد و کارش به جایی رسید که دیگر از چیزی نمی‌ترسید و صاحبخانه را آدم حساب نمی‌ کرد. راحت در رفت و آمد بود و به غذاهای صاحبخانه راحت دستبرد می زد.

صاحبخانه پیش حکیمی رفت و دلیل جسارت موش را پرسید. حکیم گفت سوراخش را بررسی کنید احتمالا به گنجی دست یافته و پشتش به جایی گرم است. سوراخش را کندند و یک سکه طلا پیدا کردند و متوجه شدند که موش به اعتبار همان سکه جسور شده است. حکیم خواست که آن سکه را از او بگیرند. حرکت اخیر امیر مقصودلو معروف به تتلو من را یاد  این داستان کلیله و دمنه می‌اندازد.

 آخرین پست‌های اینستاگرامی امیر مقصودلو معروف به تتلو که باعث شد اینستاگرامش بسته شود، دعوت او از دختران پانزده تا بیست سال ساکن استانبول برای تشکیل حرمسرایش بود. شاید در هیچ کجای دنیا هیچ سلبریتی‌ای جرات گفتن چنین حرفی را نداشته باشد. اصولا مسائل اخلاقی و مخصوصاً جنسی جزو خطوط قرمزی است که سلبریتی‌ها سعی می‌کنند اینقدر مواظب باشند که یک وقت چیزی در این رابطه از دهان‌شان در نرود و یا خطایی از آنها در جامعه منتشر نشود که یک وقت باعث رسوایی و آبرو ریزی نشود.

 به عنوان نمونه بازیگر اصلی یکی از این سریال‌های ترکی به اسم یاساک الما پارسال از جانب دختری که به او لباس سر صحنه را می‌پوشاند شکایت شد تنها به این دلیل که موقع پرو لباس توسط دختر او طوری با دختر صمیمی حرف زده بود که  از حالت حرف زدن و چهره‌اش افاده جنسی شده بود. همین مساله به قدری در مدیا سروصدا کرد که آبرویی برای این بازیگر اصلی نماند و بسیاری از بازیگران مطرح و حتی همکارانش که با او در آن سریال همبازی بودند واکنش نشان دادند، در همان دوره خیلی‌ها بطور مقطعی همکاری ‌شان را تا روشن شدن موضوع با او متوقف کردند. جامعه هنری بر علیه‌اش موضع گرفت، شاید به این دلیل که خنده‌ای کرده بود که از آن برداشت جنسی می‌شد.

این روزها مسائل جنسی و با بسیط ‌تر شدن معنی تجاوز جنسی این مسائل جزو مسائل باریک‌تر از مو است. این‌ها چیزهایی نیست که آدم بخواهد جار بزند و اگر هم چنین چیزی رخ دهد در خفا و با ترس همراه خواهد بود. ترس از اینکه مبادا بی‌آبرو و رسوا شوم. حالا یک سلبریتی به اسم تتلو توی روز روشن در بین آن همه فالورش فریاد می‌زند که آهای یکی به نیازهای من توجه کند. من حرمسرا می‌خواهم و تازه حرمسرای من دخترانش باید بین پانزده تا بیست سال ساکن استانبول یا ترکیه باشند.

من سوالم این است چه چیز باعث می‌شود که این آدم چنین وقیحانه دست به نشر چنین مطلبی ولو در حد شوخی که البته این شوخی نبود، بزند؟ او جسارتش را از کجا می‌آورد؟

بله تتلو جسارتش را از همان فالورها و طرفدارانش می‌آورد. در واقع طرفداران او برایش در حکم همان سکه طلا و درواقع گنج هستند. حالا سوای اینکه دختران بین 15-18 سال کودک به حساب می‌آید و در صورت عملی شدن چنین چیزی رسما جرم تجاوز به کودک را مرتکب می‌شود، خود همین جار زدن به تشکیل حرمسرا عدول از هنجارهای اخلاقی جامعه است.

در صحبت با طرفداران تتلو بسیاری از آنها به صورت زنجیره‌ وار به این اعتقاد دارند که چون در جامعه ما همه زیر زیرکی هر غلطی دلشان می‌خواهد می‌کنند او رو بازی می‌کند و هیچ خودش را سانسور نمی‌کند.

حال سوال اینجاست؛ آیا زیر زیرکی خلاف کردن عده‌ای دلیلی برای جار زدن درخواست‌های جنسی نامشروع تو می‌تواند باشد. زیرپا گذاشتن اخلاق ذاتا بد است اما بدتر از آن بی‌اخلاقی را جار زدن و بالیدن به آن است.

وقتی که با اعتراض عده‌ای از فعالان مدنی صفحه اینستاگرام تتلو بسته شد باز این هوادارانش بودند که به دفاع از او برخاسته و فعالان را به باد تهدید و فحش گرفتند. حال سوال اینجاست که چطور می‌شود که این هواداران که غالبا هم در سنین بین پانزده تا بیست هستند چنین از این عمل غیراخلاقی دفاع می‌کنند؟ اینجا مشکل ما یک تتلو نیست بلکه مشکل ما انبوهی از نوجوانانی است که سینه چاک عاشق این موجود هستند. چرا که او خودش است و دیگران فیلم بازی می‌کنند. حال ما با این سوال مواجه می‌شویم که فرزندان ما چطور به اینجا رسیدند؟ چرا اینطور شدند؟ این سوالی است که باید ما را بترساند. بچه‌های ما در فضای پر از سانسور جامعه به کدام ریسمان دارند چنگ می‌زنند؟

ما به‌عنوان خانواده این بچه‌ها از خودمان باید بپرسیم بچه‌هایمان را چطور تربیت کردیم که دارند گله‌ای از یک بی‌اخلاقی محض دفاع می‌کنند.

ما باید بیشتر از اینکه از این حرکت تتلو بترسیم از نوجوانانمان که آرمانشان چنین فردی است بترسیم. درحالیکه جامعه ما پر از مصداق‌های آدم‌های بی‌پروا و آگاه و دانا است نوجوانان ما مصداق بی‌پروایی و جسارت را در امیر مقصودلو دیده‌اند. همان موشی که با یافتن سکه‌اش فکر کرده سلطان شده است و دلش حرمسرا هم می‌خواهد!

صدیقه (آیلا) جاذبی

روزنامه‌نگار- استانبول      

در آغاز شیوع ویروس کرونا، دندانپزشکی نیز همانند خیلی از مشاغل دیگر در رده مشاغل پر خطر قرار گرفت . دندانپزشکان در این دوره مکلف شدند فقط بیماران اورژانسی یعنی بیماران دارای درد و تورم یا مشکلات خاص را ویزیت کنند و از انجام کارهای زیبایی و روکش و دست دندان منع شدند و ادامه درمان بسیاری از بیماران در این دوره نیمه کاره ماند. در بعضی شهرها هنوز مطب های دندانپزشکی اجازه فعالیت ندارند .

پس اگر در این دوران با دندان درد مواجه شدیم چه کنیم ؟

شما می توانید با تلفن همراه دندانپزشک خود یا منشی او تماس بگیرید. اگر درشهر محل زندگی شما اجازه انجام کار اورژانسی به دندانپزشک داده شده باشد٬ پس می توانید برای مراجعه به مطب او اقدام کنید تا تنها به صورت موقت درد شما را تسکین دهد . اگر چنین اجازه ای نداشت باید بدانید در هر استان چند مرکز از طرف شبکه بهداشت مرکز استان به عنوان مراکز انجام خدمات دندانپزشکی معرفی شده اند که با تماس با دندانپزشک خود یا تماس با قسمت بهداشت دهان و دندان شبکه بهداشت محل سکونت خود می توانید به آن مراکز مراجعه کنید .

دکتر سحر طهرانی

جراح – دندانپزشک

درباره معایب و حتی مزایای کرونا بسیار نوشته شد. در رابطه با مزایای کرونا یکی از اتفاقات خوبی که بعضی از کشورها شاهدش بودند همبستگی و کمک به همدیگر بود. با بروز این اتفاق افراد و ارگان‌ها منتظر دولت نشده و خود آستین‌ها را بالا زده و زندگی را برای جامعه آسان‌تر کردند.  مثل تمام موارد اینچنینی در راس کسانی که با استفاده از شهرتشان اقدام به جمع آوری کمک با ایجاد یک همدلی همگانی کردند، سلبریتی‌ها قرار دارند. سازمان‌های خیریه، انجمن‌های مردم نهاد وارگان‌هایی مثل این‌ها نیز خیلی زود خود را در کانون کمک به مردم دیدند.

اما در ایران با اینکه کشوری با بستر فرهنگی قوی است و هر چند سلبریتی‌های ما هم از همان روزهای ابتدایی شیوع کرونا در اطلاع‌ رسانی و آگاهی‌بخشی کوتاهی نکرده و دست به کار شدند، اما شاهد  یک کار گروهی خیرخواهانه منسجم و بزرگ نبودیم. هرچند منکر کمک‌هایی که مردم خودشان خودجوش و شخصی و گاه در قالب یک گروه کوچک به افراد نیازمند کردند نیستم، چراکه عده‌ای در خانه‌شان ماسک دوختند و توزیع کردند، عده‌ای در حد توان بسته‌های مواد غذایی، عده‌ای مواد ضد عفونی توزیع کردند اما به ندرت شاهد یک کار ارگانیزه شده قوی بودیم.

بگذارید وضعیت را نه با اقدامات انجام شده در کشورهای جهان اول که از طریق مدیا در جریان بودیم، بلکه با کشور ترکیه که خود در آنجا زندگی می‌کنم مقایسه کنم. در کشور ترکیه سوای اینکه شهرداری‌ها به افراد مسن و نیازمند غذا و نان هر روزه‌شان را تدارک می‌بینند یکسری ارگان‌ها و سازمان‌های مردمی هم خودشان به صورت گسترده اقدام به توزیع کمک‌هایی از قبیل کارت خرید مواد غذایی و بسته‌های غذا و غیره می‌کنند.

در بیشتر موارد نیازمند لازم نیست اعلام کند من نیازمندم، بلکه این سازمان‌ها که در بیشتر محله‌ها هم وجود دارند به راحتی می‌توانند نیازمند را شناسایی کنند. در ترکیه درهر کلاسی یک مادرکلاس هست. این مادرکلاس با تمام اولیا ارتباط خوبی دارد و تقریبا از وضعیت بیشتر آنها هم آگاه است. چون مادرکلاس با رای اولیا انتخاب می‌شود هوای مادرها را دارد و از حال و احوالشان مطلع است. از آنطرف همین مادرکلاس وصل است به انجمن اولیا و مربیان مدرسه که یک اتاق و دفتر و دستک در داخل خود مدرسه دارد و نقش کلیدی در تامین مخارج مدرسه ایفا می‌کند. به خاطر همین ارج و قربی دارند.

حالا همین انجمن اولیا خودش وصل می‌شود به ارگان‌های خیریه، شوراهای شهر، شهرداری و غیره. همین‌ها در رابطه با دانش‌آموزان و خانواده‌هایشان اطلاعات کافی دارند، از آنطرف همین‌ها به دلیل اینکه بخش قابل توجهی از مصارف مدرسه را تامین می‌کنند با مردم محله هم ارتباطی نزدیک دارند و از وضعیت مردم مطلع هستند. چون باید بدانند برای تامین مخارج مدرسه از چه کسی در محله کمک بگیرند. کما اینکه در هر خانواده‌ای یک دانش‌آموز هست. حالا همین‌ها در موراد اینچنینی مثل یک زنجیره در خدمت هم هستند و سعی می‌کنند نیازمند واقعی را شناخته و به او توصیه کمک بکنند.

این انجمن‌های مردمی با وصل شدن به مراکز قدرت و دولت و مهم تر از همه به افراد ثروتمند می‌توانند دست نیازمندان را بگیرند. در واقع این‌ها واسطه‌هایی بی‌نیاز و  امین هستند که از دستی می‌گیرند و به دستی دیگر می‌دهند. حتی در این رابطه تنها به انسان‌ها اکتفا نکرده و حیوانات را هم بی‌نصیب نگذاشته‌اند.

همسایه طبقه بالای من از روزی که کرونا شروع شد کارش شده این ‌ور و آن ‌ور برای حیوانات غذا گذاشتن. آنروز چند بسته بزرگ غذای حیوان برایش آوردند. گفت اینها را یکی از این انجمن‌های حمایت از حیوانات خیابانی آورده تا توزیع کنیم. ببینید هرکس بخشی از کار را می‌گیرد. یکی هم باید به حیوانات برسد و در ترکیه ما شاهد این رسیدگی منسجم به حیوانات هم هستیم.

در ایران اما جای خالی این دست‌های امین حس می‌شود. ما انجمن‌های خیریه زیادی داریم که صادقانه کار می‌کنند. اما چیزی در محله‌هایمان کم است. همین انجمن‌های مردمی محله‌ای. شهرداری‌های ما ذاتا هیچ کمکی در رابطه با معاش مردم نمی‌کنند. چراکه شهرداری‌ها انتصابی است و مردم آنها را مستقیم انتخاب نمی‌کنند. برایشان چندان فرقی نمی‌کند که دل مردم را به دست بیاورند یا نه. اینجا به دلیل ماهیت انتخاباتی شهرداری‌ها مرتب بین مردم ظاهر شده و کمک‌های قابل توجهی می‌کنند. چون اعتبار شهرداری‌ها اعتبار یک حزب است.

ما در ایران افراد بسیاری را دیدیم که کارگر روزمزد بودند و با از دست دادن کارشان در نانشان ماندند اما غیر از کمک‌های فامیلی هیچ کمکی از جایی دریافت نکردند.

دولت ها نه در بحران نه غیر بحران کار خاصی برای ما نمی‌کنند. ما باید به فکر این دست‌های امین باشیم. دست‌هایی که هرطور شده از بالادستی بگیرند و به پایین دستی به صورت ارگانیزه بدهند نه با طلب و اصرار و درخواست و تحقیر. طوری باشد که هم دستی که می‌دهد خیالش راحت باشد و هم دستی که می‌گیرد مستحق باشد و مهم تر از همه تحقیر نشود.

اما کوتاهی سلبریتی‌های ما نیز در راستای ایجاد همدلی برای به وجود آمدن چنین کمک‌های ارگانیزه شده، مشهود است. لازم نیست سلبریتی خودش دست در جیب کند. از اعتبارش خرج کند که خرج از اعتبارش برای جذب کمک به نيازمندان ممکن است وقت او را بگیرد اما باز برای او اعتبار خواهد آورد. کمی تکانی به خودشان بدهند خواهند دید چه‌ها می‌شود.

ما منتظریم دولت کاری بکند. دولت ما را سردرگم می کند. پس چاره‌ای غیر از تکیه بر شانه‌های مردمی خود نداریم. قبول کنیم ما دچار یک یاس هستیم. بیایید از این یاس خودمان را نجات دهیم. کمی برخیزیم. کمی منسجم‌تر، کمی پلکانی‌تر و کمی با اعتمادتر به فکر کمک به خودمان باشیم.

متاسفانه نقش اولیای ما در مدارس نیز در حد مچ‌گیری از معلم و ناظم و غیره و یا در حد پرسیدن نمره و وضعیت دانش‌آموز پایین آمده و هیچ جایگاه تعریف شده‌ای در داخل مدرسه ندارند. اولیای مدرسه به جایی وصل نیستند.

منبع: همزیستی شماره 677 تاریخ6 اردیبهشت 99

پیشخوان

آخرین اخبار