پیام داده که فلانی هستم و در همان اولین پیام سر راست سر موضوع رفته است. 32 سالش است. عکسش را نیز فرستاده است. چهره کم سن و زیبایش را که دیدم در دلم غمی بزرگ نشست. می‌گوید «من هرچه زودتر می‌خواهم از این خراب شده راحت شوم. اگر ممکن است هرچه زودتر برایم یک شوهر پیدا کن. پدرم اجازه نمی‌دهد تنهایی از کشور بیرون بروم. تنها راهم برای خلاصی ازدواج است».

دادن همین پیام همان و بعد پیام‌های متواتر که عجله دارد و خیلی زود باید برایش یک کیس ازدواج پیدا شود. آخرش عصبانی شدم و هرآنچه که باید می‌گفتم به او متذکر شدم.

اینها یک بخش از زنان کشورم هستند. زنانی که فکر می‌کنند خلاصی‌شان قائم به یک مرد است. زنانی که سن‌ شان از سی که می‌زند بالا در تقلا برای رفتن از خانه پدری هستند. حق هم دارند. بعد از یک سنی محیط خانه برایشان تکراری و کسل کننده می‌شود، از آن طرف ازدواج هم حق طبیعی و جزو نیازهایشان است. حالا بماند که خود مساله ازدواج بنا به دلایل بسیاری در کشور توازنش به هم خورده و همین افراد فرصت ازدواج معقول را هم کمتر به دست می آورند.

زنان که بخش بزرگی از جامعه هستند وقتی آزادی و رفاه و زندگی بهترشان را در دست مردان می‌بینند، اجازه می‌دهند زندگی‌شان دست یک مرد باشد.

وقتی حرف از مردسالاری هم می‌شود بسیاری از مردان در مقابلش گارد می‌گیرند و من حتی این کلمه را سعی می کنم با احتیاط به کار ببرم. استثناهایی که در خانواده‌شان مردسالاری حاکم نیست به خودشان نگیرند ولی من به عنوان یک روزنامه‌نگاری که به حوزه زنان علاقمند است بارها و بارها شاهد زندگی رقت‌انگیز زنانی بودم که ناآگاهانه داشتند مردسالاری را رواج می‌دادند.

فکر می‌کنید از این دخترانی که تنها راه نجاتشان را در ازدواج می‌دانند کم نیستند؟ همین‌ها هستند که راه نفس کشیدن جامعه را برای یک هوای آزاد مسدود می‌کنند. ما با انبوهی از زنانی سرو کار داریم و حتی این زنان بیشترشان تحصیل کرده و توانمند هستند؛ اما همین زنان به عنوان نمونه خروجشان از کشور را منوط به اجازه پدر و یا برادر می‌دانند.

من چنین زنانی را درک می‌کنم چراکه هنوز قدرت مقابله با جنس مردی که در خانه حاکم است را ندارند. اما تفکر رقت‌انگیز این است که چنین زنانی دست به دامان ازدواجی می‌زنند که دل‌خواهشان نیست. صرفا می‌خواهند ازدواج کنند تا از زندانی به اسم خانه پدری راحت شوند. آنها با این تفکرشان اجازه می‌دهند تا باز این چرخه حکومت مرد بر آنها ادامه پیدا کند. فکر می‌کنند حالا که این مرد آنها را در این سن بالا نجات داده باید منت‌دارش هم باشند.

من چقدر دلم سوخت و چقدر احساس حقارت کردم وقتی دختر سی و دو ساله کشورم برای ازدواج با مردی در خارج از کشور التماس می‌کند نه یک بار که بارها. دختری که هم تحصیل کرده است و هم توانمند. و چه بسیارند از این دختران که برای نجات از همان مردسالاری که به آنها فشار وارد می‌کند راهی غیر از رفتن زیر بار منت یک مرد دیگر را بلد نیستند. من این زنان را سرزنش نمی‌کنم چراکه تمام آگاهی‌های ما از مجرای همین سوسیال مدیا است و آن هم آگاهی هایی که دوست داریم می‌گیریم و از کنار بسیاری از آگاهی‌های جریان ساز و روشنی بخش به راحتی می‌گذریم.

این زنان به قدرت خود آگاه نیستند و نمی‌دانند که برای تعدیل حاکمیت مردسالارانه تنها راه پناه بردن به دامان مردی دیگر نیست. مردی که گاه می‌دانند زمین تا آسمان با خواسته‌اشان متفاوت است، مردی که مهم نیست او دوستش داشته باشد یا نه، مهم این است طرف خوشش بیاید و او را از کشور راحت کند. او را به آزادی برساند. بسیاری از ما زنان برای طبیعی‌ترین خواسته‌هایمان قدرت دفاع منطقی از حق مان در خانواده‌های مان را نداریم. اما از همین زنانی که این روزها در اطرافم زیاد می‌بینم یک خواهش دارم: من شما را درک می‌کنم. ازدواج جزو نیازهای شماست، رفتن از خانه پدری و تشکیل زندگی مستقل جزو طبیعی‌ترین حق‌تان است اما اگر برای گریز از یک زندان مجبور به رفتن به زندان دیگر هستید اجازه دهید شما در کنار مردتان و برابر و همراه هم باشید نه زیر دستش و نه با تفکر مردسالارانه حاکم بر شما.

اجازه ندهید چرخه مردسالاری ادامه پیدا کند. طوری رفتار کنید، نه با جنگ و دعوا بلکه با سلاح آگاهی و اعتماد به خود و ایمان به قدرت‌های زنانه ‌تان که زندانبان تان به شما بگوید برویم در هوای آزاد قدم بزنیم. برای رسیدن به آزادی از همین جاهای کوچک شروع کنیم.

                                                                                                                                                                                                صدیقه (آیلا) جاذبی

 

                                                         منبع: هفته نامه همزیستی شماره 674/ تاریخ12بهمن 98

دادستان كل كشور اخيراً علت تراكم پرونده‌ها در قوه‌ قضائيه را سوء‌تدبير اعلام كرده است. وزير دادگستري شمار پرونده‌هاي ورودي هرسال به قوه قضائيه را 16 ميليون اعلام كرده، هر چند معاون فرهنگي قوه قضائيه اين تعداد را 18 ميليون مي‌داند. در كنار اين، سالانه 3 ميليون پرونده هم به شوراهاي حل اختلاف مي‌رود. آمار زندانيان هم كم ‌و‌ بيش در حدود 250 هزار نفر است. يعني از هر هزار نفر جمعيت كشور 3 نفر در زندان هستند.

بالاترين ميزان جرائم در كشور، خشونت است. خشونت شامل نزاع، ضرب و جرح و فحاشي و اهانت مي‌شود. معاون اجتماعي و پيشگيري از جرم قوه قضائيه در مصاحبه‌اي كه اخيراً كرده معتقد است آستانه تحمل مردم كشور بسيار كم است به‌ طوري كه با كمترين تنشي نزاع در مي‌گيرد. او مي‌گويد اعزام مربيان به اقصي نقاط كشور و شركت ‌دادن مردم در كارگاه‌هاي آموزشي براي ارتقاء آگاهي عمومي و تنظيم روابط اجتماعي را دنبال مي‌كنيم. هر چند خود ايشان مهم ترين علت كم‌ شدن تحمل و ناشكيبايي مردم را بيكاري مي‌داند. طبعاً بيكاري با كارگاه آموزشي برطرف نمي‌شود بنابراين تا عامل و محرك هست، معلول نيز خواهد بود.

آنچه معاون قوه قضائيه مي‌گويد سخن درستي است. بيكاري، فراتر از موضوعي اقتصادي است بلكه آسيبي اجتماعي است كه بالقوه مي‌تواند به آسيب‌هايي در حوزه‌هاي ديگر منجر شود. وقتي بيكاري شيوع مي‌گيرد، جامعه آسيب ‌پذير مي‌شود. جامعه آسيب‌ پذير آماده انواع ناملايمات، از سطوح خُرد تا ميانه و كلان است. بيكاري مي‌تواند منجر به افزايش تنش، نزاع و قتل شود. همان‌ طور كه آمار ازدواج را پايين مي‌آورد و آمار طلاق را بالا مي‌برد. بيكاري مي ‌تواند منجر به بحران‌هاي درون خانواده شود. روابط زوجين و فرزند را دچار تغيير كند. منجر به نارضايتي فرزندان از والدين و بالعكس شود. بيكاري معيشت خانوار، سلامت خانوار، تحصيل فرزند يا فرزندان و روند طبيعي رشد فكري و عقلي فرزندان را تحت تاثير قرار مي دهد.

افزايش آسيب‌هاي اجتماعي، از اعتياد تا انواع جرايم خُرد و نهايتاً جرايم سازمان يافته در پرتو بيكاري رخ مي‌دهد. رؤسا و بانيان باند‌هاي حرفه‌اي تبهكار، در هنگامه‌ي بيكاري، لشگر خود را به آساني مي‌يابند. بيكاري، «فرصت» اضافه در اختيار افراد مي‌گذارد تا به هر كاري فكر كنند. براي همين پل ساموئلسون يكي از بنيانگذاران علم اقتصاد مدرن مي‌گويد: دولت در هنگامه‌ي بيكاري، اگر مي‌خواهد پول به افراد دهد بايد آنها را «مشغول» كند. حتي اگر لازم است بگويد از صبح تا غروب با كاسه آب از دريا بردارند و به ساحل بريزند و در ازاي آن حقوق بگيرند! اين، يعني فرصتي براي افتادن در دام دامگستران نداشته باشند.

بنابراين، برگزاري كارگاه‌هاي آموزشي در اقصي نقاط كشور نمي‌تواند چندان نقشي در كاهش جرايم ايفا كند. به ‌ويژه كه افراد اگر مجرم نباشند، بايد در اين كارگاه‌ها به صورت كاملاً داوطلبانه شركت كنند و پيداست كه بخش ناچيزي از مردم، حاضرند چنين كنند. با اين حال، كاهش جرايم از راه ارتقاء فرهنگ مي‌گذرد. در مسير ارتقاء فرهنگي بايد نهادهاي كوچك و بزرگ اجتماعي به صورت هماهنگ، پيوسته و مستمر با الگويي واحد حركت كنند. در واقع، اين كار بايد با هدف دخالت كردن و تغيير دادن «رابطه بيكاري با جرم » انجام شود.

در بسياري از كشورهاي دنيا، بيكاري، دست كم به صورت مقطعي رخ مي‌دهد اما رابطه معنا‌داري بين افزايش بيكاري با افزايش جرايم مشاهده نمي‌شود. قطعاً يكي از دلايل آن، قدرت و قوت سازما‌ن‌هاي حمايت اجتماعي و پرداخت حقوق بيكاري مكفي براي اداره خانواده است، اما دليل ديگر آن ارتقاء فرهنگي است. شكيبايي و صبر كه در آيين اسلام و فرهنگ ايراني جايگاه اعلايي دارد، متأسفانه در حال زوال است و اين فرهنگ بايد به مدد نهادهاي قدرتمند خُرد و كلان اجتماعي بازسازي و بازآفريني شود.

مهم ترين اين نهادها به ترتيب اهميت «خانواده»، «آموزش و پرورش»، «آموزش عالي» و «رسانه‌ها» از جمله «صدا و سيما» هستند. متأسفانه خانواده از كنترل و احاطه آموزش‌هاي فرهنگي خارج است و چه بسا خانواده‌هاي زيادي كه بسياري از ناهنجاري‌ها و آسيب‌ها در آن رواج دارد و منشاء آسيب نسل جديد هستند. آموزش و پرورش كه منهاي همه مشكلات و بحران‌هايي كه دارد تا اطلاع ثانوي به خاطر آلودگي هوا تعطيل است، آموزش عالي كه سرگرم مدرك فروشي و نيز درگير پايان‌ نامه‌هاي تقلبی و دانشگاه‌هاي خلق‌الساعه تقلبي و اساتید تقلبی است و صدا و سيما هم سخت مشغول فروختن دوغ عاليس!

* سردبیر روزنامه اطلاعات

ماجراي دانشكده دندانپزشكي دانشگاه شهيد بهشتي، هر چه باشد، نشان از رخداد‌هاي رمزآلود و مبهمي است كه كماكان در نظام اداري كشور رخ مي‌دهد و روايت‌هايي كه از افشاي ماهيت آن برمي‌خيزد، به جاي اطلاع‌‌رساني و شفاف‌سازي، بر حجم و عمق ابهام مي‌افزايد.

از آن رو كه طبق نظرسنجي علمي كه سال گذشته انجام شد، هنوز ميزان اعتماد مردم به آموزش عالي دولتي ميزان درخوري است، لازم است كه با چنين پديده‌هايي كه قابليت تكثير و از بين بردن اعتماد مردم به بخشي از نظام حاكميتي را دارند، برخورد قاطع و بدون نرمش شود و چهره دانشگاه از انگ و اتهام‌هاي بيشتر يا تخلف و فساد، پاكيزه شود.

ماجرا از آنجا شروع شد كه دختري كه به مدت يك‌سال در دانشكده دندانپزشكي دانشگاه شهيد بهشتي مشغول تحصيل بوده، ناگهان دستگير مي‌شود و معلوم مي‌شود او اصلاً كنكور نداده است. خود آن دختر به همكلاسي‌هايش گفته بود چند ميليارد تومان پول داده‌ام و ثبت‌نام كرده‌‌ام. وقتي همكلاسي‌ها به دانشگاه اعتراض مي‌كنند، موضوع جدي مي‌شود و با شكايت دانشگاه كلانتري او را بازداشت مي‌كند. طبق روايت‌هاي پليس او اذعان مي‌كند چون به دندانپزشكي علاقه داشته، يك روز از غفلت حراست دانشگاه استفاده مي‌كند و وارد كلاس دندانپزشكي مي‌شود و بعد هر روز همان كار را مي‌كند! دانشگاه هم مي‌گويد او از در مخصوص بيماران وارد دانشكده شده بود. اما آن دختر بعد از آزاد‌شدن، در اينستاگرام خود ويدئويي منتشر مي‌كند و مي‌گويد: من واقعاً ثبت‌‌نام شده‌ام و اگر غفلتاً وارد دانشكده شده بودم پس چرا در سايت دانشگاه اسم من و نمره‌هاي من هست و واحد‌هايي كه گرفته‌ام هست؟!

البته اينجا اين سؤال اساسي پيش مي‌آيد كه مگر ممكن است كسي كه از درِ مخصوص بيماران وارد دانشكده شده، نامش در سيستم آموزش متمركز ـ در كنار كساني كه كنكور قبول شده‌‌اند ـ ثبت شود؟! آن دختر مدعي است كه من پول نداده‌ام بلكه رزومه بسيار قوي داشته‌ام از كشورهاي دوبي و آلمان (احتمالاً منظورش از كشور دوبي كشور امارات است) و به همين دليل مرجع‌ترين(!) مقام دانشگاه مرا پذيرفت و ثبت‌نام كرد! اتفاقاً‌ چون پول نداده‌ام اين جنجال به پا شده و آبروي مرا برده‌اند! دانشگاه شهيد بهشتي، اما در بيانيه‌اي اعلام كرد كه او يك متقلب است و در سيستم آموزش يكپارچه مبتني بر كنكور، ثبت‌نام كسي در اين رشته بدون كنكور مطلقاً محال است. اما موضوع وقتي پيچيده‌تر شد كه معلوم شد اين دختر در يك برنامه تلويزيوني 20 دقيقه‌اي كه از شبكه چهار سيما (شبكه فرهيختگان) پخش شد، به‌عنوان رتبه برتر كنكور حضور يافته بودو مفصلاً به داوطلبان از رازهاي موفقيت خودش در درس‌خواندن و رتبه برتر شدن توضيح داده بود و روش‌هاي درس‌خواندن را به بقيه توضيح داده بود! (آن برنامه در اينترنت وجود دارد) دانشگاه شهيد بهشتي اما معتقد است كه اين حاصل شبكه مافيايي آموزش است كه در تلويزيون نيز نفوذ دارد.

با هر توضيحي، بر دامنه ابهام‌ها افزوده مي‌شد، به‌ويژه آنكه معلوم شد كسي كه مالك مؤسسه‌اي است كه آن برنامه معرفي دختر رتبه برتر را از تلويزيون پخش كرده، تا چندي قبل كارگر چاپخانه بوده و ناگهان تبديل به استاد شده است و... الي آخر.

به هر تقدير ابعاد بسياري از اين ماجرا كماكان در سايه است. مردم حق دارند كه از مسئولان اجرايي و نظارتي بخواهند همه ماجرا را بكاوند و شفاف كنند. خانواده‌هاي بسياري همه وقت و انرژي و آسايش و تفريح و پول خود را فدا مي‌كنند تا فرزندشان درس بخواند و در رقابتي برابر و عادلانه وارد رشته‌هاي برتر دانشگاه‌هاي معتبر شود. مي‌دانيد رخ دادن چنين اتفاقاتي چه تأثير منفي و مخربي بر ذهن و روح دانشجويان واقعي و خانواده‌هايشان و اعتماد جامعه به دولت مي‌گذارد؟

جامعه به دانشگاه نياز دارد و به دانشگاه اعتماد دارد، اما به دانشگاه پاكيزه نه به دانشگاه آلوده. وقتي سال گذشته مجله علمي «نيچر» اعلام كرد كه 398 استاد متقلب ايراني را شناسايي كرده كه مقالات كپي شده ديگران را به نام خود ارائه كرده بودند اين اعتماد دچار خدشه شد. وقتي ارديبهشت امسال معاون وزير علوم اعلام كرد از 35 مؤسسه متخلف علمي كه پايان‌نامه مي‌فروختند 20 هزار قرارداد خريد و فروش پايان‌نامه كشف شده است، وقتي معلوم شد كه خانم استادي تحقيق علمي يك آدم مشهور را عيناً به نام خودش منتشر كرده و در دانشگاه تهران ارتقاء شغلي گرفته است، وقتي هفته پيش اعلام شد كه 524 مقاله متقلبانه ايراني از فهرست مقالات دنيا ابطال شده است و وقتي دختر ثروتمندي به طرزي عجيب بدون كنكور سركلاس دندانپزشكي مي‌نشيند و در تلويزيون از او به عنوان رتبه‌برتر تجليل مي‌كنند... اين اتفاقات رازآلود اعتماد مردم را هم‌ از نظام آموزشي و هم از حاكميت سلب مي‌كند.

بنابراين ضروري است كه مسئولان ماجراي واقعي مريم را كامل و بدون رتوش براي مردم بازگويند شايد مريم‌هاي بيشتري به همين‌شيوه‌ها، مشغول دكتر شدن باشند...

منبع: روزنامه اطلاعات 30.6.98

* سردبیر روزنامه اطلاعات

میراث این دو رهبر آفریقایی را چگونه باید با یکدیگر مقایسه کرد؟ مقایسه موگابه و ماندلا مصداقی مهم است که فرد می‌تواند فراتر از برخی از ساختارها و در جهت اصلاح آنها نقش مثبت یا منفی مهمی در سرنوشت کشور و مردمش بازی کند.

به گزارش ایسنا، عباس عبدی، روزنامه‌نگار، در یادداشتی در روزنامه ایران نوشت: «رابرت موگابه، رهبر سابق زیمبابوه یا همان رودزیای دوران استعمار نیز فوت کرد. مرگ حقیقتی است که هیچکس از آن گریزی ندارد. موگابه را به‌ طور معمول با ماندلا مقایسه می‌کنند، از شباهت‌ها و تفاوت‌هایشان، موگابه ۶ سال کوچک‌تر از ماندلا بود، او همچنین دقیقاً ۶ سال پس از فوت ماندلا نیز درگذشت. هر دو به یک میزان عمر کردند. هر دو سیاه‌پوست و هر دو حقوق خوانده بودند در یک دانشگاه. هر دو علیه استعمار و نژادپرستی مبارزه مسلحانه کردند. هر دو در یک منطقه جغرافیایی و همسایه یکدیگر هستند ولی روزی که ماندلا رفت در اوج محبوبیت بود و جهان به پاس احترام او کلاه از سر برداشت؛ در حالی که موگابه زمانی از این جهان رخت بربست که به دست ارتش خودش و برای جلوگیری از تداوم استبدادش از کار برکنار شده و در حصر بود و گمان نمی‌رود که افراد چندانی در غم از دست دادن این چریک پیر غمگین شده باشند و فقط منتظرند که او را در گوشه‌ای از خاک زیمبابوه به خاک بسپارند. واقعیت این است که آفریقای جنوبی همچنان مشکلات بسیار بزرگی دارد، کافی است که گفته شود یکی از بالاترین ضریب جینی یا همان نابرابری اقتصادی جهان در آفریقای جنوبی است که حدود ۶۴ درصد است که بالاترین نرخ نابرابری است. تعداد بیماران ایدز در این کشور با فاصله زیادی از کشورهای دیگر قرار دارد که سالانه بیش از ۲۰۰ هزار نفرشان فوت می‌کنند. امید به زندگی به نسبت پایین و زیر ۶۰ سال است. خشونت همچنان گسترده است و درگیری‌های طبقاتی و قومی چشمگیر است و همه اینها در حالی است که ۳۰ سال از آزادی مردم آفریقای جنوبی از یوغ نژادپرستی گذشته است.

با این حال وضع این کشور بسیار بهتر از زیمبابوه یا رودزیای سابق است که حدود ۱۵ سال زودتر از آفریقای جنوبی از شر نژادپرستی یان اسمیت آزاد شد. زیمبابوه کشوری با نابرابری بالا، درآمدهای بسیار کم، بی‌ثباتی چشمگیر، تورم‌های کلان، فساد و ناکارآمدی گسترده و از همه بدتر نظام سیاسی فردی و خودمحور که در نهایت دو سال پیش هنگامی که موگابه در پی جانشین کردن همسر جوانش بود به وسیله ارتش از کار برکنار و حکومت از شرّ موگابه نیز خلاص شد.

میراث این دو رهبر را چگونه باید با یکدیگر مقایسه کرد؟ به نظر بنده داوری بلندمدت نسبت به گذشته واجد اهمیت است. تردیدی نیست که هر دو نفر در مبارزه خود علیه نژادپرستی حق داشتند. اگر کسی لحظه‌ای را در یک رژیم مبتنی بر تبعیض نژادی زندگی کند، به ویژه آن که نژاد برتر اقلیت محض هم باشند؛ متوجه این حقانیت می‌شود؛ هر چند برای فهم این حقیقت نیازی به این تجربه هم نیست. با این حال معلوم نیست که مردم زیمبابوه چهل سال پس از آزادی از رژیم یان اسمیت، آن مردم امروز چه آرزویی در سر دارند؟ آیا آرزو دارند که ای کاش همان رژیم ادامه می‌یافت؟ و آرزوی بازگشت آن را می‌کنند؟ یا آن که به قهرمان مبارزه با آن رژیم دست مریزاد می‌گویند؟ بعید می‌دانم که مردم آفریقای جنوبی چنین آرزویی داشته باشند یا از عملکرد قهرمان آزادی‌بخش خودشان یعنی ماندلا رویگردان شده باشند، هرچند وضع خوبی ندارند.

تفاوت ماندلا و موگابه در این است که موگابه شاخه‌ای را که روی آن نشسته بود، از بیخ برید و خودش هم با شاخه سقوط کرد، ولی ماندلا نه آن را برید و نه روی آن لانه کرد! و مردم آفریقای جنوبی را به گذشته خویش و به سرمایه تاریخی و مبارزاتی خود بدبین نکرد. مردم آفریقای جنوبی می‌توانند به گذشته خود افتخار کنند و آن را دستمایه‌ای برای ساختن آینده خود قرار دهند ولی مردم زیمبابوه به کدام گذشته باید افتخار کنند؟ گذشته‌ای که قهرمانش موگابه بود؟ موگابه‌ای که با رفتار مضحک و سیاست‌های نادرست و قدرت و ثروت اندوختن، جامعه را به نابودی کشاند، او چگونه می‌تواند امید به آینده را در پرتو گذشته زنده کند؟ به نظر می‌رسد که موگابه با رفتار خود بیش از هر چیز دیگری به گذشته مردم خود خیانت کرد و خودش را نیز با بدنامی قرین کرد. واقعیت این است که از جزئیات وضع دو کشور آفریقای جنوبی و زیمبابوه آشنایی نداریم که برای خود تحلیل کنیم که سهم ساختارهای اجتماعی در بروز این وضعیت چگونه است و سهم افراد چقدر است، ولی به نظر می‌رسد مقایسه موگابه و ماندلا مصداقی مهم است که فرد می‌تواند فراتر از برخی از ساختارها و در جهت اصلاح آنها نقش مثبت یا منفی مهمی در سرنوشت کشور و مردمش بازی کند.»

قریب 21 سال از شهید شدن محمود صارمی خبرنگار ایرنا در شهر مزار شریف می گذرد ، صارمی در هفدهم مرداد 1377 به همراه هشت تن از کارکنان سرکنسولگری ایران در افغانستان به دست عوامل طالبان به شهادت رسید.

تقریبا یک سال پس از وقوع این حادثه تکان دهنده از سوی شورای فرهنگ عمومی،  هفدهم مرداد به عنوان روز خبرنگار در تقویم کشور تعیین شد و اینک 20 سال است که این روز به عنوان روز خبرنگار گرامی داشته می شود.

در این سال ها همواره اصحاب رسانه و خبرنگاران 17 مرداد را فرصتی مغتنم  برای بیان مشکلات خود شمرده و مشکلات ظاهرا لاینحل خود را مطرح می کنند و عده ای هم که غالبا از بین مسوولان اجرایی کشور و روابط عمومی ها هستند روز و هفته خبرنگار را فرصتی برای تجلیل از فعالان حوزه خبر و رسانه و بزرگداشت جایگاه خبرنگار دانسته و با استفاده از این فرصت پای درد دل خبرنگاران نشسته و به فکر گرامی داشت مقام خبرنگار و دلجویی از آنها هر چند به صورت صوری می افتند.

اما جالب است که در این 20 سال عده ای در بیان اهمیت رسانه، جایگاه اصحاب رسانه، نقش خبرنگار در تنویر افکار عمومی و این قبیل حرفها کاملا حرفه ای شده اند و در چند دقیقه تاریخچه رسانه و مطبوعات و جایگاه آن در ایران، نقش رسانه ها در توسعه و نیز وظایف رسانه ها در قبال آگاه سازی جامعه را به زیبایی بیان می کنند، سخنانی که ظاهرا بیان آن برای این عده بسیار آسان است.

سخنان دهن پرکنی مانند خبرنگاران چشم و گوش جامعه هستند، خبرنگار نقش مهمی در تنویر افکار عمومی دارد، نقش رسانه ها و مطبوعات در توسعه پایدار بی بدیل است، خبرنگاران رابط بین مردم و مسوولان جامعه هستند و سخنان جالب دیگری که البته گوش همگان از این حرف ها پر است.

هر سال که جلوتر می رویم افرادی وظایف جدیدتری هم برای خبرنگاران تعریف کرده و تاکید می کنند که این وظایف را هم خبرنگاران در نطر داشته باشند، مثلا خبرنگار باید نقش بازوی توانمند مدیران اجرایی را بازی کند، باید همواره با مسوولان در تعامل بوده و مشکلات جامعه را پیش از انعکاس در رسانه به مدیران منتقل کند، اخلاق مدار باشد و بین انتقاد سازنده و نقد تخریب کننده مرزبندی قایل شود.

در این میان عده ای  پا را فراتر نهاده و از نقش برجسته رسانه ها در مهندسی فرهنگی جامعه سخن به میان می آورند و عده ای دیگر از رسانه ها و مطبوعات  به عنوان رکن چهارم دمکراسی نام می برند.

به قول یکی از روزنامه نگاران پیشکسوت جالب این است که همکاران ما هم در بیان مسایل و مشکلات حوزه رسانه کم و بیش همینگونه عمل می کنند، 20 سال است تکرار می کنند که تعامل و همکاری بسیاری از مسوولان اجرایی با خبرنگاران خوب نیست، برای تهیه خبر بخصوص دراستان ها و  شهرستان ها با مشکل روبرو هستیم، برخی از مسوولان ما را نامحرم و غیر خودی می دانند، روابط عمومی ها در دعوت از خبرنگاران برای پوشش خبری دستگاه ها نسبت به بعضی ها بی مهری می کنند، در دادن آگهی و رپورتاژ به رسانه ها عدالت رعایت نمی شود، مدیران انتقاد پذیر نیستند، مشکل استخدام داریم، امنیت شغلی نیست  و بیمه نداریم.

اما ظاهرا مشکل فراتر از این حرف هاست، فراموش نکنیم  که مشکلات این حوزه امروز با تولد رسانه های دیجیتال دیگر مشکلات دیروز نیست و معلوم نیست با تولد این رسانه ها اصولا رسانه های چاپی از جمله روزنامه ها و هفته نامه ها و مجلات تا چه زمانی قادر به ادامه حیات خواهند بود.

بخوبی می دانیم که با بروز تحول عمیق و باور نکردنی در دنیای رسانه، کارکرد این رسانه ها که عده ای از مشکلات آنها سخن به میان می آورند بکلی تغییر کرده است و بسیاری از مشکلات 20 سال پیش دیگر موضوعیت ندارد و امروز اصولا موجودیت رسانه های چاپی با تداوم روند فعالیت گذشته در معرض تهدید جدی قرار گرفته است و به قول معروف "خانه از پای بست ویران است."

شاید فعلا مشکل روزنامه ها و نشریات گرانی کاغذ و هزینه چاپ و انتشار باشد ولی شواهد نشان می دهد که امروز فضای وب و رسانه های انلاین کل موجودیت روزنامه ها و مجلات را به مخاطره انداخته است.

علاوه بر این، اصحاب رسانه های سنتی و کاغذی باید بیش از هرچیز نگران از دست دادن مخاطبان خود باشند و بر اساس همین واقعیت انکار ناپذیر، مدتی است که بسیاری از رسانه های نوشتاری ناچار به ارایه قالب مطبوعاتی خود در قالب آنلاین شده اند.

با این وصف زمان آن رسیده است که همکاران حوزه خبر و رسانه، بویژه دست اندرکاران برگزاری آیین های روز و یا هفته خبرنگار در نگرش پیشین و به تبع آن در برنامه های خود تجدید نظر کرده و به جای برگزاری دیدارها و نشست های صرفا تشریفانی و تکراری، با تشکیل کارگاه های آموزشی و دعوت از اساتید برجسته خبر و رسانه، حداقل تازه واردهای این عرصه را با مباحث نوین آشنا سازند که بی تردید این بهترین خدمت به فعالان این حوزه است.

*مدیرمسئول نشریه منطقه ای « آمادانا نیوز»

برای منی که نوشتن در حیطه زنان جزو علاقمندی‌هایم است و اگر بخواهم صریح باشم شاید بیشترین چیزی که ذهن من را درگیر می‌کند زنان هستند؛ هر مشکلی که زنان را در تنگنا قرار دهد می‌تواند موضوعی برای قلم به دست گرفتن من باشد.

همین مطلب اخیری که راجع به مادران نوشتم بازخوردهایی داشت که قابل تامل بود. مادرانی که در بیرون از خانه وقتی موقع شیر بچه‌شان می‌رسد معذب می‌شوند. بیشتر از اینکه شرمنده بچه‌ای شوند که به خاطر نیاز به شیر نق و نوق می‌کند، شرمنده نگاه اطرافیان می‌شوند که چرا با بچه شیرخوار بیرون آمده است و سعی می‌کنند به هر طریق به غیر از شیر دادن، بچه‌شان را آرام کنند.

مساله دیگری که یکی از کاربران مطرح کرد مادران دارای کودکان مبتلا به اوتیسم است. این کاربر از من خواسته بود در این رابطه مطلب بنویسم. خود این کاربر به خوبی درد و رنجی را که یک مادر دارای فرزند اوتیسم می‌کشد توصیف کرده است، چیزی که هیچ به ذهن من نرسیده بود. من وقتی از مادر حرف زده بودم مادری با فرزند سالم مد نظرم بود، به ذهنم نرسیده بود که مادرانی هستند که هم مادرند و هم پرستار. مادری شغل سختی است و حالا تو مادر فرزندی باشی دارای معلولیت، آن هم در جامعه‌ای پر از کاستی‌ها. من فقط یک بار کودک اوتیستیک دیده بودم؛ یک بار که دخترم را داشتم از کلاس بسکتبال می‌آوردم پسرکی تقریبا ده دوازده ساله دست مادرش را ول کرد و حمله کرد به خوراکی‌ای که دست دخترم بود. من هم ابتدا نگاه بدی کردم و بعد مادری دیدم شرمنده. بعد مادرانی دیدم که فس فس می‌کردند و می‌گفتند وقتی چنین بچه‌ای داری نباید به کلاس‌های ورزش شهرداری بیاوری، باید ببری مرکز خصوصی و هزینه کنی.

نوشته این دوستمان را که خواندم قیافه همان مادر شرمنده جلو چشمم آمد. مادری که خود را و بچه‌اش را محکوم به نشستن در خانه نکرده بود و رنج شرمندگی از رفتارهای احتمالی فرزندش را به جان خریده بود، حتمن هر بار که پا بیرون می‌گذارد این حس را هم با خود به یدک می‌کشد که امروز آیا شرمنده کسی خواهم شد یا نه؟

بعد از نوشته این دوستمان فکر کردم حتمن هستند زنان ترکمنی که دارای فرزندی با اختلال اوتیسم هستند. بسیاری از معلولیت‌های فیزیکی و حتی ذهنی برای جامعه شناخته شده است اما اختلالی چون اوتیسم کمتر برای جامعه شناخته شده است. چنین مادری محکوم به وقف خود است. در جامعه‌ای که اوتیسم چندان شناخته شده نیست زجری که یک مادر از اختلال فرزند خود می‌کشد یک مساله و درد ناآگاهی عمومی مساله‌ای دیگر است. روز دوم آوریل «روز آگاهی جهانی اوتیسم» است. هرچند بی‌هیچ مناسبتی این مطلب را می‌نویسم اما برای همدردی با مادری که دارای فرزندی با اختلال اوتیسم است آن هم در جامعه‌ای که با این اختلال آگاهی ندارد، نیازی به مناسبت نیست. هر روز می‌شود آگاهی عمومی را نسبت به این اختلال افزایش داد. هم خود والدینی که دارای کودک اوتیستیک هستند نیاز به این آگاهی دارند و هم جامعه. از همان لحظه‌ای که این دوستمان راجع به این بیماری خواستند بنویسم شروع به جستجو راجع به این بیماری کردم. حاصل جستجویم به اختصار به این صورت است:

  • اوتيسم نوعي اختلال عصبي رشدي است كه بر اثر آن طيفي از تظاهرات رفتاري حاد در گفتار، بروز حركات تكراري و كليشه‌اي و نقص در روابط بين فردي و مهارت‌هاي اجتماعي براي فرد رخ مي‌دهد و اين به هم ريختگي موجب مي‌شود كه فرد نتواند زيست عادي و آموزش پذيري موثر داشته باشد.
  • یک مادر دارای کودک با اختلال اوتیسم تمام وقت درگیر این بچه‌اش است. چنین مادری با وجود هزینه‌های بالای درمان این اختلال در جامعه مورد غفلت واقع شده است. نا آگاهی جامعه از این اختلال او را بیشتر زجر می‌دهد.
  • در استان گلستان برای اولین بار سال گذشته در آزادشهر همایش علمی و تخصصی اوتیسم برگزار شده است. در این همایش آشنایی خانواده‌ها بویژه مادران با بیماری اتیسم، مهم دانسته شده است.
  • در استان گلستان برطبق همان آماری که در همایش فوق ارائه شده دویست کودک اوتیست وجود دارد.
  • بر طبق جستجوها انجام شده مراحل درماني اوتيسم در ايران به شكل علمي و متناسب با ويژگي‌هاي اين بيماران با استانداردهاي خاص دنبال نمي‌شود چرا كه براي كمك درماني به اين طيف ابتدا بايد حس‌هاي اين كودكان به درستي و به موقع شناسايي شود و منطبق بر الگوي ساختاري مغز كودك براي تحريك كنجكاوي او كوشش كرد.
  • اختلال اوتیسم در کشور هنوز جزو بیماری‌های خاص حساب نمی‌شود و اگر خانواده‌ای دارای بیمه تکمیلی نباشد متحمل هزینه بسیار می‌شود.

 

یک خانواده‌ای که دارای یک کودک اوتیستیک است، تمام خانواده خواه ناخواه درگیر این بیماری می‌شود اما مادر چنین کودکی چاره‌ای غیراز اینکه تمام قد دراختیار فرزندش باشد ندارد. من غیر از آن یک بار گذرا هیچ بار شاهد رنج‌های مادری که دارای فرزند اوتیسم است نبودم. می‌دانم با این نوشته نمی‌توانم چیزی از رنج آنها بکاهم، اما امید که مختصر آگاهی افزوده باشم و هر وقت مادرانه اندیشیدیم و یا خواستیم خدمتی به مادران بکنیم یادمان باشد مادر به علاوه اوتیسم به حمایتی بیشتر نیاز دارد. مادر به علاوه اوتیسم تمام وقت درگیر است، بیایید یک روز به جای فوروارد و یا درج بعضی از مطالب بی‌ارزش صدای این مادران باشیم.  متن صدای مادری که دوستمان با نام کاربری صفا برای ما ارسال کردند و بخوبی رنج چنین مادری را توصیف کردند در پی می آید: (توصیه می‌کنم حتمن آن ‌را بخوانید)

 

صفا, [24.07.19 01:08]

سلام

مطلب مربوط به مادر و بیمارستان و کمبود امکانات رفاهی مادران را خوندم. جالب و عمیق بود.

ناخوداگاه با تیتر مطلب که مادر و محکوم کلید واژه‌های آن بودند به یاد مادرانی افتادم که در عین مادر بودن محکوم هم هستند. و چه ظالمانه؛ چون نه صدای رسانه‌ای دارند و نه  زبان گویای وکیلی و یا حتی نه درکی از جانب نزدیکترین افراد خانواده، همسایه و گاه حتی همسر...

صحبتم در مورد مادران کودکان اوتیسم این ملک است. مادرانی که محکومند تا از کودک خود در خفا و جفا نگهداری کنند. مادرانی که محکومند کشان کشان او را تا پای سرویس مدارس و یا سرویس‌های عمومی و یا پای مطب پزشکان و یا بانک‌ها و نانوایی‌ها بکشانند. این تازه به شانس او بر می‌گردد که کودکش چه قدر توان ذهنی دارد. آیا می‌تواند تحمل صف نانوایی را بیاورد. آیا می‌تواند تحمل بستنی دست کودک دیگر را بیاورد و ناحوداگاه حمله نکند. آیا می تواند تحمل نشستن در اتوبوس و یا قطار و یا هواپیما را بیاورد.

آیا مادر قصه ما می‌تواند تحمل نااگاهی‌ها و یا متلک‌های زننده دیگران را بیاورد.

«خانم بچه‌تون خیلی بی ادبه بستنی بچه منو گرفت»، «خانم بچه‌تون رو کمی ادب کنید پای منو لگد زده»،«خانم بچه‌تون رو ببرید تیمارستان چه قدر ونگ می‌زنه من خوابم میاد»...

 تازه اینها در مورد کودکانی است که میشه از خانه خارجشون کرد. در مورد شدیدها که اگر بگویم مادر محکوم به حصر به همراه فرزند است، اغراق نکرده‌ام.

این جملات را نوشتم که  شما زحمت نوشتن مطلبی مرتبط و اگاهی دهنده در مورد این مادران نگارش کنید. هم قلم شیوایی دارید و هم خواننده خواهد داشت.

راستی تا حالا فکر کرده اید که مادری کودک معلول ذهنی خود را در بیمارستان و یا مطب و یا رستوران و یا صف بانک و یا نوبت دندانپزشکی و یا مراسم ختم متوفیان و یا ...چه کار می‌کند.

اگر فکر کنید که دیگران به کمک این مادر آمده و تا زمان مثلا انجام دادن کارش در دندانپزشکی از بچه او مراقبت می‌کنند، اشتباه می کنید. چنین مادری از خیر دندانش می‌گذرد چون کسی را یارای کمک به خود و به دست آوردن زمانی هر چند کوتاه نمی‌یابد. آری این گونه است خواهر گرامی این مادران محکومند به حصر...اما هیچ گاه کسی صدایشان را نمی‌شنود چون رسانه و روزنامه و تی وی و تلگرام و واتساپ و ...وقت می خواهد که او ندارد.

 

چند روز پیش به دلیل بیماری جزئی دخترم مجبور شدم به بیمارستان طالقانی گرگان که تنها بیمارستان اطفال استان است، بروم. من و چند مادر دیگری که آنجا بودیم بچه شیرخوار داشتیم. به دلیل طولانی شدن نوبت، یکی از این شیرخواران وقت شیرش رسید. نق و نوق بچه که شروع شد رفتم پرسیدم که اتاق شیر دارند یا نه؟ شنیدن جواب منفی هیچ باعث تعجبم نشد؛ چرا که حدس می‌زدم چنین اتاقی نباید داشته باشند، اما باز هم با امید به اینکه چنین چیزی را ممکن است تعبیه کرده باشند، سوالم را پرسیدم.

مادر را اصلا نمی‌خواهد مقدس کنیم و یا بهشت نسیه را زیر پایش بگذاریم، بلکه مادر را در کنار همه آدم‌هایی که در جامعه زندگی می‌کنند قرار دهیم؛ با حقوقی برابر. وقتی از حقوق برابر نه برابر با مردها بلکه برابر با زنان دیگر حرف می‌زنیم حتمن خواهید پرسید مگر چه تبعیضی در حق مادران این سرزمین اعمال می‌شود؟

مادران این سرزمین، هرچند در ظاهر ارج و قرب دارند اما هر زنی وقتی که مادر می‌شود انگار محکوم است که در خانه باشد؛ چراکه هرچیزی که بخواهد راحتی او را در بیرون فراهم کند برای او موجود نیست.

در بسیاری از کشورها برای اینکه یک مادر با بچه شیرخوارش به تنهایی بدون استفاده از خودرو شخصی برای انجام خرید، گردش، تفریح و یا سایر احتیاجاتش بیرون برود، در مراکز خرید، بیمارستان‌ها، پارک‌ها و غیره اتاقی برای کودک و مادر تعبیه کرده‌اند که در آن اتاق، مادر هم می‌تواند با خیال راحت شیر دهد و هم پوشک بچه را عوض کند. مادر وقتی بیرون می‌رود دغدغه این را ندارد که کجا شیر دهد و یا اگر بچه خرابکاری کرد کجا عوض کند. خیالش راحت است که در صورت خرابکاری و یا نیاز به شیر به نزدیک‌ترین مرکز خرید و یا سایر مراکز عمومی می‌تواند برود و به بچه‌اش برسد. متاسفانه در کشور ما چنین چیزی نه تنها در بیمارستانی که اسم کودکان را یدک می‌کشد وجود ندارد بلکه حتی در بزرگترین فرودگاه بین‌المللی‌اش که مکانی برای حضور افراد از ملیت‌های مختلف است نیز وجود ندارد.

یک مادر باید بچه‌اش را بگذارد در کالسکه تا بتواند این طرف و آن طرف برود و برای خودش بگردد، اما خود استفاده از کالسکه در معابر ما به یک معضل شبیه است. هیچ تسهیلاتی در پیاده‌روها برای استفاده از کالسکه تعبیه نشده است. تسطیح کردن یک گوشه از پیاده رو موقع ساخت آن هزینه‌ای ندارد که نتوان انجامش داد؛ مساله، عدم توجه و اهمیت نداشتن این موضوع است. اصلا  موضوع راحتی مادر جزو مسائلی نیست که به ذهن دست‌اندرکاران برسد. وقتی مادر می‌شوی یا باید ماشین شخصی داشته باشی تا بروی بیرون و یا محکوم به نشستن در خانه هستی.

من یک مادرم با یک بچه شیرخوار؛ نیازهایی دارم که جامعه با کمترین هزینه می‌تواند آن را به من بدهد. من یک مادرم با افسردگی پس از زایمان، نیاز دارم که مانند سایر انسان‌ها در جامعه حضور داشته باشم و به دنیا آمدن بچه مانعی برای حضور من در جامعه نباشد. من مادرم، نیاز دارم که با روحیه‌ای شاد و قوی بچه‌ام را تربیت کنم. خود را تنها محکوم به نگهداری بچه کردن باعث پایین آمدن راندمان من می‌شود، من را عصبی می‌کند، دچار توهم می‌کند. من مادرم، نیاز به هوای آزاد دارم، نیاز دارم کودکم را در کالسکه بگذارم و قدم بزنم بدون اینکه از احتیاجاتی که کودک به من تحمیل می‌کند بترسم.

من مادرم، با همین کمبودهایی که جامعه به من تحمیل می‌کند؛ انتظار ندارم تمام پیاده‌روها را اصلاح کنید برای من، انتظار ندارم در متروهایی که آسانسور تعبیه نشده برای کالسکه، آسانسور بگذارید، انتظار ندارم برای اصلاح گذشته، چیزی هزینه کنید که اگر داشته باشم هم انجام نخواهد شد؛ اما انتظار دارم که از این به بعد اگرپیاده‌رو ساخته می‌شود نگاهی نیز به این مساله داشته باشید، اگر مرکز خرید جدیدی، بیمارستانی، مترو و یا فرودگاهی چیزی می‌سازید اتاق مادر و کودک فراموشتان نشود. بگذاریم اهمیت به نیازهای مادر در وجود ما نهادینه شود تا جامعه به مادری که با شیرخوارش به تفریح یا گشت و گذار می‌رود به چشم ترحم و یا به چشم مادری که کودکش را نادیده گرفته، نگاه نکند.

من یک مادرم اما محکوم نیستم.

صدیقه جاذبی

پ ن: این‌ها نیازهای اولیه یک جامعه است و من از اینکه برای درخواست چنین مسایل ابتدایی دست به قلم شدم، خجلم!

صدیقه جاذبی:

چند روزی است که در زادگاهم هستم، در این چند روز هم مشاهدات خوب و هم مشاهدات ناامید کننده داشتم. یکی از این مواردی که به شدت من را آزار داد و ذهنم را مشغول کرده ازدواج دختران در سنین بسیار کم و حتی در سیزده سالگی است. چندین مورد ازدواج دختران سیزده سال را به چشم خود مشاهده کردم. وقتی دلیلش را پرسیدم گفتند که خود دخترانشان تمایل به ازدواج دارند. رفتم سراغ خود دختران. راست می‌گفتند این والدین. دخترانشان انگار افتخار می‌کردند که در این سن ازدواج کرده‌اند. قصه عشق؛ هرکدام از این کودکان درگیر عشقی شده و درنهایت با کمترین مخالفت والدین تن به ازدواج داده بودند. و حتی وقتی یک روز به مرکز بهداشت رفتم دخترکی چهارده ساله را دیدم که سه ماه است از همسر هفده ساله‌اش بچه‌دار شده بود.

به یکی از این زنان کوچک که اکنون شانزده ساله است و دو سال پیش ازدواج کرده، گفتم یک وقت بچه‌دار نشوی، پیشگیری کن. گفت اتفاقا دوست دارم اما بچه‌دار نمی‌شوم، دکتر هم رفتم. مادرش هم در آرزوی این بود که زودتر صاحب نوه شود. 

برایش گیج کننده بود که من از او چنین خواهشی می‌کنم. برای او تعریف ازدواج یعنی بعدش بچه‌دار شدن. البته تعریف سنتی ازدواج چیزی غیر از این نیست، اما در جهان مدرن امروز ازدواج دختر زیر هجده سال یعنی ازدواج در کودکی. چنین چیزی را دیگر جهان مدرن قبول نمی‌کند.

این روزها حتی در شبکه‌های اجتماعی هم شاهد گله از سوی عده‌ای مبنی بر ازدواج دخترکان کم سن بوده‌ام. پس این مساله‌ای است که دارد همه‌گیر می‌شود.

اما چه چیز باعث می‌شود که یک دخترک چهارده ساله راضی به ازدواج شود، یک مساله و چه چیز باعث می‌شود تا والدین این خانواده‌ها راضی به ازدواج دختران خردسالشان می‌شوند، مساله‌ای اساسی‌تر است.

 پاسخ به این سوال به یک بررسی جامعه‌شناسانه نیاز دارد و من امیدوارم کسانی که در این حیطه کارشناس هستند ضمن بررسی این مساله راه‌کارهای آن را هم پیدا کنند. وقتی به عنوان یک فعال اجتماعی به این مساله نگاه می‌کنم، دلایل متعددی را برای این امر می‌بینم.

 اما یک دلیل که به نظرم قابل بررسی است تجربه نسل قبل‌تر یعنی دهه شصتی‌ها است. شاید جمله «فعلا می‌خواهم درسم را تمام کنم و قصد ازدواج ندارم» به یک شوخی شبیه بود، اما واقعیتی است که در بین دختران این دهه رواج داشت. حرص برای تحصیل برای کسب شغلی آبرومند و داشتن آینده‌ای بهتر و مهم تر از همه استقلال و به اصطلاح عامیانه‌اش دست توی جیب خود داشتن باعث شد که دختران این نسل ازدواج را به تاخیر بیندازند.

دخترانی که ازدواجشان را به تاخیر انداختند تا درعوض استقلال مالی داشته باشند به دلیل بحران کار نتوانستند جایی مشغول شوند، هم از این طرف ماندند هم از آن طرف. ادامه تحصیل و تلاش و تقلا برای بهتر کردن وضعیت‌شان هم سن ازدواج آنها را بالا برد. نسل بعد که شاهد تلاش بیهوده نسل پیش‌تر از خود بودند از درس و ادامه تحصیل دلزده شدند. برایشان واضح شده بود که با درس خواندن به جایی نمی‌رسند. به همین دلیل کمی ولنگارانه با مساله درس و مدرسه برخورد کردند.

البته الان خود مساله درس خواندن در کشور یک نوع معضل است و ما با دو نوع تیپ مدرسه‌ رو مواجه هستیم. عده‌ای که حتمن می‌خواهند دکتر شوند و در رقابتی تنگاتنگ دارند درس می‌خوانند (این هم ناشی از همان تجربه دهه شصت است، چون کسانی که پزشکی خواندند صاحب شغلی پردرآمد شدند) و عده‌ای که کک‌شان هم نمی‌گزد برای درس معتقدند به اینکه با درس خواندن به جایی نمی‌رسند. همین تیپ دوم هستند که دل‌شان می‌خواهد ازدواج کنند. البته در دل تیپ اول هم هستند دخترانی که ازدواج کردند و دارند درس‌شان را هم ادامه می‌دهند.

به همین دلیل معتقدم پایین آمدن سن ازدواج باید دلایل متعددی داشته باشد. دلیل این معضل را جایی در دل جامعه، در دگرگونی روش زندگی، در خانه و خانواده جستجو کرد. این دخترکان هنوز خیلی کم سن هستند. حتی اگر خودشان هم تمایل به ازدواج داشته باشند والدین چنین دختری اول از خودش باید بپرسند من کجا اشتباه کردم که دخترم چنین خواسته‌ای دارد نه اینکه آنطور که شنیدم خودشان استقبال کنند. هم جامعه باید بپرسد ما کجا اشتباه کردیم که دخترانمان زیر هجده سال دارند ازدواج می‌کنند.

من به عنوان یک زن ترکمن دوست ندارم دخترکان ترکمنم زیر هجده سال ازدواج کنند،‌ دوست دارم بعد از کسب تجربیاتی از زندگی و لمس خوشی‌ها و ناخوشی‌هایش و با درک و شناخت بهتری از خود زنانه‌شان و دنیای اطراف‌شان ازدواج کنند. حتی اگر درس نخوانند گزینه دیگرشان ازدواج نباشد. زندگی دو گزینه‌ای نیست که یا درس باشد یا ازدواج.

جامعه ما به زنانی قدرتمند و آگاه نیاز دارد تا جامعه را متعالی‌تر کند، نه اینکه بچه‌هایی ازدواج کنند و بچه‌هایی بیاورند و چه خواهد شد نتیجه تربیت بچه‌هایی که توسط این دخترکان بزرگ خواهند شد. ما نیاز داریم جامعه‌مان را بهتر کنیم و این میسر نمی‌شود مگر با زنانی آگاه.

والدین عزیز! لطفا اگر دخترتان درس خواندن را دوست ندارد یا سربه هواست کاسه چه کنم ازدواج به دست نگیرید. بگذارید بچه‌های مان بچگی کنند. اگر بلوغ زودرس دامان بچه‌های مان را گرفته است دلیل آن را در خود و در جامعه جستجو کنید. چراکه بسیاری از همان هایی که بین دو گزینه درس و ازدواج یکی را برای بچه‌های شان خواستند مجبور شدند گزینه طلاق را هم تیک بزنند. 

 

همزیستی نیوز- براساس پیمایش وضعیت اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی جامعۀ ایران 29.8 درصد از مردم تمایل به زندگی در کشوری به جز ایران دارند.
 

با کامی تلخ، می‌خواهم دربارۀ نتیجۀ یک نظر‌سنجی بنویسم که واقعاً قابل‌تأمل و به تعبیری تکان‌دهنده است.

دکتر محمد‌رضا جوادی‌یگانه استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تهران که در دورۀ جدید شهرداری تهران و در انتخابی درست و متناسب، معاونت فرهنگی این نهاد عمومی را نیز بر‌عهده دارد نوشته است: 

«براساس پیمایش وضعیت اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی جامعۀ ایران 29.8 درصد از مردم، تمایل به زندگی در کشوری به جز ایران دارند.»

بله، به جز ایران! همین ایرانِ خودمان. وطن و سرزمین‌مان با چند هزار سال قدمت که تا سرود «ای ایران» را می‌شنویم موی بر تن‌مان راست می‌شود و با غرور، گردن بر‌می‌افرازیم. همان ایران که هر چه ترانۀ سالار عقیلی را درباره‌اش می شنویم سیر نمی شویم:

ایران! فدایِ اشک و خندۀ تو/ دلِ پُر و تپندۀ تو… 

فدایِ حسرت و امیدت/ رهاییِ رمندۀ تو…  

     شاید تصور شود این نظر سنجی مخاطبان خاصی داشته که به چنین نتیجه‌ای انجامیده اما هم دکتر جوادی یگانه آدم موثقی است و هم قاعدتا در این پیمایش اصول علمی مراعات شده و هم محدود به یکی دو جا نبوده و 426 شهر مرکز شهرستان و 82000 نمونه را در بر‌می‌گیرد و مربوط به سال 1395 هم هست که اتفاقا وضعیت رضایت و امید اجتماعی  بهتر بود.

پس در این نظر سنجی نمی‌توان تشکیک کرد و داستان همان است که در توییت جامعه‌شناس ایرانی آمده است: «نزدیک به یک سوم مردم ایران تمایل به زندگی در کشوری جز ایران دارند».

این گزاره خیلی تکان‌دهنده است. واقعا تکان‌دهنده. در فرهنگ ما و خیلی از کشورها از وطن به عنوان «مام میهن» یا مادر یاد می‌شود. مثل این است که فرزندانی بگویند آرزو دارند در آغوش هر مادری باشند جز مادر خود. 

اما چرا این اتفاق افتاده است؟ چرا چنین سخنی گفته می‌شود؟

1. آیا ملی گرایی ایرانیان تحت تأثیر ترجیح گفتمان ایدیولوژیک بر ناسیونالیسم در دهه‌های اخیر افول کرده است؟ اما اگر چنین باشد اتفاقا به عکس باید با گفتمان غالب هم‌داستانی کنند حال آن که می توان حدس زد کسانی که از گفتمان های سیاسی و فرهنگی راضی نیستند بخش غالب این مجموعه را تشکیل می‌دهند.

2. نوع نگاه مردم با «انقلاب هوش» و ظهور رسانه‌های مدرن و هوش‌مند تغییر کرده است. تأثیر‌پذیری مردم از رسانه‌های جدید امری اجتناب ناپذیر است و قضیه جدی تر از آن است که به صرف این که عنوان های تازه ای در کتاب های درسی به این موضوع اختصاص یابد امید داشته باشیم نسلی که در معرض رسانه های جدید است هر رسانۀ نوشتاری و دیداری و شنیداریِ غیر را مصداق جنگ نرم و تهدید نرم بداند.

این رسانه ها نوع دیگری از زندگی اجتماعی را چه واقعی و چه بعضا اغراق شده یا گزینشی پیش چشم مردم قرار داده اند و از این رو افرادی که کم شمار هم نیستند احساس نارضایتی می کنند. 

روزگاری شخص همۀ عمر خود را در همان منطقه‌ای که به دنیا آمده بود می‌گذراند و از بیرون خبر نداشت اما امروز و به یاری فناوری‌های مدرن و انقلاب هوش و رسانه ها اگر هم فیزیکی و جسمی سفر نکند ذهنی و غیر فیزیکی سوار بر سفینه رسانه ها به نقاط مختلف جهان سفر می کند و انگاره های او تغییر یافته است. 

3. بخشی از مردم از این همه تناقض به ستوه آمده‌اند. این همه خانۀ خالی و دغدغۀ بخش قابل توجهی از جامعه تأمین اجارۀ خانه؟ این همه نقدینگی و کارآفرینان ناچار از گذار از هفت خوان و بعضا به هر طریقی متوسل شدن برای وام با بهره گرفتن؟ این همه دختر جوان و پسرانی در آرزوی زندگی مشترک؟ این همه ستایش شعور مردم در رسانۀ رسمی و قلع و قمع نصف کاندیداها در آستانۀ هر انتخابات و تازه از کار انداختن منتحبان آنان؟

شاید بخش قابل توجهی از خستگی و میل به زندگی در هر جای دنیا به جز اینجا به خاطر همین احساس باشد. یا چون منحصر به تهران هم نیست و شهرهای دیگر را نیز در برمی گیرد ناشی از احساس بیگانگی در عین زندگی در وطن باشد. مردمانی که با بومی ناگزینی مواجه اند و مدیرانی که از میان آنان انتخاب نمی شود و احساس می کنند در وطن - به مفهوم زادگاه خود-  بیگانه اند.

4. از ضرب‌المثل‌های ماست که «مرغ همسایه غاز است». مادام که مرغ همسایه را ندیده‌ای گمان می‌کنی غاز است و برای این که بدانی غاز نیست باید ببینی. وقتی سفر به خارج از کشور این همه دشوار شده و به خاطر ویزا و ارز گران عملا امکان سفر و آگاهی از بیرون مرزها برای کثیری فراهم نیست تصوراتی دارند که می تواند با واقعیت فاصله داشته باشد.

5. جالب است که پاسخ دهندگان نگفته‌اند الزاما کشورهای اسکاندیناوی که استانداردهای زندگی در آنها بالاست یا امریکا و کانادا و استرالیا و اروپای غربی که از نظر توسعه انسانی خیلی بالا به حساب می آیند (ایران، بالا و کشورهایی چون عراق متوسط به حساب می آیند). بلکه گفته اند هر جا به جز ایران.

این هر جا شاید به خاطر آن باشد که از نظر سیاسی و اقتصادی هر وضعیتی داشته باشند به نوع پوشش آنان گیر نمی دهند. انصافا یک کشور در دنیا معرفی کنید که پلیس آن پیامک بفرستد به خاطر پوشش و دو بحث پوشش و خودرو را به هم ربط بدهند. در حالی که در قانون مجازات بی حجابی و نه بد حجابی مشخص شده است. نمی گویم ارسال این گونه پیامک ها درست است یا نادرست، اما انصافا منحصر به فرد نیست؟!

روی دیگر سکه هم این است که کجای دنیا هر ماه به حساب شهروندان پول می ریزند؟ درست است که اندک است اما به هر حال می‌پردازند. 4 ساعت در مرکز قلب تهران بودیم و کل هزینه 10 هزار تومان شد. اما چرا با این هزینه برای بهداشت و آموزش و پرداخت یارانه احساس رضایت با نوع مخارج متناسب نیست؟

6. در دنیای مدرن «لذت» از «رنج» برتر دانسته می شود. نسل های جدید تحت تأثیر کتاب های موفقیت معتقدند یک بار زندگی می کنند و دوست دارند این یک بار مطابق میل آنان باشد. تازه در فرهنگ خودمان هم سعدی می گوید:

سعدیا حُبّ وطن گرچه حدیثی است شریف
نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم

وطن در نگاه سعدی البته تنها زادگاه است و در آن زمان قلمرو کشور مانند امروز مطرح نبوده اما او هم به صراحت می گوید چون در جایی به دنیا آمده ام دلیلی ندارد که همین جا هم بمیرم. 

در دنیای مدرن اما همان گونه که مردم با انتخابات حاکمان را تغییر می دهند یا طلاق اگرچه تلخ است اما غیر عادی نیست و افراد محل و نوع کار خود را تغییر می دهند دوست دارند کشور محل زندگی خود را نیز تغییر دهند و این الزاما از سر نارضایتی و اصطکاک سیاسی هم نیست و می تواند به خاطر کنجکاوی هم باشد.

همه هم به دنبال لذت نیستند. گاه به دنبال «احترام» می خواهند جای دیگری باشند. بعضی ها هم از این نظام آموزشی به ستوه آمده اند. اصرار بر یک قالب آموزشی و تحمیل محفوظات و همۀ ایران هم با نسخۀ واحد از طاقت برخی خارج است. 

7. از غلامرضا تختی ایران‌دوست‌تر کی؟ نوۀ او اما سال هاست که در آمریکاست. چرا؟ چون پدرو مادرش ( بابک تختی و منیرو روانی پور) اهل کتاب و قلم اند و از سانسوریا کتاب ناخوانی ایرانیان یا زندگی زیر انتظارات فوق‌العاده از این نام به تنگ آمدند و رفتند. این دو نام فرزند خود را البته غلامرضا گذاشتند. روزی در مدرسه اما معلم از غلامرضای نوجوان می پرسد:

این غلامرضا تختی که این همه در فضای اینترنت حضور دارد با تو چه نسبتی دارد؟ وقتی نواده نوجوان تختی پاسخ می دهد پدر بزرگ من بوده معلم با شگفتی می پرسد: وقتی مردم کشورت پدرت را اسطوره خود می دانند پس تو اینجا چه می کنی؟

او ننوشته چه پاسخی داده و آن زمان البته در سنی نبوده تا بتواند پاسخ ژرفی بدهد اما باید دید امروز چه پاسخی دارد. ضمن این که کوچ این گونه افراد بر نوع نگاه دیگران هم اثر می گذارد.

8. نباید تصور کرد انگیزۀ همه سیاسی است. برخی دوست دارند جای دیگری باشند تا از مسابقه پول نجات پیدا کنند. اینجا همه محکوم به شرکت در مسابقه و در معرض مقایسه اند و می خواهند جایی باشند که لازم نباشد مدام بدوند و تازه نرسند. می خواهند از این مسابقه و مقایسه برهند.

9. این پاسخ که دوست دارند هر جایی باشند جز اینجا می تواند ناشی از احساس «ناشکوفایی» هم باشد. همه نمی خواهند وزیر و وکیل و پولدار شوند. می خواهند شکوفا شوند و احساس می کنند نمی توانند. فردی که دنبال شکوفایی است الزاما به دنبال غرب نیست. در پی رؤیا هم نیست. تنها به دنبال خود شکوفایی است. به تعبیر مولانا:

چون خیالی در دلت آمد نشست

هر کجا که می گریزی با توهست

دوست دارند دنبال این خیال بدوند ولو تجربۀ موفقی هم حاصل آن نباشد. زندگی اما بیش از آن که رسیدن باشد رفتن و شدن است و در فرهنگ ما به آن «صیرورت» می گویند. اقبال لاهوری می‌گوید: هستم اگر می روم، گر نروم نیستم. این شوق رفتن می‌تواند از سر میل به «هستن» باشد. اگر احساس کنند همین‌جا می‌توانند «باشند» نمی‌گویند دوست دارند بروند و می‌مانند.

10. هیچ حسی مانند احساس تعلق، آدمی را به ماندن تشویق نمی‌کند. این پاسخ را تنها می توان با شعر جاودانۀ احمد شاملو توصیف کرد:

بر خاکی نشسته‌ام که از آنِ من نیست

از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست

همان شاملو البته می گفت «آبم از این کوزه ایاز می‌خورد و چراغم در این خانه می‌سوزد... در مجموع دو سه سالی از عمرم را خارج از ایران گذرانده‌ام ولی این دو سه سال را جزو عمرم به حساب نمی‌آورم.»

اما بامداد شاعر هم احساس می‌کرد چشمۀ خلاقیت او در محیط غیر پارسی زبان نمی‌جوشد و او نیز به دنبال شکوفایی بود.

آقایان! این آمار را جدی بگیرید. درست است که گاه در قالب یک آرزوست یا بخشی از آن ناشی از پدیدۀ جهانی شدن  و ممکن است یک آمریکایی یا فرانسوی هم دوست داشته باشد جای دیگری زندگی کند یا از زندگی به ستوه آمده و زبان به اعتراض می‌گشاید، اما از فقدان احساس تعلق یا کاهش آن در جامعۀ ما حکایت می‌کند.

به نظر نمی‌رسد گزینه‌ای جز افزایش حس تعلق با بها دادن به تنوع و شکوفایی شهروندان و حذف بودجه‌های غیر ضروری و اختصاص همۀ آن هزینه‌ها به تأمین اجتماعی، این روند را کاهشی کند...

مهرداد خدیر

منبع: عصر ایران

محمدعلی نجفی، ۶۸ ساله و دانش‌آموخته دانشگاه صنعتی شریف و دانشگاه معتبر MIT، وزیر علوم دولت‌های دهه ۶۰، وزیر آموزش و پرورش دولت هاشمی‌رفسنجانی، معاون رئیس‌جمهور و رئیس سازمان برنامه و بودجه دولت سیدمحمد خاتمی، عضو دوره سوم شورای اسلامی شهر تهران، رئیس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری و مشاور اقتصادی دولت حسن روحانی و دوازدهمین شهردار تهران، به قتل همسر دوم خود "میترا استاد" در روز هفتم خرداد، اعتراف کرده است.

به گزارش ایسنا، "علی سرزعیم" درباره این اتفاق تکان‌دهنده مطلبی با عنوان "ماجرای آقای نجفی؛ ریشه‌ها و عبرت‌هایش" به ایسنا ارسال کرده است که متن کامل آن به شرح زیر است:

«ماجرای محمدعلی نجفی مساله شوکه‌کننده‌ای بود که هنوز جامعه در مورد آن به جمع‌بندی درستی نرسیده است. اما فارغ از این مساله به نظر می‌رسد چند نکته مهم در این زمینه وجود دارد که باید به آن اشاره کرد که می‌توان به عنوان عبرت‌های آن تلقی کرد. پیش از هر چیز باید اشاره کرد که این مساله یک قضیه چند سر باخت بود. یعنی همه در این قضیه باختند و کسی منتفع نشد. خود نجفی، همسر اول و دخترش، همسر دوم و خانواده‌اش و فرزندش و نهاد سیاست در ایران و نخبگان سیاسی و از همه مهم‌تر جامعه.

نهاد سیاست نیز از این قضیه به شدت آسیب دید. اگر مشابه این قضیه برای بسیاری از دیگر سیاستمداران رخ می‌داد، خسارت نهاد سیاست تا این حد بزرگ نبود. زیرا بسیاری از سیاستمداران به فضیلت اخلاقی متصف نیستند و روحیات فردی آن‌ها برای کسانی که از نزدیک با آن‌ها کار کرده‌اند جذابیتی ندارد اما دکتر نجفی شخصی بود که منش فردی‌اش همه را در برخوردهای نزدیک تحت تأثیر قرار می‌داد. این قضیه یک اعتبارزدایی از شخصیت سیاستمداران ایجاد کرد و انتظارات جامعه از این گروه را به شدت کاهش داد.

به اعتقاد من خسارت بزرگ‌تر مربوط به جامعه است. انعکاس این مسئله احتمالاً قبح همسرکشی را در جامعه کمتر می‌کند که جای تأسف دارد و تأسف دیگر آنکه کشور از یک فن‌سالار (تکنوکرات) ممتاز محروم شد. به باور من دکتر نجفی نماد فن‌سالاری در ایران بود که این‌گونه ارزان از دست رفت. اگر باور داشته باشیم که توسعه کشور منوط به اصلاح دولت است و در این اصلاح دولت، فن‌سالاران نقش مهم و کلیدی خواهند داشت، این خسارت برای توسعه ایران برجسته می‌شود.

اما چه شد که چنین شد؟

یک دیدگاه متعارف آن است که همه مطلوبات این دنیایی با هم قابل جمع نیست. اگر کسی دنبال پست و مقام، شهرت و احترام اجتماعی می‌رود و به یک شخصیت اجتماعی یا سیاسی و حتی فرهنگی، هنری، ورزشی و روشنفکری تبدیل می‌شود، باید از برخی مطلوبات دیگر نظیر ثروت‌اندوزی یا کام‌جویی شهوانی دست بکشد. باید دست به انتخاب زد یا مسیر ثروت‌اندوزی و عشرت جویی شهوانی را دنبال کرد اما گمنام بود یا باید به سراغ فعالیت‌هایی رفت که فرد را در جامعه برجسته و انگشت‌نما می‌کند و چون ثروت‌اندوزی یا کام‌جویی شهوانی غالباً با رسوایی‌هایی همراه است، باید فرد از این امور صرف‌نظر کند تا به آن هدف دیگر خللی وارد نشود. جمع این امور با هم سازگار نیست. حداکثر تخفیفی که این رویکرد می‌دهد این است که شخص باید در جوانی کام‌جویی شهوانی و در میان‌سالی ثروت‌اندوزی را دنبال کند و نهایتاً در کهنسالی وارد عرصه سیاست شود تا کمتر اسیر چنین وسوسه‌هایی شود.

در این تفسیر آقای نجفی اگر مسیر سیاستمداری، وزارت و پست‌های سیاسی را دنبال کرده، باید قید امیال و تمناهای درونی‌اش در عرصه جنسی را می‌زد و آن‌ها را کماکان نادیده می‌گرفت و عمر را به سلامت طی می‌کرد تا می‌توانست تا پایان عمر خوش‌نام زندگی کند و کماکان از احترام اجتماعی وسیعی برخوردار بماند. این رویکرد ورود زودهنگام به عرصه سیاسی در دوره جوانی را ریشه گرفتار شدن ایشان در این بدنامی و این بدعاقبتی می‌داند.

یک دیدگاه بدیل نیز این است که باید انتظارات‌مان را از انسان‌ها کمتر کنیم و انسان‌ها را بیشتر از قبل اسیر و وابسته خواسته‌های دنیایی بدانیم و این تمناهای دنیایی را بیش از قبل به رسمیت بشناسیم. در این صورت دیگر از اختلاس یا شهوت‌جویی فلان فرد معروف شوکه نمی‌شویم بلکه تلاش می‌شود چارچوب مقبول و مورد اجماعی برای دنباله‌روی این تمناها ایجاد کرد و آن را در قضاوت‌ها مبنا گذاشت. در این رویکرد، انسان گناه‌کارتر از چیزی است که در گذشته تصور می‌شد و جامعه باید انتظارات خود را با این استاندارد پایین‌تر تنظیم کند.

به نظر می‌رسد، جامعه ما دارد آرام آرام این مسیر را می‌رود و در مورد روابط اجتماعی عادی حداقل در کلان‌شهرهای ایران این رویکرد به تدریج فراگیر می‌شود. این رویکرد مستلزم آن است که در مورد مسئولان، سیاستمداران و چهره‌های برجسته جامعه نیز به تدریج تفکیکی میان رفتار اجتماعی آن‌ها و حریم خصوصی‌شان قائل شویم و ربط میان این دو عرصه را کاهش دهیم. یک مسئول دولتی، یک شخصیت سیاسی و یک چهره اجتماعی باید کارکرد مورد انتظارش را داشته باشد و کمتر انتظارات ایده‌آل از رفتارهایش در حریم خصوصی داشته باشیم. همان‌طور که وقتی یک لوله‌کش به خانه ما می‌آید تا ترکیدگی لوله را مهار کند ما به حریم خصوصی او در خانه کار نداریم و تنها به مهارتش در ترمیم لوله و عملکردش در این زمینه تمرکز می‌کنیم باید به عملکرد شخصیت‌ها در عرصه عمومی تمرکز کرد و حساسیت جامعه را نسبت به زندگی آن‌ها در عرصه خصوصی کاهش داد.

تا قبل از ترامپ، دو فرهنگ سیاسی در غرب وجود داشت. رویکرد اول در آمریکا و رویکرد دوم در اروپا رواج داشت. در آمریکا برای رأی‌دهندگان اهمیت بسزایی داشت که یک کاندیدا به انجیل معتقد باشد، اهل رفتارهای جنسی غیرمتعارف نباشد و به خانواده پای‌بند بوده و سابقه طلاق یا طلاق‌های پی در پی نداشته باشد. در اروپا چنین حساسیتی به گذشته و عملکرد فردی وی در عرصه خصوصی و باورهای شخصی‌اش وجود ندارد و تنها بر این مساله تمرکز می‌شود که سابقه مالیاتی‌اش مخدوش و ابهام برانگیز نباشد. به همین دلیل در میان سیاستمداران اروپایی مواردی بوده که فرد همجنس‌گرا یا فاحشه بوده اما رأی آورده و یا سابقه طلاق‌های پی در پی داشته اما به سمت‌های مهم دولتی گمارده شده است. مهمترین کاری که ترامپ در عرصه فرهنگ سیاسی آمریکا کرد، این بود که این استانداردها را به هم زد و به عنوان کسی که در همه این امور بدسابقه بوده، بازهم توانست به کرسی ریاست جمهوری دست یابد.

در این زمینه فرهنگ سیاسی ایرانیان بسیار به فرهنگ سیاسی آمریکایی‌ها شباهت دارد. به همین دلیل رفتار افراد مشهور در حریم خصوصی برایشان اهمیت دارد و آن را در ارزیابی‌های خود اثر می‌دهند. با این حال به نظر می‌رسد که فرهنگ سیاسی ایرانیان به تدریج به سمت فرهنگ سیاسی اروپایی سوق پیدا کند گرچه بعید است انطباق زیادی با آن پیدا کند. البته خطری که جامعه ایران را در این عرصه در کوتاه‌مدت تهدید می‌کند همانند بسیاری از عرصه‌های دیگر، افراط و تفریط است. یعنی اگر در گذشته برای شخصیت‌های سیاسی تصورات منطبق با قدیسان قائل بودیم، بیم آن می‌رود که با موج تبلیغاتی ناشی از این وقایع اخیر به سمت دیگر فرو بغلتیم و بدبینی شدید را حاکم کنیم و همه را دزد و زن‌باره و اهل خوش‌باشی تلقی کنیم.

به اعتقاد این‌جانب گزینه بهینه آن است که در چارچوب دین و قانونی که برآمده از دین و عرف رایج در کشور است، باقی بمانیم و حلال‌های قانونی (و شرعی) را حرمت نهیم و این چارچوب را در قضاوت‌های خود وارد کنیم و حرام‌های شرعی و قانونی را تخطئه کنیم. امروزه عرصه فعالیت اجتماعی عرصه کنش‌ها و کنش‌گران متعددی است که هر کدام سعی دارند جامعه را به سمت خود سوق دهند. اما به گمانم خیر بلندمدت ما التزام به چارچوبی است که سابقا به آن اشاره شد. اگر اهل دین تفسیرهای تنگ‌نظرانه و گاه من‌درآوردی مثل حرمت به ورزشگاه رفتن زنان یا دوچرخه‌سواری بانوان یا برگزاری کنسرت و نشان دادن ساز و پخش صدای ربنای شجریان را کنار بگذارند و به احکام دین آن‌گونه که هست ملتزم بمانند، جامعه ایران در این کشاکش تمدنی می‌تواند مسیر خود را برود و الگوی خاص خود را در جهان کنونی عرضه کند؛ در غیر این صورت کشاکش تمدنی در ایران حول انتخاب بین تمدن عربی و تمدن غربی خواهد بود و با توجه به هیمنه مادی و جذابیت دنیایی تمدن غرب، غلبه این تمدن و اجزایش بر فرهنگ جامعه ایران دور از ذهن نخواهد بود. مبادا که چنین شود.

نکته دوم به محاسبات شخص آقای نجفی برمی‌گردد. در عالم سرمایه‌گذاری در بورس، ایده ساده اما مهمی است به این معنا که هنگام خرید یک سهم به انگیزه فروش و استفاده از مابه التفاوت قیمتی باید به عنوان یک خط قرمز توجه داشت. زیرا بسیار می‌شود که سرمایه‌گذاران سهمی را به امید گران شدن می‌خرند اما بر عکس انتظار آن‌ها، این سهم ارزان می‌شود. سهامدار امروز یا همان سرمایه‌گذار مذکور چون باور دارد که قیمت سهام باید بالا برود از فروش سهم خودداری می‌کند تا زیانی را قبول نکند. اما سهم باز هم پایین می‌رود. شخص تقریباً متقاعد می‌شود که بازار در ارزشگذاری‌اش کاملاً اشتباه کرده که چنین سهم ارزشمندی را چنین پایین قیمت می‌گذارد. لذا باز هم صبر می‌کند و از فروش آن خودداری می‌کند. به این ترتیب زیان شخص پیوسته افزایش می‌یابد تا جایی که آن‌قدر صبر می‌کند که زیانش دیگر غیرقابل توجیه می‌شود و مجبور می‌شود به نازل‌ترین قیمتی که در ابتدای مسیر تصورش را هم نمی‌کرد، آن سهم را بفروشد. به همین دلیل گفته می‌شود سرمایه‌گذاران باید خط قرمز خود را قبل از خرید سهم معرفی کنند. این خط قرمز اصطلاحاً stop loss یا "توقف زیان" گفته می‌شود. یعنی شخص از قبل با خود مشخص می‌کند که اگر سهم تا چقدر پایین رفت دیگر وسوسه حفظ سهم برای بالا آمدن مجدد سهم نمی‌شود و آن را خواهد فروخت!

در رفتارهای اجتماعی نیز افراد به تدریج در مسیرهایی می‌افتند که اگر برای خود خط قرمز یا توقف زیانی مشخص نکنند، ای بسا به مرحله‌ای برسند که پایانش برایشان قابل پیش‌بینی نباشد. احتمالاً آقای نجفی هیچ وقت تصورش را هم نمی‌کرد که در پایان این مسیر به جایی برسد که دست به قتل بزند. اگر از ابتدا خط قرمز می‌داشت شاید کار به اینجا نمی‌رسید. اگر حاضر بود به سادگی از بخشی از محبوبیت و شهرتش بزند کارش به جایی نمی‌رسید که کل این محبوبیت و شهرت را از دست بدهد و بدنامی را پذیرا شود. در دوران معاصر نیز نداشتن خط قرمز در جریان‌ها و احزاب سیاسی گاه موجب شد که برخی از آن‌ها به تدریج آن‌چنان از مسیر اولیه خود دور بیفتند که با دشمنان این کشور هم‌پیمان شوند و خسارت دنیا و آخرت را به جان بخرند. در مورد افراد، خود آن‌ها باید خط قرمز خود را مشخص کنند و اگر در این زمینه غفلت کردند دوستان و نزدیکانش باید مشفقانه این غفلت و مخاطرات آن را گوشزد کنند و به فرد کمک کنند که تا وقتی خسارت اندک است به آن تن دهد تا به خسارت بیشتر مبتلا نشود. ای کاش اهالی سیاست در زمانی که آقای نجفی در سراشیب قرار گرفت به جای طرد کردن به او کمک می‌کردند تا افت محبوبیت را با سهولت بیشتر و فشار روانی کمتر به جان بخرد و در مسیر خود تجدیدنظر کند تا کار به اینجا نرسد.

در نهایت؛ باید گفت که شهرت و معروفیت برخلاف آنچه که در بادی امر به نظر می‌رسد دشواری‌ها و مشکلات خاص خود را دارد و محدودیت‌های خاص خود را بر فرد تحمیل می‌کند. جدا شدن و اعلام علنی یک اشتباه در برقراری یک رابطه زناشویی برای مردم عادی به مراتب آسان‌تر از کسی است که رسانه‌ها روی او تمرکز دارند! و همین امر گاه مانند بختکی می‌شود که فرد را از توقف در زیان بازمی‌دارد. اینجاست که اگر انسان‌ها آن روی دیگر معروف شدن را هم ببینند شاید دیگر به داشتن آن ترغیب نشوند! به همین دلیل ضروری است که افراد باید همزمان با محبوب شدن، توان روحی و روانی خود در فاصله گرفتن از این معروف شدن و حتی مواجهه با مغضوب شدن اجتماعی را در درون خود تقویت کنند. اینک روشن می‌شود که چرا یکی از دستورات صوفیان گذشته به مریدان خود، اقدام عامدانه برای بدنام شدن و تحمل جفای خلق بوده است! این‌ها تمرین‌هایی بوده تا شخص را از بند معروفیت و اشتهار نجات دهد و ای کاش سیاستمداران ما نیز مراقب باشند تا بیش از حد گرفتار چنین عناوین و اعتباریاتی نشوند.

به هر حال این قضیه مانند دیگر حوادث طبیعی و غیرطبیعی که جان جامعه ایران را آزرد، تبعات ماندگاری خواهد داشت. ای کاش بتوانیم در این مورد هم مثل موارد دیگر درس‌های سودمندی برای آینده پیش رو بگیریم.»

پیشخوان

آخرین اخبار