کتاب «چارلی و کارخانه شکلات سازی» به جرات می توان گفت کتابی مناسب برای همه سنین است.« رولد دال » یکی از بزرگ ترین نویسندگان کتاب کودک و نوجوان اهل انگلستان، خالق این کتاب ارزشمند و زیباست.

من به عنوان یک بزرگسال وقتی کتاب های «رولد دال» را می خوانم به شدت لذت می برم. داستان های قهرمان محور که اکثر آنها کودکان هستند. قهرمانانی که به راحتی تسلیم نمی شوند، ناامیدی برای آنها معنایی ندارد و همیشه در بدترین اتفاق، بهترین تصمیم را می گیرند. بعضی از کارشناسان براین باورند که کودکان بعد از خواندن آثار «رولد دال» سرشار از انرژی و انگیزه می شوند.

 و اما کتاب «چارلی و کارخانه شکلات سازی» داستان زندگی چارلی پسربچه  نه ساله فقیر و تهیدستی که درعین حال بسیار خوشبخت است. او همراه پدر و مادر خودش، پدر و مادر پدرش، پدر و مادر مادرش درکلبه محقر کوچکی زندگی می کند، اما این کلبه کوچک پراز صفا و محبت است و اعضای این خانواده به هم عشق می ورزند. پدر چارلی شغل جالبی دارد، او در کارخانه خمیر دندان سازی مسئول بستن درب خمیر دندان هاست.

آن سوی کلبه کوچک و فقیرانه آنها، بزرگترین کارخانه شکلات سازی دنیا قرار دارد که شکلات هایش را به سرتاسر دنیا صادر می کند. کارخانه ای زیبا، بزرگ و درعین حال رمز آلود. بعد از اینکه فرمول مخفی ساخت شکلات های آقای «ویلی وانکا» صاحب کارخانه، به صورت ناجوانمردانه لو می رود، آقای «وانکا» کارخانه را تعطیل و تمام کارکنانش را اخراج می کند. اما بعد از گذشت مدت نسبتا طولانی دوباره کارخانه شروع به کار می کند، اما هیچ کس نمی داند کارمندان جدید چه کسانی هستند.

روزی از روزها، آقای «وانکا»  تصمیم عجبی می گیرد، او پنج بلیط طلایی را داخل پنج شکلات مخفی کرده و اعلام می کند: «هر کودکی که بتوانند بلیط های طلایی را پیدا کند، یک روز به گشت و بازدید در کارخانه دعوت می شود و در نهایت کارخانه شکلات سازی به یکی از این پنج بچه که از همه شایسته تر است، می رسد و آن بچه صاحب این  کارخانه عظیم می شود.»

چارلی عاشق شکلات است، اما به دلیل فقر بیش از حد، فقط روز تولدش شکلات هدیه می گیرد، آن هم فقط یک بسته.

 چند اتفاق عجیب و غریب دست به دست هم می دهند تا اینکه درعین ناباوری دریکی از شکلات های چارلی، یک بلیط طلایی مخفی شده، پیدا می شود. روز موعود فرا می رسد و پنج بچه تقریبا همسن و سال با بلیط طلایی در دست به همراه والدین شان وارد کارخانه شکلات سازی می شوند.

اسامی این پنج کودک خوش شانس عبارتند از :

«آگستوس گروپ» که یک پسر چاق و شکموی حریص است، «وروکا سالت» دختری که والدین پولدارش او را لوس کرده‌اند، «وایولت بورگارد» دختری که آدامس می‌جود، «مایک تی وی» پسری که دیوانه تلویزیون و بازی‌های رایانه‌ای است و در نهایت «چارلی» فقیر و خوشبخت.

 قرار براین می شود تنها بچه ای که تا آخرین لحظه از بازدید، کنارآقای«وانکا» بماند کارخانه به او می رسد.

بچه ها یکی پس از دیگری درهرمرحله از بازدید از کارخانه،  بخاطر سر پیچی از حرف های آقای «وانکا» از ادامه بازدید حذف می شوند. درآخر،  تنها چارلی و پدر بزرگ اش که همراه اوست تا آخرین مرحله بازدید کنار آقای «وانکا» می ماند و درعین ناباوری، چارلی صاحب بزرگترین کارخانه دنیا می شود. و این آغازگر مرحله جدیدی در زنگی چارلی است....

داستان «چارلی و کارخانه شکلات سازی» گرچه درابتدا یک داستان کودکانه است با قهرمانی که فقط نه سال دارد، اما هرچه داستان جلو می رود، بیشتر به قلم جادویی «رولد دال» برای انعکاس پیچیدگی های مسائل دنیای واقعی بزرگسالان در قالب نمادهای دنیای کودکان پی می بریم.

بلیط های طلایی آقای «وانکا» به همه بچه ها، فارغ از جنس، رنگ و طبقه اجتماعی و غیره آنها یک شانس مساوی برای تغییر و دگرگونی می دهد درست مثل زنگی واقعی مان ...

زندگی همواره به ما یک شانس طلایی می دهد، آن هم یک بار برای همیشه ...  زمانی که بلیط طلایی را دریافت می کنیم باید مواظب باشیم که با حرص و طمع«آگستوس گروپ» غرور و خودخواهی« وروکا سالت» هوس«وایولت بورگارد» کنجکاوی کاذب«مایک تی وی» این بلیط طلایی «فرصت طلایی» را از دست ندهیم.

«رولد دال» به زیبایی در چند صحنه از داستان، چهره فقر وغنا را در کنار هم قرار می دهد. نشان دادن کلبه کوچک و فقیرانه  چارلی در کنارعظمت و بزرگی کارخانه شکلات سازی. پنج بچه با پنج دنیای کاملا متفاوت. یکی صاحب امکانات زیاد و رنگارنگ و دیگری در حسرت یک تکه شکلات .... اما از همه این ها که بگذریم، دنیای بچه ها درهر طبقه ای از اجتماع که باشند زیبا،  رنگارنگ و شیرین است، درست مثل شکلات های آقای «وانکا»، اینطور نیست؟

هاجر مظاهری

همزیستی نیوز - محمدرضا باطنی، فرهنگ‌نویس شناخته‌شده، زبان‌شناس و نویسنده برجسته، پس‌از دوره‌ای بیماری در تهران در ۸۷سالگی درگذشت- خانواده‌اش خبر داده‌اند.

2️⃣ زندگی علمی باطنی در دوران پهلوی و نیز جمهوری‌اسلامی، دوبار  از سوی حکومت‌ها برهم خورده اما او هربار راه دیگری برای خدمت به زبان و فرهنگ یافته.

▫️باطنی در لندن زیر نظر مایکل هالیدی، زبان‌شناس بزرگ و اثرگذار، کوشید دستور زبان‌فارسی را تبیین کند، اما در سفری به ایران، بابت انتشار برخی یادداشت‌های انتقادی و نشست‌وبرخاست با دانشجویان مخالف شاه در اروپا، به‌دست ساواک بازداشت شد، بورسش لغو شد و نتوانست به لندن برگردد.


▫️اما باطنی همان رساله‌ای که قرار بود در لندن از آن دفاع کند، به فارسی برگرداند، و با آن از دانشگاه تهران دکترای زبان‌شناسی گرفت- رساله‌ای با عنوان «توصیف ساختمان دستوری زبان فارسی» و  یکی از اولین دستورهای فارسی بر مبنای زبان‌شناسی جدید که کتاب مرجع دانشگاهی است و از ۱۳۴۸ تا ۱۳۹۷، ۲۷بار تجدید چاپ شده.

▫️او که در رشته زبان‌شناسی دانشگاه تهران درس می‌داد، برای یک‌سالی هم مدیریت آموزشی دانشسرای عالی تهران برعهده داشت اما در اختلاف‌های‌اش با ساواک و نخست‌وزیری، از اصولش کوتاه نیامد و هم کار مدیریت و هم از تدریس کنار گذاشته‌شد؛ کارمندی وزارت‌علوم را نپذیرفت و اجازه دادند او سراسر دهه ۵۰ را تا انقلاب برای مطالعه و تحصیل به فرانسه و آمریکا بود و در آمریکا یک‌سالی در کنار نوآم چامسکی، زبان‌شناس و متفکر و منتقد بزرگ آمریکایی بود.

3️⃣ پس‌از انقلاب هم باطنی که تازه ۴۷ساله بود از نخستین‌ استادانی بود که با انقلاب فرهنگی، از کار برکنار و به‌‌زور بازنشسته شد.

▫️او در شبی که مجله بخارا به‌احترام او برپا کرده‌بود، تعریف کرده: «... انقلاب فرهنگی شد. دانشگاه‎ها تعطیل شد... یک روز اعضای ستاد انقلاب فرهنگی در دانشکده حقوق جلوس کردند و از استادان دانشکده ادبیات هم خواستند به آنجا بروند. آن ستاد عبارت بود از جلال‎‌الدین فارسی، عبدالکریم سروش، شمس آل‌احمد و یکی دو نفر دیگر.‌

▫️در آن جلسه داشت وقت تلف می‎شد و من نخواستم وقت تلف بشود. گفتم آقایان، در فرهنگ نمی‎شود انقلاب کرد. فرهنگ چیزی است که ما از زیر کرسی یاد می‎گیریم. اگر هم عوض شود ذره ذره عوض می‎شود. با شیر اندرون شده با جان برون شود. حالا ما فرض می‎گیریم که در فرهنگ بشود انقلاب کرد. حالا برای این انقلاب ستادی لازم است؟ حالا فرض می‎کنیم که ستادی لازم باشد، آیا شما ‌پنج نفر که اینجا نشسته‌‏اید بهترین آدم‎هایی هستید که می‎توانستید این ستاد را درست کنید؟

▫️به محض این که این حرف از دهان من درآمد، مثل کبریتی بود که در انبار باروت انداخته باشند. استادانی که بغض گلویشان را گرفته بود، شروع کردند به کف زدن، زدن روی میز و پا کوبیدن. آقای سروش بلندگو را به دست گرفت که ما نیامده‎ایم اینجا که به ما فحش بدهید و بعد هم جنگ مغلوبه شد. از قبل هم یک تعداد از مستخدمین دانشگاه را آورده و گوشه‎ای نشانده بودند و اینها هم بلند شدند و تکبیر فرستادند...

هم به خودم گفتند و هم برایم پیغام گذاشتند که یا تقاضای بازنشستگی می‎کنی و یا از دانشگاه بیرونت می‎کنیم.من هم تقاضای بازنشستگی کردم و آمدم خانه.»

▫️برای ماه‌ها باطنی به افسردگی دچار می‌شود اما چندسال بعد، ۱۳۶۴، از جا برمی‌خیزد و به دنیای فرهنگ‌نویسی در انتشارات فرهنگ معاصر پا می‌گذارد؛ فرهنگ معاصر؛ فرهنگ پویا، فرهنگ اصطلاحات و عبارات رایج فارسی (فارسی - انگلیسی)؛ از مهم‌ترین کارهای باطنی در انتشارات فرهنگ معاصر از ۱۳۶۴ تاکنون است که این آخری در سال ۹۳، برنده سی‌ودومین جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی شد اما از شرکت در مراسم و گرفتن جایزه ای که به کتاب تعلق می گرفت خودداری کرد.


4️⃣ جز فرهنگ‌نویسی، از آثار مهم باطنی می‌توان به تالیف‌ها و ترجمه‌هایی مرجع در رشته‌های تخصصی‌اش، زبان‌شناسی اشاره کرد؛ مسائل زبان‌شناسی نوین یا زبان و تفکر. او در زبان‌شناسی، متاثر از نگرش مایکل هالیدی مسايل زبان را در بافت اجتماعی و در پیوند با نقش اجتماعی زبان مطالعه و بررسی می‌کرد و درس می‌داد.

▫️جز این‌ آثار تخصصی، ترجمه درآمدی بر فلسفه اثر بوخینسکی و ترجمه چند اثر در حوزه علوم شناختی و ذهن، مثل «ساخت و کار ذهن» و «مغز و رفتار» در کارنامه سال‌های گوشه‌نشینی و ملال اجباری باطنی در دهه ۶۰ دیده می‌شود.  

▫️او در همین سال‌های دهه ۶۰، رشته‌ مقالاتی هم برای نشریات روشن‌فکری  چون آدینه و دنیای سخن نوشت- مقاله او در نقد کتاب «غلط ننویسیمِ» ابوالحسن نجفی، با این عنوان که "اجازه بدهید غلط بنویسیم"، بسیاری توجه‌ها را برانگیخت و از قوت موج درست‌نویسی و سره‌نویسی که با این کتاب، خاسته بود، کاست.

از مهم‌ترین کارهای جمعی زندگی علمی و مدنی محمدرضا باطنی می‌توان به عضویت در «شورای بازنگری در شیوه نگارش و خط زبان فارسی» اشاره کرد. این شورا مجمعی از نویسندگان و صاحب‌نظران مسایل زبان فارسی بود که در آغاز دهه ۱۳۷۰ با کمک و تدارک مجله آدینه برای بازنگری در شیوه نگارش خط فارسی برپا شد.

این جمع با چاپ مقاله‌‌ای به‌قلم ایرج کابلی در شماره مرداد ۷۱ مجله آدینه پا گرفت؛ مقاله‌ای با نام «فراخوان به فارسی‌نویسان و پیشنهاد به تاجیکان» و برپایی یک شورا را برای برطرف‌کردن مشکلات زبان فارسی پیشنهاد داده بود و این شورا همان ماه در دفتر آدینه راه افتاد؛ «کریم امامی، محمدرضا باطنی، ایرج کابلی، علی‌محمد حق‌شناس، احمد شاملو، کاظم کردوانی و دبیر تحریریه آدینه فرج سرکوهی»؛ بعدها،  «محمدرضا شفیعی کدکنی، هوشنگ گلشیری، محمد صنعتی» هم بدین جمع پیوستند.

آن‌ها «اساسی‌ترین هدف‌شان را دست یافتن به شیوه‌ای که به کمک آزمون‌های عملی، خواندن و نوشتن فارسی را آسان‌تر کند» اعلام کرده‌بودند و اخبار کارشان را آدینه منتشر می‌کرد؛ این کار از سوی تنی‌چند ادیب، متخصص زبان و روشن‌فکر، سبب شد رسم‌الخط آدینه و حتی شیوه نگارش کتاب‌های احمد شاملو تغییر کند.

این شورا تا زمانی‌که آدینه توقیف شد و چهره‌هایی چون هوشنگ گلشیری و احمد شاملو زنده بودند، به کار بلندپروازانه‌اش ادامه داد.
5️⃣ این همه را باطنی با سختی بسیار به دست آورده؛ او که زاده اصفهان بود، از سر تنگدستی خانوادگی و از کار افتادگی پدر، . در ۱۲ سالگی تحصیل را ترک کرد و در بازار اصفهان پادو شد. و تنها پس از چند سال بعد و هم‌زمان با شاگردی در یک خرازی‌فروشی توانست در مدرسه شبانه تحصیل را از سر بگیرد و پس‌از گرفتن سیکل اول، همزمان با تحصیل در روستاها، معلمی کرد.

▫️باطنی، هیچ‌گاه از کار ننشست. او تعریف کرده پس‌از برکناری از استادی در دانشگاه تهران در دهه ۶۰، تا مدت‌ها نفهمیده چه ضربه‌ای خورده و «یکی از دوستان زنگ زد و گفت یک کارخانه سوئيسی‌ها گچ تحریر هست که می‎خواسته‎اند راه بیندازند، انقلاب شده و رفته‎اند. تو مدیر عامل شو و راه بیندازش. گفتم خوب چی بهتر از این...

▫️با تلاش زیاد ژانراتور خریدیم... تا  چراغ‎های کارخانه روشن شد و به کار افتاد، سر و کلۀ آقایان پیدا شد. گفتند که صاحبان این کارخانه فراری‎اند و اینجا مصادره می‎شود. و من دوباره به خانه برگشتم. آن وقت دیگر ضربه را احساس کردم.»

شاید ما هم الان نفهمیده‌ایم با رفتن باطنی چه ضربه‌ای خورده‌ایم...

منبع - روزآروز

 

امروز که بعد از چندین روز پرمشغله، فرصتی برای مطالعه پیدا کردم به سرم زد کتاب پینوکیو را بخوانم. پینوکیو کارتون مورد علاقه بچگی هایم بود. گرچه داستان پینوکیوی واقعی که توسط «کارلو کلودی» رمان نویس مشهور ایتالیایی خلق شده با آنچه که در انیمیشن ها به تصویر کشیده شده است، فرق دارد، اما از زیبایی آن کم نکرده است.

اولین بار که کتاب پینوکیو را خواندم، کتابی در رده سنی « ب » بود با تصاویر کودکانه، پر از رنگ های شاد و نوشته های درشت تا بچه هایی که تازه سواد خواندن یاد گرفته اند به راحتی بتوانند این کتاب را بخوانند.

و الان کتابی قطور، بدون تصویر با صفحاتی پر از نوشته، جلوی من قرار دارد.

جالبه حالا که دارم‌ این کتاب را  می خوانم، حس می کنم شخصیت های پینوکیو هم همراه من بزرگتر شدند. شخصیت هایی که هر کدام یک نماد هستند، پر از حرف های نگفته و رازهایی که باید توسط خواننده کشف شود.

ژپتو، نجار پیری که همراه گربه و دارکوبش زندگی می کند و با ساخت وسایل چوبی روزگار می گذارند، او از تنه  درخت، عروسک خیمه شب بازی زیبایی می تراشد و اسم او را پینوکیو می گذارد.

ژپتو نماد خداست. خالقی که می آفریند و مخلوقش را بشدت دوست دارد و از او در تمامی مراحل پرپیچ و خم زندگی حمایت می کند.(حتی خطر سفر دریایی و زندگی در شکم نهنگ  را برای پیدا کردن پینوکیو به جان می خرد)

پینوکیو با جیرجیرک سخنگو دوست می شود، جیرجیرکی که نماد وجدان بیدار و راهنمای درون پینوکیوست. جیرجیرک سعی دارد راه درست را به او نشان دهد(درنسخه انیمیشن ژاپنی جوجه اردک کوچک جایگزین جیرجیرک شده است)

ژپتو کت قدیمی اش را می فروشد و برای پینوکیو کتاب می خرد و او را برای تحصیل علم به مدرسه می فرستد.

پینوکیو در راه مدرسه است که دو حیوان بدجنس سر راه او قرار می گیرند، روباه مکار و گربه نره(هردو نماد حرص و طمع هستند) آنها از ساده لوحی پینوکیو سوء استفاده می کنند. سکه هایش را می دزدند و او را از درخت آویزان می کنند.

زندگی پینوکیو پر است از خطاها، تصمیم گیری های اشتباه و شادی های زودگذر تا کار کردن در سیرک، رفتن به پارک مخصوص بچه ها و تبدیل شدنش به الاغ ...

سرانجام، پینوکیو بعد از نجات از دهان نهنگ، گویی دوباره متولد می شود و این بار راه درست را انتخاب می کند(درست مانند زمانی که بنده بابت خطاهایش به درگاه خالق توبه می کند)

در مزرعه همسایه شان کار می کند، از ژپتوی پیر که بعد از نجات از دهان نهنگ، سخت بیمار شده بود پرستاری می کند و شب ها سبد حصیری می بافد.

و آنگاه که از درون متحول می شود و دیگر قصد برگشت به خطاهای گذشته را ندارد، فرشته مهربان آبی ظهور می کند و او را تبدیل به پسر بچه واقعی می کند. جسم چوبی اش فرو می ریزد و به انسان واقعی تبدیل می شود.

این است داستان بازگشت انسان به جوهر واقعی خود، داستانی زیبا برای ترسیم این بازگشت! شما چه فکر می کنید؟

 هاجر مظاهری

همزیستی نیوز - عکاسان ایرانی در میان ۱۴۰ برگزیده پنجمین جشنواره بین‌المللی هنر عکاسی یادواره محفوظ الله بنگلادش حضور دارند که احمد خطیری موفق به دریافت مدال طلای FIP بخش مونوکروم شد و همچنین کیارنگ علایی و امیرحسین یوسفی کیاسری روبان افتخار این رویداد را دریافت کردند.

به گزارش ایرنا پنجمین جشنواره بین المللی هنر عکاسی یادواره محفوظ الله بنگلادش با عنوان MAHFUZ ULLAH MEMORIAL ۵th International Photography Contest ۲۰۲۱  زیر نظر فدراسیون بین‌المللی هنر عکاسی (FIAP) ، (GPU) و فدراسیون بین المللی عکاسی هندوستان (FIP) و انجمن عکاسان بنگلادش (BPS) برگزار شد و ۱۴۰ نفر موفق به دریافت مدال طلا، نقره، برنز و روبان افتخار شدند.

احمد خطیری مدال طلای FIP بخش مونوکروم بود را دریافت کرد. همچنین در این بخش، کیارنگ علایی روبان افتخار فیاپ و در بخش رنگی فیاپ جی پی یو را از آن خود کرد و امیرحسین یوسفی کیاسری روبان افتخار فیاپ این رویداد را دریافت کرد.

 

یکی از تصاویر برگزیده این رویداد
یکی از تصاویر برگزیده این رویداد

این جایزه از سوی فرزند محفوظ الله برای زنده نگاه داشتن یاد پدرش برگزار می شود. در تشریح این جایزه آمده است: پدرم در سال ۲۰۰۴ درگذشت. پس از آن، من همیشه به این فکر می کردم که چگونه می توانم قدردان او برای حمایت هایش در حرفه عکاسی ام باشم. این ایده  به ذهنم خطور کرد تا از طریق این مسابقه عکاسی زندگی پدرم را در سراسر جهان حفظ کنم. این یک چالش برای من خواهد بود که آرزویم را برآورده کنم. همه اعضای خانواده و دوستانم به من کمک می کنند تا در این کار موفق شوم. من همیشه از خدا می خواهم که به من شهامت و قدرت بدهد تااین رویداد را به یک اتفاق موفق تبدیل کنم. بنابراین، من از هر عکاس از هر گوشه دنیا تقاضا دارم که با ارسال تصاویر زیبای خود به من برای تحقق رویای خود موفق شوم.

دوم آوریل روز جهانی کتاب کودک  بود. این روز به مناسبت زاد روز «هانس کریستین اندرسون» نویسنده بزرگ  دانمارکی به عنوان روزجهانی کتاب کودک نامگذاری شده است.

درفروشگاه «خانه کتاب قشم » یک مجموعه کامل از کتاب های این نویسنده بزرگ را داریم. من به شخصه در کودکی عاشق کتاب های این نویسنده بنام  بودم. با خواندن کتاب «دختر کبریت فروش»  گریه کردم. با کتاب « لباس جدید پادشاه »  از حماقت برخی از افراد ساده لوح رنجیدم و با کتاب «بند انگشتی» به فکر فرو رفتم.

اما گمان می کنم مشهورترین کتاب آقای اندرسون کتاب« جوجه اردک زشت » باشد.

کتابی که هم قابل فهم برای کودکان است و هم بزرگسال. انگار این کتاب همه گروه های سنی را مخاطب خود قرار داده است.

داستان این کتاب از آنجا آغاز می شود که:

آخرین تخم در لانه اردک  مادر می شکند و جوجه کوچکی از آن بیرون می آید. جوجه ای که با بقیه جوجه های تازه متولد شده فرق داشت ... پرهای خاکستری و جثه درشتش او را از سایرین متمایز می کرد.  از همان اول همه حیوانات مزرعه او را  به جرم اینکه زشت بود مورد آزار قرار دادند.

جوجه بیچاره  همیشه تنها و غمگین بود، زیرا جوجه های دیگر او را در جمع خودشان راه نمی دادند. تحقیرها  و اذیت های سایرین باعث شد او یک شب تصمیم مهمی بگیرد و برای همیشه آن مزرعه را ترک کند و به جنگل پناه ببرد.

در دل جنگل مرداب بزرگی بود که عده ای اردک وحشی در آن زندگی می کردند. اردک ها با روی گشاده از او استقبال کردند. و این اولین باری بود که جوجه اردک حس شادی و دوستی را در وجودش احساس کرد.  روزی در آسمان چند پرنده زیبا و بزرگی دید، آنها قوهای سفیدی بودند که با شکوه  هرچه تمام تر در دل آسمان آبی پرواز می کردند. جوجه اردک زشت با حسرت به آنها نگریسته بود و در دل آرزو می کرد که کاش او هم قوی زیبایی بود.

روزی از روزها شکارچیان به اردک های وحشی مرداب حمله کردند. صدای غرش تفنگ ها و پارس سگ های شکارچی رعب و وحشت در دل هر جنبده ای می انداخت. جوجه اردک زشت به هر جان کندنی بود از آن مهلکه فرار کرد و جان سالم به در برد . به مرزعه ای رسید. مزرعه دار خانمی پا به سن گذاشته ای بود که از  یک مرغ و یک سگ نگهداری می کرد.

جوجه اردک زشت تمام زمستان سرد را پیش آنها ماند. گرچه در ابتدا خانم مزرعه دار از دیدن جوجه اردک متعجب بود و گفت تا به حال چنین جوجه زشت و عجیبی ندیده است.  بهار شد و درختان به شکوفه نشستند پرندگان مهاجر دسته دسته از سرزمین های گرم بر می گشتند.

جوجه اردک  از سر و صدای آنها بیدار شد و از طویله بیرون آمد، بال گشود و به سمت رودخانه، جایی که چند قوی زیبا مشغول شنا بودند پرواز کرد و آرام کنار آنها در آب فرود آمد. قوها به او سلام کردند و گفتند: تا به حال قوی به این زیبایی ندیده اند. جوجه اردک در آب به خود نگریست و به جای یک جوجه زشت خاکستری، قوی سفید و با وقاری دید.....

می گویند این داستان حقیقت محض زندگی کریستین اندرسون است. کسی که به خاطر قیافه نه چندان زیبایش مورد تحقیر و تمسخر دیگران قرار گرفت. تا اینکه روزی جوجه اردک زشت درونش تبدیل به قوی زیبایی شد. او نویسنده کتاب کودکان شد و داستان هایش با استقبال بی نظیری از سوی مخاطبان در سرتاسر دنیا روبه رو شد. حالا اینقدر مشهور و مورد ستایش است که  روز تولدش را روز جهانی کتاب کودکان نامگذاری کردند.

به راستی آیا جوجه اردک یا همان جوجه قو، زشت بود یا در جای نادرستی در میان اردک ها قرار گرفته بود.

جوجه اردک زشت نماد انسان های تحقیر شده به خاطره تفاوت هاست. تفاوت در رنگ پوست، تفاوت در ظاهر و غیره... و قو نماد بلوغ فکری است. رهایی از تمام حرف های خرد کننده و ناامید کننده .

براستی تحقیر گاهی انسان ها را به انزوا و عزلت و گاهی به شکوفایی و درخشش می رساند. به قول ابراهام مازلو روانشناس انسان گرا سرشناس که در مورد جوجه اردک زشت می گوید «تبدیل شدن یک جوجه زشت به قوی زیبا نشانه خودشکوفایی شخصیتی است» تنها کافیست که به جوهر وجود خود پی ببریم.

کاش به خودمان قول می دادیم هیچ گاه انسان های دیگر را تحقیر یا مسخره نکنیم. براستی چه کسی می داند پشت ظاهرهای غمگین و گاهی نامید انسان ها، چه سرنوشت قو گونه ای رقم خواهد خورد!؟

هاجر مظاهری

عید نوروز است و همه چیز حال و هوای خاص خودش را دارد.گرچه نوروز امسال مثل سال های دیگر نیست و جزیره قشم خلوت و کم تردد است، اما بازهم انگار حال و هوای خاص خودش را دارد.

به رسم سنت دیرینه ایرانیان، ما هم در کنار درب ورودی « خانه کتاب » میزی برای هفت سین اختصاص دادیم. هفت سین هفت رنگ که گلدان گل سنبل زیبایی در وسط آن خود نمایی می کند. بوی دل انگیز گل سنبل فضای سالن را عطر آگین کرده است. بویی شبیه زندگی، بوی بهار، فصل رویش.

به تغییرات طبیعت در آغاز هر سال فکر می کنم. هوایی که کم کم گرم و شرجی می شود، روزها  بلند تر و شب ها کوتاه تر می شوند. آیا ما انسان ها هم می توانیم مثل طبیعت حال درونمان را تغییر دهیم و دوباره از نو شروع کنیم...؟؟

چارلز دیکنز نویسنده بزرگ انگلیسی در کتاب « سرود کریسمس » چه زیبا تغییر درونی یک انسان را همراه با تغییر سال نو به تصویر کشیده  و اثری ماندگار و بی بدیل خلق کرده است. کتابی که در کریسمس ۱۸۴۳ به چاپ رسید.

داستان از مغازه صرافی آغاز می شود. مغازه ای  که متعلق به پیرمرد خسیسی به نام اسکروچ است. اسکروچ  به جای قلب در سینه اش تکه یخی درحال تپیدن است و جز پول به چیز دیگری فکر نمی کند.

شب کریسمس است و در حالی که تمام مردم شهر در تکاپوی برپایی جشن و تحویل سال نو هستند او داخل مغازه همراه با  کارمندش باب کراچیت سخت مشغول کار است گویی برایش جشن و شادی های تحویل سال اصلا اهمیت ندارد.

بالاخره بعد از یک روز کاری سخت به خانه باز می گردد و درعین ناباوری درحالی که روی مبل اتاقش مشغول استراحت است . روح  مارلی  دوست و شریک قدیمی اش را ملاقات می کند. روح  مارلی به او می گوید: امشب  قرار است سه روح را ملاقات کنی  که هرکدام برای تو پیغامی به همراه دارند.  هر بار که صدای ساعت شهر را شنیدی یکی از روح ها به سراغت می آید و سپس ناپدید می شود.

با نواخته شدن صدای ساعت شهر اسکروچ روح سال های گذشته را می بیند و با روح به گذشته اش سفر می کند. زمانی که او جوانی فقیر در عین حال شاد و پر انرژی بود و در یکی از جشن های سال نو با دیدن دختری زیبا و مهربان تمام وجودش از عشق گرم و سرشار می شود.

برای دومین بار ساعت شهر شروع به نواختن می کند و به همراه آن دومین روح یعنی روح زمان حال به سراغش می آید . اسکروچ که حالا به دیدار با روح ها عادت کرده همراه او به خانه کارمندش « باب » می رود . خانه قدیمی کوچکی که با صدای شور و شوق ساکنینش برای برگزاری جشن کریسمس می خواهد از جا کنده شود. خانواده باب پر جمعیت و فقیر هستند زیرا اسکروچ در ازای کار زیاد حقوق کمی به باب می دهد.

«تیم» پسر کوچک باب که به دلیل معلولیت با عصای زیربغل راه می رود هم درجشن و پایکوبی اهالی خانه شرکت می کند. دیدن «تیم» شور و شعف عجیبی در دل اسکروچ ایجاد می کند و بعد از سال ها  احساس می کند «تیم» کوچولو را از ته قلب دوست دارد . اما روح به او می گوید به زودی «تیم» به خاطر نداشتن پول معالجه بیماری اش از دنیا خواهد رفت.

در همین حین اسکروچ برای سومین بار صدای ضرب ساعت شهر را می شنود . روحی هولناک به سراغ اسکروچ می آید .... بله نیاز به معرفی ندارد اسکروچ خوب می داند این روح ترسناک روح زمان آینده است که اسکروچ را به آینده نه چندان دوری می برد.

صبح کریسمس است اسکروچ همراه روح در خانه اش هستند پیشخدمت ها از مرگ صاحب خانه حرف می زنند. جنازه ای روی تخت اسکروچ است. اسکروچ می فهمد که این جنازه متعلق به خودش است. روح قبری را به او نشان می دهد ......

اسکروچ با گریه و التماس از روح می خواهد که به او فرصت زندگی  بدهد تا بتواند تمام بدی های گذشته اش را جبران کند. روح، اسکروچ را به داخل قبر پرت می کند .....

چشمان اسکروچ از تابش لطیف آفتاب، آرام باز می شود. صبح کریسمس است و او روی تختش دراز کشیده است.

اسکروچ در حالی که با شادی لباس هایش را می پوشد به خیابان می رود. با فریاد و خوشحالی کریسمس را به اهالی شهر تبریک می گوید و اول از همه به سراغ باب میرود و علاوه بر افزایش حقوق باب به او قول می دهد تمام هزینه های معالجه «تیم» را شخصا بر عهده بگیرد.

از آن شب به بعد اسکروچ آدم دیگری می شود. پیرمردی مهربان، خوش اخلاق و دست و دل باز و از همه مهم تر صمیمی ترین دوست «تیم» کوچولو.

اسکروچ توانست بر زمستان درونش غلبه کند و بهار را مهمان قلب یخ زده اش کند.

کاش ما هم بتوانیم با آغار هر بهار و شروع هرسال نو بدی ها را کنار بگذاریم و نو جوانه بزنیم و شکوفه بدهیم.

هاجر مظاهری

در این هفته ای که روز ولنتاین را پیش رو داشتیم  و اکثرا به فکر خرید خرس عروسکی و جعبه های شکلات بودند، عده ای هم بودند که ترجیح می دادند در این روز به همدیگر کتاب هدیه بدهند.

به عنوان مدیر خانه کتاب برای من باعث افتخار است که مراجعان از ما سراغ کتاب های مناسب و با موضوع عشق را  می گیرند تا در این روز به محبوب شان هدیه بدهند.

و چه جمله قشنگی امروز از یکی از بانوان مراجعه کننده به خانه کتاب  شنیدم که گفت: « مگه هدیه ای بهتر و ماندگارتر از کتاب هم داریم » صد البته که نداریم ....

و ناخودآگاه ذهنم به سمت کتاب « ملت عشق » رفت.

کتابی که از عشق می گوید از عشق های زمینی انسان به انسان تا عشقی فراتر، عشق انسان به خدا.

کتاب « ملت عشق » که توسط «الیف شافاک» نویسنده اهل ترکیه نوشته شده و در سال ۲۰۱۰ به یکی از پرفروش ترین کتاب های تاریخ ترکیه تبدیل شد، روایتگر دو داستان موازی از دو عشق، یکی در قرن هفتم و دیگری در قرن معاصر، سخن می گوید .

قصه اول مربوط به خانم « آلا روبیشتاین » است که در آستانه چهل سالگی در یک انتشارات استخدام می شود و با خواندن داستانی به نام « کفر شیرین » متوجه می شود که معنای عشق واقعی را نمی داند، با وجود اینکه ازدواج کرده و صاحب دو فرزند است. به نظر او عشق حقیقی وجود دارد، گرچه او هرگز تجربه اش نکرده است.

 و قصه دوم از شمس تبریزی در قرن هفتم است. شمس زمانی که در خواب تصویری از مرگش را می بیند  به این  فکر می افتد که برای خود شاگردی شایسته و وارسته پیدا کند تا اطلاعات خود را به او منتقل کند. او برای یافتن چنین شاگردی ابتدا از سمرقند به بغداد و از آنجا به قونیه سفر می کند‌. بالاخره در قونیه مولانا را می بیند.... و این آغاز فصلی تازه در زندگی مولانا می شود

شمس می آید و قلب های شایسته عشق الهی را چون آهن ربایی به سمت خود می کشاند تا مسیر عشق ورزی را به آنها بیاموزد.

مولانا شیفته فلسفه و اخلاق صوفی گری او می شود. و همه چیز را رها می کند و به او و حرفهایش گوش می سپارد.

در قسمت هایی از این کتاب از زبان شمس می خوانیم:

انسان مانند یک کتاب مبین می ماند که منتظر خوانده شدن است.هرکدام از ما در اصل کتابی هستیم که راه می رود و نفس می کشد. کافیست که جوهرمان را بشناسیم. افتاده باشیم یا عاصی، فرقی نمی کند آرزوی یافتن خدا در قلب ما نهفته است از لحظه ای که به دنیا می آییم گوهر درونمان را حمل می کنیم.

و کتاب « ملت عشق » به خوبی نشان می دهد که داستان عشق چه در قرن هفتم باشد چه در قرن معاصر فرقی نمی کند . داستان عشق همیشه زیبا، جذاب و تازه است و از همه  مهم تر عشقی بالاتر از عشق بنده به خدا وجود ندارد.

چنانچه مولانا می گوید:

ما زبان را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

ملت عشق از همه دین ها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست.

هاجر مظاهری

وقتی می دیدم بچه ها و بخصوص نوجوان ها توی غرفه مخصوص کتاب های نوجوان در خانه کتاب دنبال کتاب « پاستیل های بنفش» می گردند، کنجکاو شدم بدانم موضوع اش چه جذابیتی برای آنها ایجاد کرده که این قدر این کتاب طرفدار دارد.

وقتی کتاب را خواندم دیدم خلاف تصورم کتاب کاملا درام و غم انگیز است. به جرات می توانم بگویم اولین باری بود کتابی در رده سنی نوجوان می خواندم که قهرمان داستانش گرسنه و فقیر بود.

«جکسون پسر بچه ای که حدودا هشت سال داشت در بدترین موقعیت و چالش زندگی اش قرار گرفته بود. پدرش به بیماری ام اس مبتلا شده بود و همزمان شغلش را نیز از دست داده بود به همین خاطر خانواده اش تحت فشار مالی شدیدی قرار گرفته بودند. جکسون و خواهرش(رابین) اکثر روزها چیزی برای خوردن نداشتند. آنها با برشتوک بازی خودشان را سرگرم می کردند تا گرسنگی را از یاد ببرند. کم کم اوضاع بدتر شد و آنها حتی با فروش وسایل منزلشان هم نتوانستند از پس مخارج بیماری پدر و هزینه های زندگی بر بیایند و در آخر به خاطر نپرداختن پول اجاره خانه مجبور شدند چند مدتی را داخل اتومبیل شان در کنار خیابان ها زندگی کنند. پدر و مادر جکسون می کوشیدند اوضاع را عادی جلوه دهند و با شوخی و خنده مسائل تلخ پیش روی شان را از بچه هایشان مخفی کنند. اما دراین بحبوحه جکسون (کرنشا) گربه بزرگی که دوست خیالی اش در گذشته بوده را هر روز می بیند و با او حرف می زند. او متوجه بهم ریختگی شرایط روحی اش می شود، چون می داند داشتن دوستان خیالی مربوط به سال های اولیه زندگی بچه ها هستند. پدر جکسون درآخر یک شغل نیمه وقت و یک «سوییت» کوچک پیدا می کند اما آنها می دانند این پایان سختی های زندگی شان نیست..... و به قول پدرش: زندگی همیشه غافلگیری های زیادی دارد.»

 چند روز پیش داشتم این کتاب را به یکی از دوستان روانشناسم معرفی می کردم .

دوستم ازم پرسید: چرا اسم کتاب پاستیل های بنفش هست؟

گفتم: بخاطر اینکه جکسون، پاستیل های بنفشی رو که خورد نمی دونست واقعی هستند یا به دلیل گرسنگی دچار توهم شده است. دوستم هم مثل من از این کتاب خیلی خوشش آمد. و گفت: این کتاب بیشتر یه کتاب روانشناسیه.

نوجوانان و کودکانی که به خاطر فقر و فشارهای زندگی دچار اختلالات روانی می شوند. دیدن( کرنشا) در سن هشت سالگی یک زنگ خطره .... توهماتی که نوجوان ها و بچه ها برای فرار کردن از حقایق تلخ زندگی شان به آنها چنگ می زنند و در سایه دوستان خیالی شان غم ها و دردهای شان را پنهان می کنند.

و همه اینها در بزرگسالی عواقبی مثل خشم، نفرت، دو شخصیتی و غیره .... برای آنها به همراه دارد. بعد از رفتن دوستم به فکر فرو رفتم.

«کتاب ها ما را وارد چه دنیای عجیب و غریبی می کنند. ما پا می گذاریم به دنیای درونی انسان های ناشناخته و با تخیلات و تصورات شان همزاد پنداری می کنیم، با قهرمان داستان ها می خندیم و گریه می کنیم و از تجربیات شان استفاده می کنیم. چه خوب که با خواندن کتاب به این تجربه ها می رسیم و در زندگی یک گام به جلو می رویم، نیاز به تجربه کردن واقعی نداریم...»

هاجر مظاهری

خیلی اتفاقی کتاب ماتیلدا رو از قفسه کتابها برداشتم. راستش اول اسم کتاب توجه ام را جلب کرد. نویسنده کتاب(( رولد دال)) نویسنده مشهور انگلیسی و رده سنی کتاب نوجوانان بود و همین مرا مردد کرد که آنرا بخوانم یا نه !!!؟چند صفحه اول را اجمالی خواندم.

«داستان در مورد دختر بچه ی ۵ ساله ای  به نام  ( ماتیلدا ) که همراه با پدر، مادر و تنها برادرش در روستایی زندگی می کرد بود. داستان به همین سادگی شروع شد و کم کم ماتیلدا لایه لایه به مخاطب معرفی شد. دختر کوچکی که مورد بی توجهی و بی مهری خانواده اش بود. ولی او به رغم تمام این تلخی ها، کودک خودساخته و مستقلی بود. خودش الفبا را یاد می گیرد و شروع به خواندن کتاب می کند و خیلی زود در این راه پیشرفت می کند

به رغم اینکه پدرش او را ابله صدا می کند او سرشار از استعداد است. استعدادی که ابتدا کتابدار تنها کتابخانه روستا را شگفت زده می کند. ماتیلدا که حالا کمی بزرگتر شده کم کم به روش خود از والدینش انتقام می گیرد تا اینکه پا به مدرسه می گذارد. معلمش( خانم هانی) کم کم متوجه هوش فوق العاده او می شود و از مدیر مدرسه (خانم ترانچبال) می خواهد که ماتیلدا را چند کلاس بالاتر بفرستد چون او بیش از یک بچه هشت ساله قدرت یادگیری داشت. اما مدیر زورگو و بداخلاق مدرسه که گاهی بچه ها را مورد ضرب و شتم قرار می داد قبول نمی کند.

رفته رفته رابطه ماتیلدا و معلم دوستانه  می شود. . در این میان معلم متوجه می شود که ماتیلدا قدرت جادویی باور نکردنی دارد. و این آغازگر فصل جدیدی در زندگی ماتیلدا می شود. روزی خانم هانی از راز مهم زندگی اش پیش ماتیلدا پرده برمی دارد و اینجا بود که او شجاعانه وارد عمل می شود و با قدرت جادوییش معلمش را از دردسری بزرگ نجات می دهد.»

‌ وقتی کتاب را تمام کردم واقعا حال خوبی داشتم .داستانی ساده و روان با روایتی زیبا . داستانی بکر و جدید. که برایم بسیار جذاب و دلچسب بود. یاد دختران نوجوانی افتادم که این مدت برای خرید به ( خانه کتاب ) می آمدند. دخترانی باهوش و با استعداد. سرشار از انرژی و فوق العاده کتابخوان و کتاب دوست، درست شبیه ماتیلدا.... که گاهی حسابی شگفت زده ام می کنند. آیا آنها هم مثل ماتیلدا می توانند مستقل و محکم جلوی مشکلات بایستند ؟؟ و یا اینکه آیا کسی هست که استعدادهایشان را کشف کند ؟؟؟ و از همه مهم تر آیا زیر سایه ی حمایت خانواده های شان هستند یا نه؟؟؟

بعد از خواندن این کتاب وقتی والدین برای معرفی کتاب خوب و مناسب برای بالابردن اعتماد به نفس دخترانشان از من راهنمایی می گیرند اول از همه کتاب ماتیلدا را برای شان معرفی می کنم....

به امید روزی که همه کودکان و نوجوانان استعدادهای شان شناخته و کشف شود و با راهنمایی و هدایت بزرگترها از این استعداد در جهت مثبت و ارتقا سطح جامعه به بهترین شکل استفاده کنند.

فقط کافیست راه درست را به آنها نشان دهیم و چه راهنمایی بهتراز یک کتاب......

*مدیر خانه کتاب قشم

در این روزهایی که به خاطر کرونا کاری جز در خانه ماندن ندارم، بهترین سر گرمی ام خواندن کتابهایم است. حتی گاهی بعضی از کتابها را چندین بار می خوانم . برایم تفریحی بالاتر از کتاب خواندن نیست گرچه گاهی خسته می شوم اما باز می خوانم و می خوانم .... . همانطور که پشت میز نشسته ام و مشغول خواندن کتاب مورد علاقه ام هستم، صدای زنگ آیفون در فضای خانه می پیچید. به سمت آیفون میروم  در حالی که با خود می اندیشم توی این روزهای قرنطینه یعنی چه کسی هوس کرده به خانه ام بیاید با دیدن تصویری که روی آیفون نقش بسته ناگهان چشمانم از تعجب  گرد می شوند . قهرمان رویایی کتاب مورد علاقه ام منتظر است تا درب را برایش باز کنم .....

 از خوشحالی در پوست خود نمی گنجم .با دستانی لرزان از شدت هیجان دکمه آیفون را می زنم. باورم نمی شود او اینجاست.... در خانه ما. صدای پاهایش در راهرو می پیچد و ضربان قلبم با گامهای او هماهنگ می شود.

در اتاق باز می شود و او آرام وارد می شود چشمانم از تعجب گرد می شوند . نه امکان ندارد. بریده بریده می پرسم:  تو.... تو... تو که گرگی ؟ اما توی آیفون....

حرفم را قطع کرد و گفت :

توقع که نداری توی عصر تکنولوژی برای اینکه در را برایم باز کنی به دستانم آرد سفید بزنم یا لباس مادربزرگ را بپوشم!!؟؟

درست می گفت  پرسیدم : نکند می خواهی مرا هم بخوری؟

گفت: خوب نگاهم کن نه دیگر چابکی جوانی ام را دارم و نه دندانی برای شکار.

از طرفی تو حقیقی هستی و من خیال . خیال نمی تواند بر حقیقت غلبه کند.

آرام روی صندلی نشستم و گفتم بشین حتما حرفهای نگفته زیادی داری؟؟

گفت: من تمام حرفهایم را در کتابها و داستانها زده ام اما حیف ...

گفتم: حیف که هیچگاه قهرمان نبودی؟؟؟

گفت: بستگی داره تو قهرمان را  از چه زاویه ای ببینی؟

 اگر من بچه بزغاله ها را شکار نمی کردم پس چطوری شکم خودم و زن و بچه ام را سیر می کردم؟؟

آیا کسی نگران بچه های گرسنه گرگ بود؟

گفتم : تو... توی قصه ها تنها هستی . تا حالا نگفته بودند گرگ زن و یا فرزندی دارد.

گفت: همان بهتر که کسی با احساسات و آبروی آنها بازی نکرد

گفتم : چی شد آمدی پیش من؟؟

آن هم الان توی وضعیت کرونا؟

گفت: کتابخانه ها تعطیل شدند و دلم تنگ شده برای تمام انسانهای کتابخوان .. برای داستانها

گفتم: چه خوب که اینقدر به کتاب  و داستان علاقمندی

لبخندی روی لبهایش نشست و ادامه داد

( عزیزم همه داستان ها در مورد گرگها هستند

هر داستانی که ارزش تکرار شدن داشته باشد در مورد گرگهاس

هر داستان دیگری بیهوده و بی خاصیت است.

همه داستانهای زندگی یا گریز از دست گرگهاست

یا جنگ با گرگها

یا گرفتن گرگها یا رام کردن گرگها

یا پرت کردن دیگری به سمت گرگها تا خودت زنده بمانی و او خورده شود)

ناگهان از خواب پریدم . در حالی که سرم روی کتابی بود که داشتم برای چندین بار می  خواندم .

سرم را بلند کردم. در همان صفحه پیش رویم حرفهای گرگ هنوز ادامه داشت

با صدای بلند سطر آخر کتاب را خواندم

( زندگی یا حتی دویدن به همراه گله گرگهاست

یا تبدیل شدن به یک گرگ و حتی شاید ، تبدیل شدن به یک گرگ است..... مارگارت اتوود)

و کتابم را آرام بستم.

هاجر مظاهری

پیشخوان

آخرین اخبار